تاريخ : شنبه بیست و نهم شهریور 1393 | 13:59 | نویسنده : احمد

او از غرق شدن می ترسید!
برای همین، هیچ وقت شنا نمی کرد...
سوار قایق نمی شد
حمام نمی کرد
و به آبگیری پا نمی گذاشت!
شب و روز در خانه می نشست،
در را به روی خود قفل می کرد،
به پنجره ها میخ می کوبید،
و از ترس اینکه موجی سر برسد، مثل بید می لرزید و اشک می ریخت!
عاقبت آن قدر گریه کرد،
که اتاق پر شد از اشک!
و اورا در خود غرق کرد...
                                                  « شل سیلور استاین»


درود دوستان

- چگونه اید؟

- میگم نوشتن توی یه دفتر از هر جایی بهتره، خیلی خوبه، مثل کبریت بی خطر می مونه، آدم هر چی دلش میخواد میتونه بنویسه هر چی حتی فراتر از خط قرمز، این دفتر زبون بسته هم نه میتونه حذفش کنه، نه میتونه اعتراض کنه، نه میتونه اظهار نظر کنه، نه محکوم کنه و از همه مهمتره هیچ وقت نمیتونه قضاوتت کنه! اینجوری حتماً خوبه اما آدم بعد نوشتن یه روز و دو روز و ده روز و صد روز بعدش همش منتظره که یکی بیاد بگه آخه تو چرا اینا رو نوشتی؟ همش مزخرفه، من قبولش ندارم، مهم نیست نظر من چیه همین که یکی بیاد بگه من قبولش ندارم یعنی این نوشته قابل خوندن و نقد شدن هست و اینه که مثل خوره به جون آدم میزنه و نمیزاره یه خط حتی یه خط بتونی رو یه برگه بنویسی...

- من نمیتونم بنویسم... یه چیزی شبیه نداشتن دل و دماغ انگار که ناقص الخلقه باشی...

- من فکر میکنم این مواقع باید بگیم به یه کمی تسلط بر اوضاع نیازمندیم...

- یه مبحثی تو ریاضی رو یادمه که هیچ وقت خوب متوجهش نمیشدم، یعنی من کلاً ریاضی رو درک نمیکردم و برام تعریف نشده بود این جور مباحث رو بدتر درک نمیکردم و البته الانم، نقطه ی عطف چیست؟در علم ریاضی، نقطه ی عطف اونجایی هست که شیب عوض می شه و شتاب به سرعت برتری داره، یعنی از اونجا به بعد مسیر جور دیگه ای طی می شه، با سرعت دیگری... خودش برای خودش میره و اصلاً کاری به Vصفر یا همون فارسی خودمون «وی صفر» و هرچه تا اینجا بوده، نداره! یعنی یک جاهایی تو زندگی همه ما نقطه های عطفی هست که رَویه ات رو عوض می کنه بدون اینکه در لحظه بفهمی و بدونی نقطه عطفی بوده برات. مسیرت عوض میشه به طرف دیگه ای میری، می دوی، در می روی به همه طرف، به هیچ طرف گاهی بی هدف و در نهایت با هدف شتاب میگیری طوری که شتاب بر سرعتت می چربه! مدتی که بگذرد، لاجرم، به زور دیگران، به یاد خودت، می گویی، باور میکنی که «سفر شاید!» برمی داری چهار گوشه ی سفره زندگیتو جمع می کنی و گره می زنی میندازی رو دوش تا بشه توشه ی راه!
در علم ریاضی خیلی مهم اند این نقطه های عطف...

- گاهی هم مثل الان زور میزنی و چن خط مینویسی اما میشه شبیه غذایی که از همه چیزش خوشت میاد الا از مزش!

- بازم بوی ماه مهر میاد و من فقط از این ماه بوی کتاب درسی های جدیدی که تازه از زیر چاپ دراومدن رو یادمه که همیشه از بو کشیدنشون لذت میبردم به قول برادر حسین پناهی: من میخوام برگردم به کودکی...

- بزن آن پرده، اگر چند تو را سیم از این ساز گسسته ....... بزن این زخمه، اگر چند در این کاسه تنبور، نماندست صدایی

- ماه مهرتون مبارک و روزگارتون پر از مهر و مهربانی، مراقب خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : سه شنبه یازدهم شهریور 1393 | 10:0 | نویسنده : احمد

بی هوا داریم تا بی هوا
بی هوا که میروی
هوایی که ماهیِ هنوز از عید مانده بر میز، نفس میکشد
از هوایِ جهان من امن تر است!
باید ماسک اکسیژن از سقف پایین بیافتد
که نمی افتد
که نمی افتی از سرم
که بی هوا داریم تا بی هوا
...
بی هوا که ببوسی ام
بی هوا که بگویی: شام کتلت درست می کنی برایم؟
بی هوا که صدایم کنی
که برگردم
که نمی کنی
این بی هوا ها را چه به آن بی هوا ها!؟
ها!؟
...
این بی هوا ماندن
بلاتکلیف و بی چیزی که از سقف پایین بیافتد
با بی هوا که ببوسی ام
که نمی بوسی ام
کجایش یکی ست!؟
...
کلمه کم دارد این زبان
به استاد سخن گلایه کن
بگو کلمه کم دارد این زبان
بگو زنده شود فکری کند
دیوانش را جا گذاشته ام در اتاقت...

                                                    «مهدیه لطیفی»


درود دوستان

- میشه شبیه اون کسی بود که هی میخواد و هی سعی میکنه یکی رو کیمیا کنه اما دستای مِسگرش بین مسیر درد میگیره و نمیتونه و نمیتونه...

- یا میشه شبیه اون کسی باشی که مسیر یک طرفه از خیلی بد به خیلی خوب و بلعکس رو مدام در حرکت هست و انگار هیچ مسیر دیگه ای براش توی این دنیا وجود نداشته باشه و اینقد این مسیر رو بره و بیاد که برف رو موهاش بشینه...

- یا میتونه شبیه اون کسی بود که عین یه سیاه چاله تو کهکشان، همه خوبی ها، بدی ها، درد های و شادی ها رو داخل خودش جمع میکنه و میشه یه قبرستان مملو از چیزای قدیمی... چیزایی که یه زمانی میتونستن نشونه ای از حیات باشن میشن تنها فقط یه خاطره ساده تهی از عشق و آرزو و حتی گرما...

- شبیه همونی که فکر میکنه همه چیز به راحتی تموم میشه، آدم ها، آرزوها و تموم چیزای خوب زندگیت رو از دست میدی و روزها و سالها میگذره و گرد و غبار دوران می پوشونه همه چیز رو اما نه! یه روز متوجه میشی اون چیزی که فکر میکنی از دست رفتن و وجود ندارن در حقیقت در تو جذب شدن و درون تو مردن که اونا هنوزم وجود دارن اما تو نمی بینی و تو نمی فهمی و تو...

- یا خیلی بیشتر شبیه همونی که مدام دور خودش میچرخه و به ریش دنیا میخنده...

- یا شبیه همونی که اینقد انتظار کشید که عمر انتظارش از عمر زندگیش بیشتر شد در انتظار معجزه... شبیه جاودانگی...

- تموم اینا میشه حال و روز یه عکاس که میخواد از همه این شخصیت هاش یه عکس دسته جمعی بگیره و سخت ترین قسمتش همینه... همین که رد آدم های قصه رو در زیر و بالای یک دستگاه بی جان ببینه و بفهمه که عکس ها هم بو دارند، نفس می کشند هنوز، لبخند می زنند هنوز... آدم های عکس ها هنوز لب هایشان پی گفتن حرفی می جنبه، حرفی که نمی شه فهمید، نمی شه به اون دل بست، حرفی اما هست...

- اینکه همه چی آرومه لزوماً به این معنا نیست که من خیلی خوشبختم اما بازم خوبه که همه چی آرومه مثل آرامش بعد از توفان...

- یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان .......... چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

- مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 | 10:10 | نویسنده : احمد

ما راه می رفتیم و زندگی
نشستن بود
ما می دویدیم و زندگی
راه رفتن بود
ما می خوابیدیم و زندگی
دویدن بود
انسان ، هیچگاه برای خود
مأمن خوبی نبوده است...
«حسین پناهی»


درود دوستان

- زندگی مثل بازی «angry birds» می مونه! باید همیشه بین امکانات موجود و بهترین مسیر و اولویت های اهداف و ضربه های بین راهی و.... هماهنگی ایجاد بشه...

- گاهی یه سفر ساده تو رو به یه جای جدید نمی بره بلکه تو رو متوجه میکنه که جای قبلی که بودی و هستی چه چیزایی کم داره، چه چیزایی ازش بد ترکیب شدن با هم، چه چیزایی اضافی و زائد بودن و چه چیزایی نداشته و شایدم نخواهد داشت! شایدم تعجب کنی چطور سالها با این اوضاع زندگی کردی و اصلاً احساس نکردی خیلی چیزا بد ترکیب شدن و اصلاً از اول جاشون اشتباه بوده! دلت یه تغییر اساسی میخواد و بازم ای کاش های جدید...

- تازه گم شده ای تو افکارت و داری به همه اون تغییراتی که دوس داری فکر میکنی که یهو همه چیز عوض میشه! شاید یه چیزی میخواد بهت بگه همه چیز حساب و کتاب داره و همین طوری نیست تو امروز فکر کنی به یه چن تا ای کاش جدید و فردا همه چیز برات بشه همون ای کاش های توی ذهنت!چیزی عوض نمیشه هیچ، آرامشت رو، همون حداقل چیزی که داشتی رو هم میاره وسط برات که هاااای بدون بین تموم این ای کاش هات به اون چیزی که داری فکر کن نه اون چیزایی که برای تو ناپرهیزیه... وقتی آدم آرامش نداشته باشه اگر تموم دنیا تو مشتش باشه بازم ته دلش یه چیزی میخواد شبیه یه چن ساعت خواب آروم...

- بی خوابی یه چیزی شبیه اینه که انگار تک و تنها روی کره خاکی باشی و همه مردم زمین رفته باشن به یه جای بی آدرس و دور... چقد خوابیدن خوبه...

-  اینجا وسط تابستان زمین سردش شده است، دارد به شدت می لرزد...

- گاهی آدم تو این شرایط از اصل موضوع ترسی نداره، بالاخره یا این لرزیدنای زمین تموم میشه یا ما از رو میریم و بیخیالش میشیم خب آدم وقتی تو دو روز 218 تا پس لرزه و چن تا لرزش خیلی شاد و ویبره ای رو تجربه کنه پوست کلفت میشه و دیگه براش سختی بار اول رو نداره، حتی نای بیرون دویدن رو هم نداره هر چه بادا باد اما نمیشه از جیغ و داد بچه ها گذشت، از استرس اونا گذشت، اینکه مراقب باشی هیچکدوم از ترس پس نیوفتن، اینکه وقتی دارن بعد هر پس لرزه به شدت میلرزن آرومشون کنی که چیزی نیست عزیزم زمین داره ورزش میکنه چن روز دیگه تمومه...

- آرامش وقتی هوس رفتن کنه میاد کامل میره تا بیشتر جای خالیشو حس کنی، اینکه شب اونقد گرم باشه که با روز هیچ فرقی نکنه و انگار جلوی یه کوره نشسته باشی یعنی نه راه پس داری نه راه پیش! بیرون بخوای بمونی زجرش از لرزیدن زمین کمتر نیست، یعنی شرایط طوری برات رقم میخوره نه میشه بری زیر چادر تو فضای ازاد نه میشه بری بشینی تو خونه مثل همیشه کولرتو بزنی رو درجه آخر و بی خیال دنیا بگیری بخوابی اما مگه میشه بی خیال بقیه شد؟

- همین الانی که دارم مینویسم هر کسی یه گوشه افتاده مثل لشکر شکست خورده بین خواب و بیداری هستن که اگر بازم یکی داد زد بپرن بیرون سریع، همین الان یه هلیکوپتر امدادی با فاصله نزدیک از بالای سر شهر رد شد اونقد صدای بلندی داشت که شیشه ها به لرزه افتادن و داداشم بین خواب و بیداری به طرف بیرون دوید و مدام داد میزد بیدار شین زلزله! هیچی دیگه همه چن دقیقه ای هست داریم بهش میخندیم اونم بی خیال بازم خوابید...

- این هم بگذرد...

- ماییم و لبا لب شدن از یار و دگر هیچ ........ منصور و اناالحق زدن از دار و دگر هیچ

- مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : شنبه یازدهم مرداد 1393 | 12:21 | نویسنده : احمد

ببین دستهای کوچکِ مرا:
میتوانم فقط با آن چند دانه نانِ سنگک بگیرم
و از میانِ این همه کوچه
خانه تو را پیدا کنم...
آنگاه...
اگر کسی
نفت به لانه ی ما بریزد
همه
ناگزیر
فوج فوج
خواهیم مُرد...
تاریخ از شکست بی اثرِ مورچه ها
چیزی نخواهد نوشت...
و عشقِ ما
در ذهنِ مرده ی ما فراموش میشود!
                                                    - هامون هدایت -


درود دوستان

- معمولا تابستونا آدم یه حس و حالی داره که کمتر دستش به قلم میره و مینویسه... اینجا تابستون و گرمای اون نقش متهم رو دارن خیلی راحت میشه یه عامل ثانی رو برای توجیه معرفی کرد...

- این برای زمانه ای که هیچ کس با هیچ کس سخن نمیگه، زمانه ای که  فقط خاموشی سخن میگه اونم با صدای بی صدا...

- گاهی هم آنقد به رویمان نمی آوریم که نمی آوریم که نمی آوریم و میشه اونی که نباید بشه...

- آدمها با ای کاش هاشون زنده اند... ای کاش 2 پای پرتوان بود برای فرار از این ای کاش ها...

- چیزای زیادی هستن که دارن معنای خودشون رو از دست میدن، مثلاً آدم! یا همون انسان خودمون... گاهی کلمات در مقابل جانی بودن این آدم کم میارن، و بقیه آدمهای به اصلاح غیر جانی هم یه عینک دودی به چشم میزنن که عمق جانی بودن یک آدم رو نبینند، وقتی ماجرای غزه رو میبینم یاد سهراب میوفتم که گفت: جای مردان سیاست بنشانید درخت، که هوا تازه شود...

- و من یقین دارم روزی میرسه که بشر به کوه میزنه، به جنگل میزنه... بشر دوباره به غار میره...

- تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو ........... گرچه در چشم خود انداخته دود ای ساقی

- روزگارتون پر از معجزه و خوشبختی...



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 | 15:51 | نویسنده : احمد

هر چیزی در این جهان به دردی می‌خورد!
گیتارهای آندولسی
به کارِ مجنون کردنِ آدم می‌آیند
وقتی پاشنه‌های بلندِ کفشِ زنی زیبا
پا به پاشان
بر کفپوشِ بلوطیِ کافه‌ای پرت
در غرناطه ریتم بگیرد...
سیگارهای زر به دردِ پدر بزرگ‌ها می‌خورند
تا بر نیمکتِ پارک‌ها دودشان کنند
هنگامِ فکر کردن به دختری
در روپوشِ خاکستریِ دبیرستانِ «شاهدخت»
که هرگز پیر نخواهد شد...
«چاپلین» و «هیتلر»
با سبیل‌های هم‌گونشان لازمه‌ی جهانند
تا اولی بر پرده‌ی جادو
جار بزند گرسنگی عشق را از یادِ انسان نمی‌برد
و عکسِ دومی در کتاب‌های تاریخ چاپ شود
تا به کودکان بیاموزد
سرخوردگیِ نمره نیاوردن را
بر سرِ اسباب‌بازی‌های خود خالی نکنند...
چاقوی سلاخی هم
در دستِ «فرمان» که نباشد
می‌تواند هندوانه‌ای را قاچ کند
در کنارِ حوضِ تابستان...
سوسکِ حمام کاری می‌کند زن‌ها
جیغ‌های فراموش شده‌شان را به خاطر بیاورند
و مردِ خانه برای چند دقیقه
نقش امیرزاده‌ای را بازی کند
که با یک دمپایی
شاهزاده‌ی قصه را
از دستِ اژدهایی قهوه‌ای نجات می‌دهد...
حتی «کیهان» با دروغ‌هایش
به دردِ برق انداختنِ شیشه‌ها
در هفته‌های آخرِ سال می‌خورد
و «ملا عمر» هم
به دردِ لای جِرزِ دیوار...

                                                     "یغما گلرویی"


درود دوستان

- رسیدیم به نیمه های رمضان، کی خسته است؟؟

- یه کسی که لزوماً باید آدم معروفی هم باشه، از اونا که مخشون خیلی کار میکنه و اسم هم نداره میگه: آدمی، غرورش رو بیشتر از همه نداشته هاش دوست داره...

- بعضی از آدمهای قصه ما هر کدومشون، زندگیشون دارای یه حفره هایی هست که تا زمین به دور خورشید میچرخه این حفره ها هم هستن و پر شدنی نیستن، شاید بشه اینا رو یه جوری لاپوشونی کرد اما اگر یه روزی گذرت بیفته روی اون حفره، به یقین بدون میری ته ته حفره... چاره یه حفره پوشیدن روی اون نیست چاره کار فقط پر کردن حفره به مرور زمان هست...

- یه چیزایی توی زندگی هر کسی وجود دارن که خوش آیند نیستن، آدم دلش نمیخواد باشن و سعی میکنه اونا رو بندازه دور اما فایده نداره، هستن! چیزی شبیه جویدن ناخن ها! فکر میکنی دیگه راحت شدی از دستشون اما فردا صبح بازم هستن...

- و بازم اینکه بعضی آدمها متوجه چیزهای خاصی توی زندگیشون نیستن، یعنی اون دقتی که باید داشته باشن رو ندارن، خیلی از چیزای مهم رو به همون دلیل میفرستن به حاشیه، نه که دلشون بخواد بفرستن اصلاً، اما خب متوجه نیستن... یه چیزی شبیه روشن کردن چراغ! تازه وقتی که چراغ رو روشن میکنی تازه میفهمی وای اتاق چقد تاریک بوده... البته گاهی هم میدونیم اگر چراغ باشه اتاق روشن تر میشه اما خودمون رو به ندونستن میزنیم! این خیلی بدتره...

- خب بعضی از آدمها هم هستن که مدام در حال نق زدن و بهانه گرفتن از زمین و زمان هستن(مثل خودم)! بارها به خودم گفتم که هیچی به طور مستقیم روی انسان بودن آدم ها تأثیری نداره، نه نژاد، نه دین، نه زبان، نه منطقه جغرافیایی! حتی آب و هوا هم روی انسان بودن آدم ها تأثیری نداره... اون چیز که مهم هست اینه که اصل و وجود همه ما آدمها از یه جا نشأت گرفته و اگر ما بد شدیم و شما خوب این اصلاً ربطی به حاشیه نداره! شاید قبلاً برای کارهایی که میکردیم به دنبال چرایی بودیم اما تازه فهمیدیم که تمام کارهایی که انجام میدیم به صورت زنجیره وار به هم متصل هستن و نهایت همه اینها ما رو پیوند میزنه به چراهای گنگ و نامفهوم و مبهم زندگیمون... این همون قانون نانوشته و اثبات نشده همیشگی زندگی ما آدم هاست، به قول شازده کوچولو: ما آدم بزرگا، راستی راستی عجیبیم...

- همیشه از وقوع خوشی های بی سبب شاد میشدیم اما دو روزه از حضور یه خوشی خیلی با سبب شادیم، یه حس خوش آیندیه که برای اولین بار دایی بشی اونم یه دایی واقعی و راستکی:)

- امیدوارم همیشه کودک باشید اما کوچک هرگز...

- ای خردمند که گفتی نکنم چشم به خوبان ......... به چه کار آیدت آن دل که به خوبان نسپاری؟

روزگارتون پر از معجزه و خوشبختی، مراقب خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : سه شنبه سوم تیر 1393 | 14:36 | نویسنده : احمد

یك لحظه سكوت برای لحظه هایی که هستیم اما خودمان نیستیم!
لحظه هایی هستند
که هستیم
چه تنها ، چه در جمع
اما خودمان نیستیم!
انگار روحمان می رود
همانجا که می خواهد
بی صدا...
بی هیاهو...
همان لحظه هایی که
راننده ی آژانس میگوید رسیدین خانم/آقا؟
فروشنده می گوید باقی پول را نمی خواهی؟
راننده تاکسی میگوید صدای بوق را نمی شنوی؟
و مادر صدا میکند حواست کجاست؟
ساعتهایی که
شنیدیم و نفهمیدیم
خواندیم و نفهمیدیم
دیدیم و نفهمیدیم
و تلویزیون خودش خاموش شد
آهنگ براى بار دهم تکرار شد
هوا روشن شد
تاریک شد
چایی سرد شد
غذا یخ کرد
در یخچال باز ماند
و در خانه را قفل نکردیم
و نفهمیدیم کی رسیدیم خانه
و ...
کی عوض شدیم
کی دیگر نترسیدیم
از ته دل نخندیدیم
و چطور یکباره آنقدر بزرگ شدیم
و موهای سرمان سفید
و از آرزوهایمان کی گذشتیم؟
یك لحظه سكوت...


 

درود دوستان

- یه مدت نبودم الان هستم...

- و باز هم حس دلپذیر وبلاگ نوشتن و باز هم نوشتن و باز هم... این گوی و این میدان...

- من موندم اونایی که نه عقاید مشترک دارن و نه شخصیت مشترک چطور با هم جمع بسته میشن؟ و باز موندم اینا کنار هم چطور سرگیجه نمیگیرن؟ و باز موندم اینایی که هی مدام میگن تفاهم تفاهم آیا سرگیجه نمیگیرن از این همه تفاهم و جمعشون مکسر نمیشه؟

- و اما دنیای گرد پیچ در پیچی که دوستش ندارم! دنیایی که گاهی آسمون اولش رو هم نمیبینیم چه برسه به آسمانهای دیگرش! آسمون کمه اما تا دلت بخواد برات زمین هست تا آخر دنیا... میگم نرخ اجاره اقامت چند سالمون روی زمین چند میشه؟

- و بازم باید بگم نشستی اون بالا، دنیا و آدم‌هاش رو گذاشتی رو فست موشن! تقویمتو رو برداشتی، تند تند ورق می‌زنی! رنگ فصل‌ها رو عوض می‌کنی... هنوز بهار رو زندگی نکردیم، تابستونش می‌کنی! امروز تمام نشده، صبح فردا رو می‌رسونی! ما رو گذاشتی رو دور تند که چی؟ نکنه تو هم خسته شدی ازمون؟ از تکرار این همه تکراری‌؟ می‌خوای قائله رو زودتر ختمش کنی؟ می‌خوای فصل آخر قصه رو بنویسی؟ می‌خوای ما رو به خودمون برگردونی؟ می‌خوای…؟ باور کن دل ما هم تنگ خودمونه.... لطفا ما رو به ما یادآور شو! ما رو به خودمون زودتر برگردون...

- از این همه شبیه بودن ما رو رها کن... شبیه مرغ پر بسته، عین پریای شاملو... شبیه شب کویر سکوت، عین تمنای بارون ... شبیه ترس پرنده از کوچ، عین ندیدن هیچ باره اوج... شبیه کتیبه اخوان، عین شهریارش! همون شهریار شهر سنگستان... ما رو به خودمون زودتر برگردون...

-صبر است مرا چارۀ هجران تو لیکن ....... چون صبر توان کرد که مقدور نمانده است

- مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393 | 22:59 | نویسنده : احمد

تعداد
 صورت مسأله را تغییر نمی دهد!
حدس بزن
 چند بار گفته ایم و شنیده نشده ایم؟
 چند بار شنیده ایم و
 باورمان نشده است
 چند بار؟
 پدرم می گفت:
پدر بزرگ ات، دوستت دارم را
 یک بار هم به زبان نیاورد
 مادر بزرگ ات اما
 یک قرن با او عاشقی کرد...
                                               - محمدعلی بهمنی -

-------------------------------------------------------------------------------------------------------
درود دوستان

- چیزی شبیه حالت نگاه جستجوگرانه یه کودک به چشمان خالیه یه آدم...


- میگن کسی که خودش رو دوست نداره چطور می تونه دیگران رو دوست داشته باشه؟ چطور؟


- چیزی شبیه حس به جا نیاورده شدن توسط آدمها! اینکه آدمها تو چشمت زل بزنن، بهت لبخند بزنن، باهات غمگین بشن و باهات کلی زندگی کنن اما تو رو به جا نیارن! شبیه یه عابر پیاده ای که یه روزی از یه کوچه ای از کنارت رد شده و توی یه مسیر بلند و دراز محو میشن انگار نه انگار! جالبش اینه که تو هی داد بزنی بابا من شما رو میشناسم، اسم همتون رو میدونم، من با شما سالها زندگی کردم و اونها نگاهی همچون نگاه جستجوگرانه یه کودک به چشمان خالیه یه آدم! شبیه اینکه توی ضمیر ناخودآگاهت یکی مدام عینهو انعکاس صدا آروم نجوا کنه: تو فراموش شدی، تو فراموش شدی، تو فراموش شدی...


- کاش آدمها هم مثل هواپیما جعبه سیاه داشتن! که همه چیزشون اونجا ثبت و ضبط میشد، که آگر آدمها جعبه سیاه داشتن دیگه نمیتونستن و حتی اگر میخواستن بازم نمی تونستن چیزی رو فراموش کنن یا از ذهنشون پاک کنن، که حداقلش این بود که دیگه اون یارو توی مغز من مدام آروم حرف نمیزد...


- میگن یه حرفایی توی دنیا هست که نه تلخه و نه شیرین! چیزی شبیه مزه کشک مثلاً...


- چیزی شبیه اینکه فکر کنی اون بیرون یه دوربین هایی گذاشتن که مدام دارن از تو فیلم میگیرن و هر جا میری دنبالت هستن و تو رو ثبت و ضبط میکنن و شب که میرسه سریال اون روزت رو که بازی کردی برات پخشش میکنن و تو هم عین مخاطبی که سریال هر شبش رو باید حتماً ببینه و بعد بخوابه مدام با خودت حرف بزنی که این یارو بازیگره چرا این کاررو نکرد؟ چرا این حرف رو نزد؟ چرا اینجوری کرد؟ چرا اونجوری کرد و خیلی چراهای دیگه! خب سریالی که ساخته شده و در حال پخش هست رو که نمیشه تغییرش داد! در بهترین حالتش فقط میشه فیلمنامه روز بعدت رو بهتر بنویسی، همین...


- و بازم چیزی شبیه لمس کردن یه دریاچه مصنوعی، که هیچوقت حس یه دریاچه واقعی رو بهت نمیده، شایدم فکر کنی این دریاچه حروم زاده باشه چون معلوم نیست اصل و نصبش کجاست! مثل یه گوسفند یا گوساله شبیه سازی شده، گوسفنده و کسی منکر گوسفند بودنش نیست اما اگر ازت بخوان از گوشتش بخوری حس بدی بهت میده، انگار داری مثلاً یونولیت می خوری! چیزای که مصنوعی هستن مثل همون دریاچه، هر آن امکان داره از روی نقشه جغرافیایی روی دیوار بریزن پایین چون بهر حال مصنوعی هستن و با چسب چسبوندنشون اونجا!


- و در آخر اینکه چیزی شبیه پاره شدن نخ جمله هام! همین الان کلماتش یکی یکی ریخت! شما هر جوری دوست داشتین دوباره وصلش کنین...


- دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم...... با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی؟


روزگارتون پر از معجزه و خوشبختی...



تاريخ : چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393 | 2:28 | نویسنده : احمد

تقصیر دیوارها نیست
اگر که سهم ما
از آن همه آفتاب
سایه ای کوتاه شد
و از آن همه آب
جرعه ای سراب!
تقصیر ستاره ها نیست
اگر که ما
از دریاهای دور
به نامی بسنده کرده ایم
و بادبان های پژمرده مان
به نسیمی بی جهت، دل خوش کرده اند!
نه ... عزیزِ من
تقصیر صخره ها نیست،
تقصیر خود ماست
که بی جهت
یکباره
به گِل نشسته ایم...!
                                                - شیرین فروغان -


درود دوستان

- ماندلا میگه: من این راز رو کشف کردم که فرد پس از بالا رفتن از یه تپه بلند، تازه متوجه میشه تپه های زیادی برای بالا رفتن وجود داره...

- اما خب زندگی که همش بالا رفتن از تپه ها نیست، همش به اوج رسیدن نیست، همش اول شدن نیست ... و اما زندگی چیزی فراتر از این شدن هاست!

- من فکر میکنم بیشتر مردم بزرگ نمیشن! اینکه از کودکی به نوجوانی و بعد جوانی برسی و ازدواج و بچه دار شدن و ... این می شود پیر شدن و نه زندگی کردن! ما داریم تراکم سالهای زندگی رو به صورت چین های کوچیک و بزرگ روی صورتمون به این ور و اون ور حرکت میدیم اما این خود حقیقی ما نیست! خود حقیقی ما همون کودک خجالتی و معصوم درونمون هست که نه به دنبال فتح کوه های مداوم هست و نه به دنبال اوج گرفتن های آنچنانی...

- بر آتش می توان غلبه نمود... بر آتشفشان، نه...

- میدونین، مرد بودن سخته، خیلی هم سخته، مرد خوب بودن خیلی خیلی سخت تر! نمونش اینکه اگر مردی خسته بود و به هر دلیلی حوصله نداشت سریع همه جبهه میگیرن که بله مردا همشون اینجورین! مردا هر وقت دم از حریم خصوصی و یه ذره تنها بودن بزنن سریع همه جبهه میگیرن که بله...اما این بی انصافیه چون همه مردا اینجوری نیستن، هیولا نیستن! فرشته هم نیستن، مردا فقط آدمن مثل بقه آدمها و با همان ظرفیت و قوه تحمل حالا یه خورده بیشتر... یادمون نره درون هر مرد یه ظاهر خشنی، یه کودک معصوم خجالتی هم هست همون طوری که درون هر زنی یه کودک معصوم و خجالتی هست... کاش میشد از طرف کودک درونمون به هم نگاه کنیم، با هم حرف بزنیم و در کنار هم زندگی کنیم...

- برای گلیمی کوتاه و آرزوهایی پلکانی تا ماه...

- و در نهایت برای روزهایی که پنداره هایم را به سخره می گیرند...

- حکم مستوری و مستی همه بر عاقبت است ........ کس ندانست که آخر به چه حالت برود

مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید( روزگارتون پر از معجزه و خوشبختی)...



تاريخ : چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393 | 15:26 | نویسنده : احمد
نذر کرده ام،
یک روزی که خوشحال تر بودم
بیایم و بنویسم که
زندگی را باید با لذت خورد،
که ضربه های روی سر را باید آرام بوسید!
و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد...
یک روزی که خوشحال تر بودم
می آیم و می نویسم که
این نیز بگذرد،
مثل همیشه که همه چیز گذشته است و
آب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است!
یک روزی که خوشحال تر بودم
یک نقاشی از پاییز می گذارم،
که یادم بیاید زمستان تنها فصل زندگی نیست
زندگی پاییز هم می شود
رنگارنگ، از همه رنگ، بخر و ببر...
یک روزی که خوشحال تر بودم
نذرم را ادا می کنم
تا روزهایی مثل حالا
که خستگی و ناتوانی لای دست و پایم پیچیده است
بخوانمشان،
و یادم بیاید که
هیچ بهار و پاییزی بی زمستان مزه نمی دهد
و
هیچ آسیاب آرامی بی طوفان...
                                               - مهدی اخوان ثالث -

درود دوستان

- دلی که حرف ندارد، به هیچ دردی نمی خورد...

- هر کسی درون خودش یه حفره ای داره که همه اون چیزایی که نمیتونه هضم کنه رو میریزه توی اون حفره سیاه و سرد! هر چقد این حفره درونت بزرگتر باشه سنگین تر میشی و شاید اونقد سنگین بشی که دیگه توان حرکت نداشته باشی، ساکن میشی و در نهایت راکد... با وجود تمام این حرفا، آرامشی که ریختن تعریف نشده های زندگیت درون این حفره بهت میده از درد هر سکونی لذت بخش تره...

- گاهی فکر میکنم زندگی یک نبرد تن به تن است...

- به قول(میلان کوندرا): به مــــحضِ اینکه بدانیم کسی شاهدِ کـــارهای ماست خواه نا خواه خود را با آن چشمانِ نظاره‌گر تــــطبیق می‌دهیم و دیگر هـــیچ یک از کارهایمان صــــــادقانه نیست...

- گویند سنگ لعل شود در مقام صبر ...... آری شود ولی به خون جگر شود

روزگارتون پر از معجزه و خوشبختی...



تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 17:20 | نویسنده : احمد
یک روز،
بل‌ که پنجاه سالِ دیگر
موهای نوه‌ات را نوازش می‌کنی
در ایوانِ پاییز
و به شعرهای شاعری می‌اندیشی
که در جوانی‌ات
عاشقِ تو بود!
شاعری که اگر زنده بود
هنوز هم می‌توانست
موهای سپیدت را
به نخستین برفِ زمستان تشبیه کند
و در چینِ دور چشمانت
حروفِ مقدسِ نقر شده بر کتیبه‌های کهن را بیابد...
یک روز
بل‌ که پنجاه سالِ دیگر
ترانه‌ی من را از رادیو خواهی شنید
در برنامه‌ی مروری بر ترانه‌های کهن شاید!
و بار دیگر به یادخواهی آورد
سطرهایی را که به صله‌ی یک لب‌خند تو نوشته شدند.
تو مرا به یاد خواهی آورد بدون شک
و این شعر در آن روز
تازه‌ترین شعرم برای تو خواهد بود...

"یغما گلرویی"

درود دوستان

- وقتی به این باور تعلق داشته باشی که نه راهَش بی زحمت هست و نه چاهَش بی حکمت، قطعاً سال جدید سال خوبی است...

- ما آدما فارغ از اینکه شاید از بودن در کنار آدمای اطرافمون چندان لذت نبریم یا شایدم ببریم یه جورایی از اغلب آدمای دیگه که حتی شاید از نظر ما دوست داشتنی هم باشند نقطه ضعف هایی در ذهنمون هست یعنی خودمان عمداً نقطه ضعف هاشون رو پیدا می کنیم یا اگر بر مبنای احتمال محال کسی بود که هیچ نقطه ضعفی نداشت براش یه نقطه ضعف شیک ایجاد میکنیم... شاید دلیلش این باشه که نقطه ضعف خودمون رو می بینیم و احساس ضعف میکنیم و میخوایم به نوعی وجدان خودمون رو آروم کنیم و بگیم پس فقط من نیستم که اینجوریم، این و اون هم اینجورین! یه نوع تلقین آرامش کاذب از ضعفی که خودمون در خودمون ایجاد کردیم، یه نوع کنار اومدن با کمبودها و نه رفع کمبودها...

- من فکر میکنم دنیایی که آدماش با نگاه با هم حرف میزنن قشنگ تر از دنیای آدمای دیالوگی هست، نگاه خیلی خیلی کم دروغ میگه...

- برگردیم به ادامه بحث قبلی: اگر ما آدما به این درک برسیم که همون طوری که نقطه ضعف هایی از دیگران در ذهن ما هست قطعاً از ما هم نقاط ضعفی در ذهن دیگران هست اما مهم اینه که این نقاط هیچ وقت بازگو نمیشن، نه از جانب ما و نه از جانب دیگران! یه جور نقش بازی کردن، البته به این معنی نیست که همه آدما بازیگر هستن اصلاً، خطاب به خودم و اون دسته از آدمای بازیگر میگم که سال عوض شده بد نیست ما هم به جای ماست مالی کردن نقاط ضعفمون سعی در ترمیم این نقاط آسیب پذیر خط دفاعیمون داشته باشیم ...

- مجبورم بازم تکرار کنم: برای پریدن اول باید پرواز را بیاموزی...

- امیدوارم سال جدید برای همه دوستانم سال زیبا و شاد و پر از معجزه ای باشه و ممنونم که سال گذشته منو تحمل کردین و بازم امیدوارم در سال جدید چیزای جدیدی از هم یاد بگیریم.

- از دوستانی که تبریک عید نگفتم و به وبلاگاهشون سر نزدم عذر خواهی میکنم، این روزا درگیر شروع پایان نامم هستم، امیدوارم ببخشید.

- صـورت زیبا نمــی آید به کـار .............. حــــرفی از مـعنی اگــر داری بیـار

روزگارتون پر از معجزه و خوشبختی، مراقب خوبی هاتون باشید...


تاريخ : شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 | 21:29 | نویسنده : احمد
انسان، آهسته آهسته عقب نشینی می کند!
هیچکس یکباره معتاد نمی شود
یکباره سقوط نمیکند
یکباره وا نمی دهد
یکباره خسته نمی شود، رنگ عوض نمی کند، تبدیل نمی شود و از دست نمی رود
زندگی بسیار آهسته از شکل می افتد
و تکرار خستگی بسیار موذیانه و پاورچین رخنه می کند!
قدم اول را، اگر به سوی حذف چیزهای خوب برداریم، شک مکن که قدم های بعدی را شتابان بر خواهیم داشت...
                                        
                                                        - نادر ابراهیمی -

درود دوستان
- از قول شریعتی نقل شده که: اگر سراب دیدید بنشینید و از آن آب بخورید! نگذارید سراب به دروغش افتخار کند...
- و باز هم به قول جان اشتاین بک: نحوه ي فكر كردن هم بعد از مدتي عادت مي شه و ديگه عوض كردنش سخته...
- تمام حرف من و منظورم از این دو جمله اینه که کاش ما آدم‌ها یاد بگیریم که مدام در فکر سرابها و خیال ها نباشیم و اگر هم بودیم طوری عمل کنیم که در نهایت این سراب رو مجبور به سیراب کردنمون کنیم...
- از قدیم گفتن: آدمی شیر خام خورده است...
- یه زمان هایی هم پیش میاد که وقتی تنها میشی مدام با خودت میگی: اگر چن سال پیش این کار رو می کردم الان اینجوری میشد و یا اگر اون راه رو میرفتم و انتخاب میکردم الان حتماً اینطوری میشد! برگردیم به مثال قبلی که آدمی شیر خام خورده است! هیچکسی نمیتونه تضمین کنه که اگر یه راه دیگه ای رو می رفت لزوماً نتیجش بهتر از الانش میشد، همین اشتباهات زندگی هستن که ما رو در ادامه مسیرمون آبدیده میکنن اما نباید تبدیل به عادت بشن این راه های ناراست! اما خیلی ها هم هستن که درصد اشتباهاتشون خیلی کم و ناچیز هست، اونا هم شیر خام خوردن حالا شاید یه مقدارشون هم شیر خشک خورده باشن بازم فرقی توی اصل موضوع ایجاد نمیکنه چون اونا راه ناراست رفتن رو بهش عادت نکردن و از اشتباهات دیگران هم تجربه گرفتن، سال داره به آخرش میرسه ، میشه وقتهایی که تایم خالی و استراحتمون هست بشینیم و یه حساب کتابی با خودمون داشته باشیم که سال گذشته رو چقد سود کردیم و چقد ضرر!
- خانه دلت را هم بتکان ...
- این روزا علاوه بر اینکه روزای آخر سال و به نوعی استقبال از سال جدید هست برای من یه مناسبت دیگه هم داره ، فردا 25 اسفندماه سالروز تولد وبلاگم (بچم) هست، خیلی زود هشت ساله شد، توی همه این سالها باهاش خندیدم باهاش ناراحت شدم باهاش حرف زدم و البته گاهی سکوت کردیم، هر زمانی مثل این چند ماه گذشته که کمتر بهش سر زدم خیلی بیشتر دلتنگش شدم اما بازم همین جا بهش قول میدم تا زمانی که من نفس میکشم تو هم نفس خواهی کشید... تولدت مبارک کوچولوی هشت ساله من :)
- پیشاپیش عیدتون هم مبارک، امیدوارم سال زیبا و بسیار قشنگی داشته باشید...
-  داری هوس که غیر، برای تو جان دهد ........... آه این چه آرزو است؟ مگر مرده‌ایم مـا
روزگارتون پر از معجزه و خوشبختی ...



تاريخ : جمعه بیست و پنجم بهمن 1392 | 15:21 | نویسنده : احمد
بس قدرتمندم
هیچ ندارم كسی از من بستاند
هیچ ندارم پنهان كنم در سكوت
یا سراپا چشم باشم از بیم ربوده شدن
می توانم بی پروا بایستم
رو در روی همه بادهای جهان
رو در روی تندبادها
تازیانه های خود را بر من فرود آرید
چه دارم به یغما برید ؟
هیچ برای خود نمی برم
كه در هم شكنیدم
هیچ برای خود نمی خواهم
كه به زانویم درآورید
هیچ نیندوخته ام در كاسه تهی دستانم
كه به زنجیرم كشید
آزادم اكنون
با بال ها و رؤیاهایی رها
بس توانا برای درآغوش گرفتن همه چیز
و تو ای دنیا
هر چه بیشتر از من می ستانی
بیشتر در چنگ منی
و چون از خود دست شویم
بیشتر از هر زمان دیگر
متعلق به منی...

درود دوستان

- بزرگ ترین درد آن است که بدانید،نتوانسته اید مطابق معیارهای خود زندگی کنید! به قول حسین پناهی: " آدمی ، حسرتِ سرگردونه"...

- شبیه چی؟ شبیه مرغ مهاجری که دچار اختلال حواس شده! مرغ مهاجر سگ جونی که نمی میره و تنها فقط اشتباهی پرواز میکنه...

- شبیه چی؟ شبیه ابر تیره و سیاهی که به قول اخوان ثالث : فضا را تیره می دارد ولی هرگز نمی بارد...

- شبیه چی؟ شبیه حرف زدن از آینده ای که همیشه جملش با « یه روزی » شروع میشه ...

شبیه چی؟ شبیه تبر به دوشی به دنبال شکستن خود...

- شبیه چی ؟ شبیه خاکی که با هیچ تلنگری تکونده نمیشه! طوفان بایدش ...

- شبیه چی؟ شبیه رودخانه خشکی که معلوم نیست داره میره یا برمیگرده ...

- شبیه چی؟ نه شبیه کسی که کینه ای نیست اما آلزایمر هم نداره... نه ، هرگز ...

- شبیه سوار شدن بر یک اسب یاغی و.....رفتن...رفتن...رفتن ...

- چو تخته پاره بر موج رها رها رها من...

- به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم ..... چو به صومعه رسیدم، همه زاهد ریایی

روزگارتون پر از معجزه و خوشبختی، مراقب خوبی هاتون باشید...



تاريخ : یکشنبه سیزدهم بهمن 1392 | 12:0 | نویسنده : احمد

رؤیای دیشبم را بر میدارم
و در فریزر میگذارم!
تا روزی روزگاری
که پیرمرد موخاکستری شدم،
رویای قشنگ یخ زده ام را بیرون بیاورم،
آبش کنم، گرمش کنم،
و پاهای سرد سالخورده ام را
در آن گرم کنم...

درود دوستان

- در عشق دو رکعت است که وضویش درست نیاید الا به خون ( ذکر منصور حلاج)

- همیشه صبر کارساز نیست! صبر در مرداب باعث فرو رفتن بیشتر ما می شود!

- آدمها شبیه لیوانند! ظرفیتهایی مشخصی دارند، بعضی به اندازه یک استکان، بعضی فنجان و بعضی هم یک اندازه یه سطل بزرگ!! وقتی بیش از ظرفیت لیوان در اون آب بریزی، سر ریز میشود ! خیس میشوی ...

- گاهی نه نیازی به حصر خانگی هست و نه نیازی به تبعید از شهر و نه نیازی به زندانهای طولانی در اردوگاه های کار اجباری! گاهی همین دیوارهای شهر هم برای تو یک حصر، تبعید و اردوگاه کار اجباری می شود! گاهی اسیر شهر شدن سخت تر از هر زندان و حصر و تبعیدی است...

- انسان زمانی به آرامش میرسد که با خودش به توافق رسیده باشد! برای رسیدن، خستگی رو باید خسته کرد...

- یکی از همسایه ها یه دختری رفته بود خونشون و داد میزد من میخوام با عشقم باشم!! بعداً مشخص شد این خانم با پسر همسایه دوست تشریف دارن و در یک اقدام خودجوش این دیدار عاشقانه اتفاق افتاده! حالا بگذریم از اینکه آقا پسر همسایه رو روزی با یه به اصطلاح عشق جدید می بینیم و به قولی کوچه تبدیل به میعادگاه عشق های نوظهور آقا پسر همسایه شده! کاری به این موضوع نداریم بهرحال روابط شخصی دیگران هیچ ربطی به ما نداره اما قبلاً یه حد و حریمهایی وجود داشت و یه کم چیزی به نام آبرو مهم بود و ارزش داشت! یه زمانی عشق حرمت داشت و اونقدا ساده نبود! سؤال اساسی اینه که آدمها عوض شده اند یا ارزشها عوض؟

- گوهر پاک بباید که شود قابل فیض ........ ورنه هر سنگ و گِلی، لوء لوء و مرجان نشود

مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : سه شنبه یکم بهمن 1392 | 20:55 | نویسنده : احمد

آدم ها
همه شان دوربین هایی دارند
که با فاصله از آن دور ببینند
آنقدر سراب ها ادا درآورده اند
که هیچ دریاچه ای دل خوش نیست
به روزی که پیدا خواهد شد!
آدم ها
آنقدر قاضی بوده اید،
که شهر ، روزی از متهمان
خالی خواهد شد
آنقدر به جای هم فکر کردید،
که خودتان را
در هیچ آینه ای به جا نمی آورید!
هوای آلوده ی شهر
در وضعیت یک هشدار است
جای باران را ، دو اتم از نگاه عجول
و یک مولکول فکر خاکستری گرفته است!
آدم ها
اکسیژن می گیرند و
بد گمانی تحویل درخت های شهر می دهند
آن وقت زردی برگ ها می افتد گردن پاییز
آدم ها...
آدم ها...
گاهی چقدر سخت می شود،
آدم بودن...

درود دوستان
- انسان است و نسیان!
- همین الان و همین لحظه، کلی حس خوب و بد سیال دارن در من میچرخند! این که سعی کنی همه حس های خوب و بدت رو طوری مدیریت کنی که جنبه بیرونی نداشته باشن انگار نه انگار که وجود دارن کار آسونی نیست!
- یادمه دوران ایتدایی یه معاون مدرسه داشتیم خیلی همه ازش میترسیدن و دست بزن داشت اساسی! خوشبختانه اون دست بزن زیاد به من نرسید به جز یه بار اونم نه بخاطر درس و بی انضباطی! توی مسیر مدرسه که میرفتم از کنار نرده یه پارک چن تا گل محمدی که بوی خوبی داشت چیدم، حالا تو نگو آقای معاون داره از پشت سر بهم نگاه میکنه، همین که رسیدم صدام زد گفت برو جلو دفتر ، تا رسید یکی خوابوند توی گوشم که چرا گلا رو چیدی! از تو بعیده نباید این کارو میکردی و باید مثل همیشه با ادب باشی و آروم باشی و...! منم بچه بودم و فکر میکردم یکی از بزرگترین کارای خلاف دنیا رو انجام دادم و هیچی نگفتم، از اون روز به بعد مدام با خودم تکرار میکردم این کار از من بعیده ، اون کار از من بعیده! و این شد که لذت خیلی از کارا و شیطنتهای کودکی و نوجوانی رو از دست دادم چون باید با ادب می بودم و از من همه چیز بعید بود! چن روز پیش فهمیدم بچه معاون مدرسه رو گرفتن به جرم دزدی! کاش همزمانی که آقای معاون عزیز بخاطر چیدن چن تا گل به من سیلی زد به پسرش هم یه سیلی زده بود، حداقلش این بود که شاید اونم همه چیز ازش بعید میشد و سرش میرفت تو کار خودش!
- تاریخ تولدت مهم نیست، تاریخ تبلورت مهم است...
- یه مدت نبودم اما بازم هستم! هرچند تازه رسیدم و خیلی هم خسته ام اما حتماً باید می نوشتم، دلم برای اینجا و نوشتن تنگ شده بود...
- سیری مباد سوخته ی تشنه کام را ...... تا جرعه نوش چشمه ی شیرین گوار توست
مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392 | 1:5 | نویسنده : احمد
آه هلیا !
چیزی خوفناک تر از تکیه گاه نیست! ذلت، رایگان ترین هدیه ی هر پناهی ست که می توان جست،
هلیا، اگر دیوار نباشد پیچک به کجا خواهد پیچید؟
اسکناس های کهنه را نوارهای چسب حمایت می کنند
سربازان را
سنگرها !
هلیای من! ما را هیچکس نخواهد پائید
و هیچکس مدد نخواهد کرد!
هلیا، من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم
آن لحظه ای که تو را به نام می نامیدم
من از دوست داشتن تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می خواستم ...
هلیا! گریز، اصل زندگی است!
گریز از هرآنچه که اجبار توجیه می کند
بیا بگذریم...
هليا!
خشمِ زمانِ من بر من مرا منهدم نمي کند، من روح جاري اين خاکم!
من روانِ دائمِ يک دوست داشتن هستم...
ما در روزگاري هستيم هليا، که بسياري چيز ها را مي توان ديد و باور نکرد و بسياري چيزها را نديده باور کرد.
افسوس هلیا که نمی دانستی امکان بر همه چیز دست می یابد! امکان فرمانروای نیرومندترین سپاهیانی ست که پیروزی را بالای کلاه خودهای خود چون آسمان احساس می کرده اند، هر مغلوبی تنها به امکان می اندیشد و آن را نفرین می کند، هر فاتحی در درون خویش ستایشگر بی ریای امکان است! امکان می آفریند و خراب می کند. دروازه های هر امکان، انتخاب را محدود کرده است،بسا که "خواستن" از تمام امکانات گدایی کند؛ اما من آن را دوست دارم که به التماس نیالوده باشد...
تنها خواب هلیا !
بخواب هلیا، دیر است، دود دیدگانت را آزار می دهد، دیگر نگاه هیچکس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد! چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟
شب از من خالی ست هلیا...
                                            « بار دیگر شهری که دوست می داشتم/ نادر ابراهیمی »

درود دوستان

- دردهای مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شوند ...

- برای روزی که دلت سخت هوای میوه ممنوعه را دارد ...

- یه کم سخته بخوای فکرهای پرنده رو یه جا دسته بندی کنی و یه کلماتی به نام افعال ربطی نقش یه نخ رو برای اتصال این افکار سمج بازی کنه که نکنه یهو از جا بپرند که بازم این نخ بتونه بهشون منطق بده که این بی منطق های کوچیک معنی دار بشن و بتونن برسونن اون منظوری رو که بخاطرش یه جا جمعشون کردی ! من یه سوزن میخوام برای وصله کردن این افکار بی قاعده ...

- یه بارم که بخوای با افکارت بازی کنی و براشون تاس بندازی فوری سیاه ترینشون 6 میاره! اصلاً تعجب نمی کنم چون اغلب بدترین ها بازی رو می برند به هر نحوی که شده ! نه نخ و نه سوزن ، نه تاس و نه باخت ، آرام و بی فکر بودن !

- بازم یه سرماخوردگی تاریخ گذشته از انسانهای نئاندرتال(1) در سرم جا کرده!

- همین الان ابرای سیاه دارن جلوی ماه رو میگیرن ، انگار هوا میخواد آرام آرام آرام ناآرام بشه ... خدا کنه همه جا پر بشه از اتفاق های خوب و بارانهای مدام ...

- اولین مسیج یلدایی هم رسید دستمون : فرا رسیدن دی ماه،فصل امتحانات را تبریک می گوییم...

ستاد کوفت سازی شب یلدا :)

اینم تقدیم به همه دوستان خوب و عزیزم : یلداتون مبارک

- همه شب های غم آبستن روز طرب است .......... یوسف روز ز چاه شب یلدا آید

مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید ...

....................................................................................

پاورقی(1): انسان نئاندِرتال (Homo neanderthalensis)گونه‌ای از سردهٔ انسان بود که در اروپا و قسمت‌هایی از غرب آسیا، آسیای مرکزی و شمال چین (آلتای) سکونت داشتند. اولین نشانه‌ها از نئاندرتال‌های اولیه به حدود ۳۵۰ هزار سال پیش در اروپا برمی‌گردد. ۱۳۰ هزار سال پیش، مشخصه‌های کامل نئاندرتال‌ها ظاهر شدند و در ۵۰ هزار سال قبل نئاندرتال‌ها دیگر در آسیا دیده نشدند، با این وجود نسل آنها در اروپا تا ۳۳ تا ۲۴ هزار سال پیش منقرض نشده بود و شاید ۱۵ هزار سال پیش یعنی بعد از مهاجرت انسان امروزی به اروپا نسل این انسان‌های اولیه منقرض شده باشد.