به رؤیاهایت فکر کن

آشفته زمانیست ، یارب کمکم کن

به رؤیاهایت فکر کن

احمد درگاهی
به رؤیاهایت فکر کن آشفته زمانیست ، یارب کمکم کن

رؤیای زندگی...

دستت را به من بده
از این دیوار هم که بگذریم
به دریا خواهیم رسید!
حال
چه تفاوتی دارد
در ژرفنای آن غرق شویم
یا بر فرازش به پرواز درآییم!
ما که به آبی بیکران دست خواهیم سایید ...

                                                         شاعر (ناشناس)


درود دوستان

- زندگی شاید همین باشه! همین که صدای نوشته ها بلند میشه!

- زندگش شاید همین باشه! دوربین هایی با کیفیت بیست مگاپیکسل و شاید بالاتر میخریم برای ثبت به گمان خودمون لحظات ناب و زیبا اما کیفیت دوستی هامون مونده رو همون کیفیت 2 مگاپیکسلی گوشی های سابق نوکیا و سونی اریکسون!

- زندگی شاید همین باشه! یه آدمی که در حالت عادی تا سر خیابون رو به زور میره از بس بی حوصله است اما به لطف جادویی به نام رؤیا، کیلومترها بالاتر از خودش زندگی میکنه تا آسمون هفتم! آدم بی رؤیا هرگز پاش به آسمون هفتم باز نمیشه و آدم غرق در رؤیا، امان از دست آدم غرق در رؤیا...!

- زندگی شاید همین باشه! که اگر بفهمن یه نقطه ضعف داری! وای به اون روز که بفهمن! دست میزارن روش و مثل جوش فشارش میدن...!

- و باز هم زندگی شاید همین باشه! اینکه یکی هم پیدا بشه که همین زندگی تو رو (وبلاگم) کپی کنه و بدون یه ذره تغییر بنام خودش ثبت کنه! خب حداقل من این همه اینجا دم از تغییر میزنم شما بیا زندگی منو یه کم متنشو تغییر بده و بعد بنام خودت ثبتش کن!

- و درنهایت، هنوز هم زندگی لذت بخش ترین و جاری ترین اتفاق ممکن است...

- روی در روی و نگه بر نگه و چشم به چشم ....... حرف ما و تو چه محتاج زبانست امروز؟

روزگارتون خوش و مراقب خوبی هاتون باشید...



تاريخ : جمعه بیست و پنجم دی ۱۳۹۴ | 16:14 | نویسنده : احمد درگاهی |

زمستان است...

بوی یلدا را میشنوی؟انتهای خیابان آذر ...
باز هم قرار عاشقانه پاییز و زمستان!
قراری طولانی به بلندای یک شب!
شب عشق بازی برگ و برف...
پاییز چمدان به دست ایستاده
عزم رفتن دارد...
آسمان بغض می کند... می بارد!
خدا هم میداند عروس فصل ها چقدر دوست داشتنیست
دقیقه ای بیشتر مهلت ماندن می دهد ...
آخرین نگاه بارانی اش را به درختان عریان میدوزد
دستی تکان میدهد ...
قدمی برمیدارد سنگین و سرد
کاسه ای آب میریزم پشت پای پاییز... و

تمام میشود ...
پاییز ای آبستن روزهای عاشقی...

رفتنت به خیر...

سفرت به خیر...


درود دوستان

- آری .... زمستان است!

- یه کسی شبیه هیچکس!

- به قول مترسک: وقتی نمی شود رفت، همین یک پا هم اضافیست! بیایین بررررریم...

- وقت شمردن جوجه هاست...

- معاشران گره از زلف یار باز کنید .... شبى خوش است بدین قصه اش دراز کنید

یلداتون مبارک، فال حافظ یادتون نره... و مراقب خوبی هاتون باشید.



تاريخ : دوشنبه سی ام آذر ۱۳۹۴ | 0:42 | نویسنده : احمد درگاهی |

رخوت...

تا پایان پاییز
فرصتی نمانده!
یک قدم بیا جلو
کم مانده باران بگیرد و تو مرا نداشته باشی...
نترس!
من به فردای تو گره نمیخورم
فقط برایت شعر میگویم و کاری میکنم
که آخر پاییز از فتح من بازگردی...
                                                            « نیلوفر لاری پور »


درود دوستان

- قبلنا وبلاگ ها این شکلی نبودن، برو بیایی برای خودشون داشتن، مثل مثلاً خونه های قدیمی! شلوغ و گرم. یه جوری که آدم حس میکرد توی این شلوغی  اصلاً کسی صدای من میشنوه! آدم هول میکرد زیر دست و پا بمونه و تلف بشه از بس برو و بیا زیاد بود! اما الان...انگار مثل همون خونه های گرم و شلوغ حیاط دار قدیمی که جاشون رو دادن به این آپارتمان های سرد و ساکت لوکس جدید! از بس شبکه اجتماعی و گروه و هزار خونه دیگه پیدا شده آدم اینجاها رو یادش میره! این سکوت حس خوبی بهم نمیده...

- گاهی وقتا آدما دارای حالاتی هستن که خودشونم درک درستی از درونشون ندارن.... گاهی وقتا یه قول قراری با خودت میزاری،انگار تمام کائنات دست به دست هم میدن که پای قرارت نمونی! از این گاهی وقتا تو زندگی همه هست، ولی قِلِق خوب شدن هر کسی با دیگری فرق داره.... شاید این روزا دچار این گاهی وقتا هستم....

- یادمون نره که خدا به هیچ کسی وعده عمر جاودان توی دنیاش رو نداده!

- سر راه نشستیم و نشستیم و شب افتاد ..... بپرسید، بپرسید که آن ماه کجا رفت؟

مراقب خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : جمعه ششم آذر ۱۳۹۴ | 0:28 | نویسنده : احمد درگاهی |

نسبت های نامساوی...

من
می توانم اندکی سرم را خم کنم
خودم را به دریا بیندازم
یا حتی تکه تکه شوم
اما تباه شدن برای من کم است !
چرا که من
می توانم سایه ای خنک در یک روز گرم آفتابی شوم
قایق تنهایی های کسی
یا حتی پاره ای کاغذ برای دردهای یک شاعر باشم
اما
هرگز
تنه ی خشکیده ی درختی فراموش شده در جنگل نمی مانم!
من
از فیلم بلند غم انگیزی
که پایان خوشی ندارد
بیزارم !

                                                      ::. شیرین فروغان


درود دوستان

- به خودتون امید بدین همیشه، حتی اگر وجود خارجی نداشته باشه!

- به قول صمد بهرنگی: همه اش که نباید ترسید...

- یه حساب سر انگشتی اگر بخوایم بگیریم از نظر دستور زبان فارسی حدود هفت میلیارد موصوف در جهان ادعا میکنن دارای صفت تنها هستن! اما در واقعیت اصلاً اینجوری نیست... ما همه یعنی همگی آدمک های جهان به نوعی درهمیم اما به نسبت های نامساوی...

- نکـند آنـکه به دریـا زده امشب دل توست ....... که پـریشان شده دریــا و چنـیـن طوفـانیـــست!

مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : شنبه نهم آبان ۱۳۹۴ | 0:6 | نویسنده : احمد درگاهی |

معنای نو...

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون

دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید

چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد

که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را

چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون

شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را

کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون

چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون

چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم

که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون...

                                                           - حضرت مولانا -


درود دوستان

- تمامم گم شده...

- و برای تمام شدن یک شروع کافی است...

- میگم یا واژه ها بی معنی شدن یا ما معنا زده شدیم... یا شایدم باید یه الفبای جدید خلق کنیم با کلمات جدید...

- هر کسی هم این وسط یه معنای جدید پیدا کرد یا پرنده شد که بال بزنه بره اوج ... قفسش کجاست؟

- و من معتقدم آدم تو هر شرایطی باید صداقت داشته باشه حتی در دروغگویی...

- غلط که میشی باید قلم بگیری دستت خط بکشی روی خودت یه خط قرمز پر رنگ...

- مبارک باشه آغازت اگرچه سخته این باور .... به یاد حاجی های مسافرمون و همچنین کاپیتان هادی نوروزی...

- در شهر یکی کس را، هشیار نمی بینم ....... هر یک بتر از دیگر، شوریده و دیوانه

مراقب خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : پنجشنبه نهم مهر ۱۳۹۴ | 22:53 | نویسنده : احمد درگاهی |

از جنس ساختن...

نام تمامی پرنده هایی را که در خواب دیده ام ، برای تو این جا نوشته ام
نام تمامی آنهایی را که دوست داشته ام
نام تمامی شعرهای خوبی را که خوانده ام
و دست هایی را که فشرده ام
نام تمامی گل ها را در یک گلدان آبی ، برای تو در این جا نوشته ام
وقتی که می گذری از اینجا
یک لحظه زیر پایت را نگاه کن
من نام پاهایت را برای تو در این جا نوشته ام!
و بازوهایت را ، وقتی که عشق را و پروانه را پل می شوند
و کفتر ها را در خویش می فشرند
برای تو در این جا نوشته ام ...
مرا ببخش ، من سالهاست دور مانده ام از تو
اما همیشه ، هر چه در همه جا ، در شب یا روز دیده ام
برای تو در این جا نوشته ام
تنها برای تو ، در دور دستی و با دلبستگی !
من سالهاست دور مانده ام از تو
و می روم که بخوابم
من پرده را کنار زدم
حالا تو با خیال راحت پروانه وار در باغ گردش کن
من بال های پروانه ها را هم با رنگ های تازه ، برای تو در این جا نوشته ام...
- رضا براهنی -


درود دوستان
- بلاگفا باز بهم ریخت! با این اوضاعی که اینجا داره بعید میدونم به روال سابق برگرده و زیر این حملات هکرها دوام بیاره! مجبور شدم توی خونه جدیدم ( به رؤیاهایت فکر کن) مطلب جدیدم رو بزارم...
- گاهی هم پیش میاد آدم زمین می خوره یه جوری که فکر میکنه زندگی از اون جداست و مستقل است از خواست ها و توانایی هاش! هر چقدر دست و پا میزنی جلو نمی روی، درجا هم نمی زنی بلکه فرو می روی! فرو میروی توی خودت، توی درونت، توی گذشته، توی... بقیش دیگه بستگی به جنس آدمش داره، یه آدمهایی هستن از جنس سکون! به زانو افتاده باقی می مونن، بی صدا و خاموش... یه دسته ادم هم هستن از جنس فریاد! از جنس هیاهو! یه جوری صدا میزنن که همه دنیا رو متقاعد کنن که اینها قربانی شدن... و اما یه دسته هم هستن از جنس ساختن! می سازند و می سازند و باز هم... هزار بار هم اگر بود باز می سازند از نو...
- و تجربه های دیروز به درد همون دیروز میخوره! قطعاً امروز رو باید از نو تجربه کرد...
-   بنویسیم به دیوار سکوت، عشق سرمایه هر انسان است .......  بنشانیم به لب حرف قشنگ، حرف بد وسوسه شیطان است!
مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید....


تاريخ : یکشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۴ | 15:21 | نویسنده : احمد درگاهی |

مخمور و مست...

دنیا کوچکتر از آن است
که گم شده‌ای را در آن یافته باشی!
هیچ‌کس اینجا گم نمی‌شود،
آدم‌ها به همان خونسردی که آمده‌اند
چمدانشان را می‌بندند
و ناپدید می‌شوند!
یکی درمه
یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد
و بی‌رحم‌ترینشان در برف!
آنچه به جا می‌ماند
ردپائی است
و خاطره‌ای که هرازگاه پس می‌زند
مثل نسیم سحر
پرده‌های اتاقت را...

                                       «عباس صفاری»


 درود دوستان

- انگار جای دیگر  و طور دیگری زیسته باشم سالهای پیش از این... یه همچین حسی تقریباً ...

- انگار که در زندگی قبلیم کبوتری بودم که تهش تا بالای سقف خونمون بیشتر نمی رفتم و فوری برمیگشتم جلد جلد! الان که توی این زندگیم آدمم همون خصلت کبوتر سابق رو دارم، نمیشه، ازم جدا نمیشه این خوی و این خصلت! یه جاهایی دوسش دارم یه جاهای اصلاً ! نمیخوامش... اونجاهایی که میخوام اوج بگیرم میاد منو برمیگردونه سر خونه اول! انگار که وزنه بسته باشن به پاهات! ماکس آرزوهام رو بگیرم میرم تا بالای پشت بام چن تا خونه اون طرف تر فوری ندا میاد برگردددد! اینجاست که از ته دل میخوام که « دستی از پرده برون آید و کاری بکند»...

- انگار آدمم! اما گاهی دلم میخواد جدی جدی بشینم روبروی خدا و چشم تو چشمش فقط بهم نگاه کنیم! دلم پیشگوی همون معبد دلفی رو میخواد! بیاد با اون گوی شیشه ای « لحظه های خوب نما»! برام از دل خوشی هایی بگه که تو مسیر جا موندن و قراره زود برسن! آدم کرگدن که نیست! آدم آدمه...

- انگار شبیه درختی که برای ریشه های فرداش داره میجنگه! و یا شبیه شراب هفت ساله! شراب هفت ساله زحمت داره،  خمره می خواد، هیزم می خواد، انگور یاقوتی دانه درشت می خواد، هر انگوری تاب شراب هفت ساله شدن نداره! شراب هفت ساله صبر می خواد، آره صبر صبر!  جوشیدن می خواد و آرام آرام سرد شدن میخواد، شراب هفت ساله از نور محرومه! قبل اینکه شراب بشه سرکه است و نمیشه مزه اش کرد! وقتی رسید... وقتی هفت سالش تمام شد، مزه اش ناب میشه، شیرین میشه، غلیظ میشه... عمیق میشه... مستت میکنه! مخمور میشی و در نهایت ناب میشی...

- و انگار برای همه اینها، آدم دلیل لازم دارد...

- منم و حیرت و مقصد گم و ره ظلمانی ...... خود مگر کوکب چشم تو شود هادی من

- روزگارتون پر از معجزه و خوشبختی، مراقب خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۴ | 19:17 | نویسنده : احمد درگاهی |

قرن خوب، قرن بد، قرن زشت...

آنکه دائم نفسش حس تو را داشت منم

این چنین عشق تو در سینه نگهداشت منم

آنکه در ناز فرو رفته و شاداب توئی

آنکه دل کاشت ولی دلهره برداشت منم

آنکه هرگز نگشود دفتر احساس توئی

آنکه رویای تو را خاطره پنداشت منم

آنکه کافر به دل مومن من بود توئی

آنکه هر شعر تو را معجزه انگاشت منم

آنکه بر سینه ی من خنجر غم کوفت توئی

او که قامت به قد تیر برافراشت من

او که در باغ غزل گشت و خرامید توئی

او که یک بوته در این باغچه نگذاشت منم

او که عاقل شد و راه خردش جست توئی

آن که در مزرعه اش بذر جنون کاشت منم...

                                                     « سرخوش پارسا »


درود دوستان

- به نظرم آدمها نیازمند یک عدد دکمه ریست می باشند برای روز مبادا!

- به نظرم قرن حاضر میتونست یه قرن نیکوکار باشه اگر این انسان به معنای واقعی انسان می بود! این همه دویدیم و تلاش کردیم و دنیا رو ساختیم و آخرش هم داریم با دست خودمون میزنیم یه شبه نابودش میکنیم بماند نابودی آدمهای درونش...

- به نظرم باید به حد توانمون کمی با اخلاق باشیم تا قرنمون یه قرن نیکوکار باشه...

- و باز به نظرم جایی که آدم ها دغدغه اینو دارن که به نظر بقیه خوب بیان تا تنها نمونن و جایی که آدم ها به غرورهاشون تکیه می کنن تا تحسین بشن باید یه بیخیال بلند بالا بگی تا بی اهمیتی همه ی این میله های محدود کننده رو قشنگ حس کنی...

- و در نهایت به نظرم باید پرواز کرد عینهو بادکنک رها شده از بندش...

- مستور و مست هر دو چو از یک قبیله اند ..... ما دل به عشوه‌ی که دهیم اختیار چیست؟

مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : جمعه شانزدهم مرداد ۱۳۹۴ | 20:11 | نویسنده : احمد درگاهی |

در آن کوش که خوشدل باشی...

کاش کسی برایت گفته بود
که پراندن گنجشک روزه را باطل می کند
و ترساندن گربه ای
و له کردن گل های روییده لای علف های سبز
و چیدن یک یاس به بهانه بوی خوش
و نامیدن سگی به نجس!
کاش کسی برایت گفته بود
وقتی روزه ای باید حواست به گنجشک ها باشد
که نپرانی شان
و به گربه ها
که با هیبت گام هایت نترسانی شان
و به گل های کوچک روییده در تنگناها
که له نکنی شان
و به یاس ها
که گلوی حیاتشان را نچینی
و به سگ های بی پناه
که اصالتشان را با واژه ای لکه دار نکنی!
...
کاش کسی برایت از مبطلات روزه گفته بود
رساندن غبار غم به قلب دیگری
چشاندن شوری اشک به لب های دیگری
قی کردن اشتباه سال های خود به روی دیگری
و فرو کردن وجدان تن پرور در آب بی تفاوتی
کاش کسی برایت گفته بود
نخوردن و نیاشامیدن ؛ روزه نیست...

                                                          - منبع: ناشناس-


درود دوستان

- یه متنی یه جایی خوندم جالب بود بازم خوندنش خالی از لطف نیست:

در قبیلۀ بدوی آفریقایی؛
اگر کسی کار اشتباهی انجام دهد، او را وسط میدان اصلی روستا میبرند و باقی افراد قبیله دورش جمع می شوند و برای دو روز هر کار خوبی که کرده بیادش می آورند!!
افراد این قبیله معتقدند: هــمه خوبن! و هر کسی میتواند مرتکب اشتباه شود که نیاز به کمک شدید دارد.
اونها متحد می شوند که فرد خطاکار را به طبیعت خوبش برگردانند...!

- خوبی آدمها رو اگر همیشه به زبان بیاوریم این خوبی هاشون میرسه به توان N و روزگارمون زیباتر میشه...

- و البته اگر مدام بدی های آدمها رو پر رنگ (BOLD) کنیم او می شود کسی که دارد فرار میکند بدون اینکه کسی تعقیبش کنه و ما میشیم همون نقادی که با نقدهای بیش از اندازش گند میزنه به یک اثر هنری!

- و باز هم ما نسل آرمانهای کوچیک بودیم... نسلی که با خیلی چیزای ساده کلی ذوق مرگ میشدیم... یه کوچولویی میشناسم تا 4 صبح با یه تبلت فقط کلش اُف کلنز بازی میکنه و اصلاً هم خسته نمیشه و وقتی بهش میگی بخواب ما همسن تو بودیم با 2 تا کانال سیاه و سفید تی وی تفریحمون شده بود شبها زود میخوابیدیم به شوق اینکه که صبح روز بعدش بریم تو جوی آب درب پپسی جمع کنیم و اینا رو بزاریم با سنگ اینقد بزنیم تا صاف صاف بشن شبیه سکه و به هم پز بدیم  که من پول بیشتری نسبت به تو دارم و ... یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهت میندازه این جوجه کوچولو...

- ملت شدن شبیه همون کسی که داره  از روز قبلش خونه تکونی خارج فصل انجام میده و هی میشوره و هی میشوره و هی تمیز میکنه و هی به ساعتش نگاه میکنه و هی منتظره و هر کی ازش می پرسه چه خبره کسی قراره بیا؟ میگه آره، فردا قراره شادی بیاد...

- حال مردم خوبه و این خیلی خوبه...

- عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت، صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت ... پیشاپیش عیدتون مبارک...

- کشته ی خون زمینست فلک وین مه نو ..... کهنه داسی ست که بس کشته درود ای ساقی!

مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۴ | 10:59 | نویسنده : احمد درگاهی |

رستگاری...

ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽ‌ﮔﻮﯾﻢ
ﮐﻪ ﺳﺮﺩﺕ ﻧﺸﻮﺩ
ﮐﻪ ﺩﻟﺖ ﻧﻠﺮﺯﺩ
ﮐﻪ ﺗﺮﺱ ﺑﺮﺕ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﮐﻪ ﺩﺳﺘﺖ ﺧﺎﻟﯽ ﻧﻤﺎﻧﺪ!
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺳﺎﻟﻦ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ، ﺑﻠﯿﻂ ﺳﯿﻨﻤﺎ ﺭﺍ ﺻﺪﺑﺎﺭ ﻧﺨﻮﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺳﺮﺕ ﺭﺍ ﮔﺮﻡ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﯽ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ، ﺭﺍﺣﺖ ﺑﺨﻮﺍﺑﯽ ﻭ ﻧﺘﺮﺳﯽ ﺍﯾﺴﺘﮕﺎﻩ ﺭﺍ ﺟﺎ ﺑﻤﺎﻧﯽ
ﮐﻪ ﺑﺘﻮﺍﻧﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﺷﻌﺮ ﺳﯿﺪﻋﻠﯽ ﺻﺎﻟﺤﯽ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﺩﻓﺘﺮﺕ ﺑﻨﻮﯾﺴﯽ
ﮐﻪ ﺗﺮﺳﺖ ﺑﺮﯾﺰﺩ ﻭ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺷﻌﺮ ﺑﻨﻮﯾﺴﯽ!
ﮐﻪ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﺑﯽ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻧﻤﺎﻧﺪ، 
ﻭ ﺷﻌﺮﻫﺎﯼ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﯼ ﺑﯿﺎﯾﺪ ...
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽ‌ﮔﻮﯾﻢ
ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ!

ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺳﻄﻮﺭ ﺳﻄﺤﯽ ﮔﺬﺭ ﮐﻨﯿﻢ
ﻭ ﺑﻪ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﺑﺮﺳﯿﻢ...
ﻭﮔﺮﻧﻪ ﻣﻦ ﮐﻪ ﺳﺮﻡ ﺷﻠﻮﻍ ﺍﺳﺖ ﻭ
ﮐﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻫﺎ ﻧﺪﺍﺭﻡ !
                                         "ﭘﻮﺭﯾﺎ ﻋﺎﻟﻤﯽ"


درود دوستان

- خسته نباشید این روزها و طاعات و عباداتتون قبول...

- میگن گم شدن همیشه از دستها شروع میشه!

- گاهی وقتها چقد خوبه که حتی حواس زندگی رو هم پرت کنیم و بریم یه گوشه دنج بی خیال همه کلمات قلمبه و بزرگش آروم بگیریم...درسته که تنهایی خوبه، دوست داشتنیه، آدم رو قوی میکنه اما، واقعیت اینه که تنهایی کارهای خطرناکی مثل دور زدن حواس زندگی نمی چسبه!

- و بازم میگن جعبه ی رؤیاهای ما توی مغزمان است! اون روزی نیاد که مغزمون خالی بشه ازش!

- به قول سید علی صالحی : چمدان‌هاي ما سنگين است اما ما فقط رؤياهايمان را با خود آورده‌ايم ...

- گاهی به واسطه بودن کنار آدمهای زندگیت عیار میگیری! این آدمها میتونن عیارت رو برسونن به حد اون روزهایی که نرخ طلا سر به فلک کشید یا بازم برسوننت به همین روزای شاید سراشیبی سقوط... مراقب نوسان عیارمون باشیم!

- و اما : فُزت و رَب الکعبه...

- منم آن شکسته سازی، که توأم نمی نوازی .... که فغان کنم ز دستی، که گسسته تار ما را

مراقب خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : چهارشنبه هفدهم تیر ۱۳۹۴ | 17:14 | نویسنده : احمد درگاهی |

ما را که تو منظوری، خاطر نرود جایی...

تو ای با عشق بیگانه
اگر روزی بخوانی رمز بال شاپرک ها را
تو می فهمی ، که مرگ مهربانی ،
آخر دنیاست...
                                        «کیوان شاهبداغی»


 

درود دوستان

- نبودنت هراس انگیز است ای بلاگفا... وقتی صفحه مدیریت باز شد یاد جمله معروف اون مجری رادیو توی دهه 60 در روز فتح یزرگ افتادم!

- با تن صدای همون مجری معروف باید بخونیدش: شنودگان عزیز توجه فرمایید، شنودگان عزیز توجه فرمایید: بلاگفا آزااااد شد!

- بازم تقدیم به بلاگفا: میدونی گم شدن از دستها شروع میشه؟ هر بار که میومدم و نبودی مدام میگفتم ای بی معرفت...

- و باز هم اصلاً دوست نداشتم باور کنم دیگه وجود نداری، برام عین یه سرباز مفقود الاثر بودی که امید داشتم شاید هنوز نمرده باشی و یه روز برگردی پیشمون، هر چند سهم من از تو خیلی ناچیزه اما بازم خوشحالم که هستی... تو صندوقچه چن سال حرفای منی، سخته نداشتنت...

- خصوصی بودنت برای من شبیه نیمکتیست ک در پارک انتخاب کردم و انگار سند زدن فقط مال من باشد ...شبیه صندلی گوشه ی سالن مطالعه ... شبیه یک رنگ خودکار خاص ... شبیه یک مسیر خاص ... شبیه صندلی های کنار پنجره اتوبوس ... شبیه ماه... شبیه دوست داشتن باران ... خصوصی بودنت برای من شبیه خصوصی بودن همه چیزهایی است ک اگر شانس داشته باشم...اگر زود برسم ...اگر کسی قبل از من نبرده باشد... خصوصی می شود...

- خب دیگه بسه خیلی ازت تعریف کردم دیدی یهو لوس شدی کلاً رفتی تو افق محو شدی اونوقت چی؟ برگردیم به خودمون و خیلی از حرفایی که میشه گفت و نوشت و بازم نوشت...

- بدم اومده از این همه تکنولوژی که فرداش یک چیز بهتر می آید...واقعا با خودشون چی فکر کرده اند این آدمها؟؟؟ میخوان مثلا با این کارها زندگی ما رو راحت تر کنند؟ میخوان این حس کرخت دوری بین ما آدمها رو با عوض کردن یه تم وبلاگ یا تم چت برایمان شیرین کنند؟

- رمضان بدون نوای ربنا انگار فرق میکنه با رمضان های قدیم! طاعات و عباداتتون قبول دوستانم

- تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم و من غمین ...... همه‌ی غمم بود از همین، که خدا نکرده خطا کنی

- مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : جمعه پنجم تیر ۱۳۹۴ | 11:33 | نویسنده : احمد درگاهی |

موعظه و سکوت

میدانم که چه روزگاری داری!
حقیقت را از ما
پنهان کرده اند
اما یک چیز را
فقط یک چیز را
نمی توانندکتمان کنند
حدس میزنی که چیست ؟
دروغ ؟
بله ، دروغ را
دوستی هامان را
و عشق هامان را نیز
نمی توانند کش بروند ...
                                          « خسرو گلسرخی »


درودها

- راستش اونقد ننوشتم که نوشتن از یادم رفته!

- میگن: تجربه های سنگین ما، ما را پاداش می دهد که آرام حرکت کنیم...

- شبیه به پیامبری که موعظه اش، سکوت است...

- «وبلاگی با این آدرس پیدا نشد»! 

- روز مادر و روز زن رو با تأخیر به همه دوستام تبریک میگم، امیدوارم شاد باشید .

- هر کس به تماشایی، رفتند به صحرایی ...... ما را که تو منظوری، خاطر نرود جایی 

مراقب خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴ | 0:18 | نویسنده : احمد درگاهی |

ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی...

خداوندا ، در این آخرین روزهای سال:
دل مردمان این سرزمین را چنان در جویبار زلال رحمتت شستشو ده
که هر کجا تردیدی هست ایمان
هر کجا زخمی هست مرهم
هر کجا نومیدی هست امید
و هر کجا نفرتی هست عشق جای آنرا فرا گیرد، آمین...


 درود دوستان

- زاویه 360 و خورده ای درجه داره به روزهای پایانیش میرسه و یکی دو روز دیگه این زاویه کامل میشه و البته تمام...

- یه نگاهی به پشت سر که بندازیم از لحظه شروع ترسیم این زاویه، همه هنرمون به چشم میاد! خیلی ها ترسیم گران ماهری بودن و به زیبایی زاویشون رو دارن به پایان میبرن و بعضی ها هم مهارتی تو رسم و نقاشی نداشتن و ندارن و زاویشون هر سانتش بالا و پایین شده و زور زده تا به انتها نزدیک شده انگاری فقط میخواسته تموم بشه و بره سراغ زاویه بعدی که شاید تجربه نقاشی قبل به کمکش بیاد و بهتر بتونه زاویه جدیدش رو ترسیم کنه...

- در مجموع هر جوری که بودیم دیگه بودیم و نمیشه برگشت و گذشته رو پاک کرد اما میشه از گذشته استفاده کرد و آینده رو زیبا ترسیم کرد...

- خیلی خیلی امیدوارم سال جدید برای همه دوستام چه واقعی و چه مجازی، خونوادهاشون، اطرافیام، خونوادم و همه مردم کشورم سالی زیبا، شاد، موفق و سرشار از سلامتی و به حقیقت پیوستن آرزوهای قشنگشون باشه... عیدتون پیشاپیش مبارک

- سخن در پرده می گویم چو گل از غنچه بیرون آی ..... که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ | 0:37 | نویسنده : احمد درگاهی |

آرام... آرام... آرام...

ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﺑﺰﻥ ﮐﻪ
ﺑﺎ ﺟﻐﺮﺍﻓﯿﺎﯼ ﮐﻠﻤﺎﺗﺖ ﺁﺷﻨﺎﺳﺖ!
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺷﺒﯿﻪ ﯾﮏ ﮐﻮﻩ ﯾﺨﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ
ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺁﺑﺖ ﮐﻨﺪ ... ﺁﺭﺍﻡ ... ﺁﺭﺍﻡ ... آرام...
ﺑﻌﺪ ﭼﮑﻪ ﭼﮑﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻟﯿﺰ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﻧﺪ
ﻭ ﻣﯽ ﺁﯾﻨﺪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺑﺎ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺑﺴﺮﺍﻧﺪ ﻻﯼ ﻣﻮﻫﺎﯾﺖ...
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ...
ﯾﻌﻨﯽ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺖ ﺟﺎﯾﯽ ﮔﯿﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ

ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ﺩﺳﺖ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﻨﺪ
ﻭ ﺁﻧﻬﻤﻪ ﮐﻠﻤﻪ ﯼ ﺑﺎﺯﯾﮕﻮﺵ ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ ﺗﻮﯼ ﺩﻫﺎﻧﺖ...
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻔﺘﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻔﻬﻤﺪ...


درود دوستان

- زبان حرف زدن ساخته و پرداخته یه موجود دوپای دیگه ست! به جای این زبان ساختگی بیایم با زبان روح، نگاه و بدنمون حرف بزنیم که ساخته خودمونه...

- همین زبان ساخته یه موجود دیگه باعث میشه توضیح رو توجیح فرض کنیم و الی آخر...

- و همین باعث میشه همیشه یه جای این آدمیت بلنگد...

- و باز هم همین باعث میشه آدمیت توسط خودش و فقط خودش نابود و ویران شود...

- و شایدم در مواردی همین زبان ساخته شده توسط یه بشر دیگه، DNA بعضی از آدمها رو تغییر میده...

- و آخرش میخوام بگم که سعی کنیم زبان خودمون رو داشته باشیم نه زبان دیگران رو که اگر اینجوری باشه شاید کامل نباشیم اما کاملاً خودمون هستیم...

- سنگ بی‌قیمت اگر کاسه‌ی زرین بشکست .......... قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود

مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ | 0:20 | نویسنده : احمد درگاهی |

پس از بردگی...

هر از گاهی
خودت را هَرَس كن ...
شاخه های اضافیت را بزن،
پای تمام شاخه بریده هایت بایست،
تمام سختی هایت ...
دردهایت ...
خاطرات بَدت را،
باغبانی کن...
سَبُك كن فكرت را
از هرچه آزارت می دهد!
ریاضیدان باش!
حساب و کتاب کن
خوبی های زندگیت را جمع کن
آدمهای بدِ زندگیت را کَم کن!
همه چیز خوب می شود
قول ...
خوب می شود!


درود دوستان

- من الان دارم با سلول هام زندگی می کنم...

- داستان یک زندگی از یه جایی شروع میشه که یک دل خوش متولد میشه...

- میگم یهویی فراموشی داره کمتر میشه انگار اصلاً وجود نداشته قبلاً و لوازم به اشتباه سر جای خودشون نبودن!

- فرصت نشد از دوستان بابت تبریک تولد تشکر کنم، ممنونم... اما بازم تاریخ تولد مهم نیست، تاریخ تبلور مهم است. امیدوارم متبلور شویم...

- امروز به طور رسمی اولین روز شروع به کارم بعد از استخدام بود، بعد از این همه کار بدون مزد با اعمال شاقه بالاخره تموم شد و رسمی شدیم. اول صبح یاد انتهای فیلم 12 سال بردگی افتادم و لحظه رهایی...

-  بعد از این نور به آفاق دهیم از دل خویش ........ که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد!!



تاريخ : شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۳ | 16:10 | نویسنده : احمد درگاهی |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.