تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ | 0:37 | نویسنده : احمد

خداوندا ، در این آخرین روزهای سال:
دل مردمان این سرزمین را چنان در جویبار زلال رحمتت شستشو ده
که هر کجا تردیدی هست ایمان
هر کجا زخمی هست مرهم
هر کجا نومیدی هست امید
و هر کجا نفرتی هست عشق جای آنرا فرا گیرد، آمین...


 درود دوستان

- زاویه 360 و خورده ای درجه داره به روزهای پایانیش میرسه و یکی دو روز دیگه این زاویه کامل میشه و البته تمام...

- یه نگاهی به پشت سر که بندازیم از لحظه شروع ترسیم این زاویه، همه هنرمون به چشم میاد! خیلی ها ترسیم گران ماهری بودن و به زیبایی زاویشون رو دارن به پایان میبرن و بعضی ها هم مهارتی تو رسم و نقاشی نداشتن و ندارن و زاویشون هر سانتش بالا و پایین شده و زور زده تا به انتها نزدیک شده انگاری فقط میخواسته تموم بشه و بره سراغ زاویه بعدی که شاید تجربه نقاشی قبل به کمکش بیاد و بهتر بتونه زاویه جدیدش رو ترسیم کنه...

- در مجموع هر جوری که بودیم دیگه بودیم و نمیشه برگشت و گذشته رو پاک کرد اما میشه از گذشته استفاده کرد و آینده رو زیبا ترسیم کرد...

- خیلی خیلی امیدوارم سال جدید برای همه دوستام چه واقعی و چه مجازی، خونوادهاشون، اطرافیام، خونوادم و همه مردم کشورم سالی زیبا، شاد، موفق و سرشار از سلامتی و به حقیقت پیوستن آرزوهای قشنگشون باشه... عیدتون پیشاپیش مبارک

- سخن در پرده می گویم چو گل از غنچه بیرون آی ..... که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ | 0:20 | نویسنده : احمد

ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﺑﺰﻥ ﮐﻪ
ﺑﺎ ﺟﻐﺮﺍﻓﯿﺎﯼ ﮐﻠﻤﺎﺗﺖ ﺁﺷﻨﺎﺳﺖ!
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺷﺒﯿﻪ ﯾﮏ ﮐﻮﻩ ﯾﺨﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ
ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺁﺑﺖ ﮐﻨﺪ ... ﺁﺭﺍﻡ ... ﺁﺭﺍﻡ ... آرام...
ﺑﻌﺪ ﭼﮑﻪ ﭼﮑﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻟﯿﺰ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﻧﺪ
ﻭ ﻣﯽ ﺁﯾﻨﺪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺑﺎ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺑﺴﺮﺍﻧﺪ ﻻﯼ ﻣﻮﻫﺎﯾﺖ...
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ...
ﯾﻌﻨﯽ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺖ ﺟﺎﯾﯽ ﮔﯿﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ

ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ﺩﺳﺖ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﻨﺪ
ﻭ ﺁﻧﻬﻤﻪ ﮐﻠﻤﻪ ﯼ ﺑﺎﺯﯾﮕﻮﺵ ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ ﺗﻮﯼ ﺩﻫﺎﻧﺖ...
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻔﺘﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻔﻬﻤﺪ...


درود دوستان

- زبان حرف زدن ساخته و پرداخته یه موجود دوپای دیگه ست! به جای این زبان ساختگی بیایم با زبان روح، نگاه و بدنمون حرف بزنیم که ساخته خودمونه...

- همین زبان ساخته یه موجود دیگه باعث میشه توضیح رو توجیح فرض کنیم و الی آخر...

- و همین باعث میشه همیشه یه جای این آدمیت بلنگد...

- و باز هم همین باعث میشه آدمیت توسط خودش و فقط خودش نابود و ویران شود...

- و شایدم در مواردی همین زبان ساخته شده توسط یه بشر دیگه، DNA بعضی از آدمها رو تغییر میده...

- و آخرش میخوام بگم که سعی کنیم زبان خودمون رو داشته باشیم نه زبان دیگران رو که اگر اینجوری باشه شاید کامل نباشیم اما کاملاً خودمون هستیم...

- سنگ بی‌قیمت اگر کاسه‌ی زرین بشکست .......... قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود

مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۳ | 16:10 | نویسنده : احمد
هر از گاهی
خودت را هَرَس كن ...
شاخه های اضافیت را بزن،
پای تمام شاخه بریده هایت بایست،
تمام سختی هایت ...
دردهایت ...
خاطرات بَدت را،
باغبانی کن...
سَبُك كن فكرت را
از هرچه آزارت می دهد!
ریاضیدان باش!
حساب و کتاب کن
خوبی های زندگیت را جمع کن
آدمهای بدِ زندگیت را کَم کن!
همه چیز خوب می شود
قول ...
خوب می شود!


درود دوستان

- من الان دارم با سلول هام زندگی می کنم...

- داستان یک زندگی از یه جایی شروع میشه که یک دل خوش متولد میشه...

- میگم یهویی فراموشی داره کمتر میشه انگار اصلاً وجود نداشته قبلاً و لوازم به اشتباه سر جای خودشون نبودن!

- فرصت نشد از دوستان بابت تبریک تولد تشکر کنم، ممنونم... اما بازم تاریخ تولد مهم نیست، تاریخ تبلور مهم است. امیدوارم متبلور شویم...

- امروز به طور رسمی اولین روز شروع به کارم بعد از استخدام بود، بعد از این همه کار بدون مزد با اعمال شاقه بالاخره تموم شد و رسمی شدیم. اول صبح یاد انتهای فیلم 12 سال بردگی افتادم و لحظه رهایی...

-  بعد از این نور به آفاق دهیم از دل خویش ........ که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد!!



تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۳ | 1:20 | نویسنده : احمد

جهان از چشم مورچه ها، افتادن ندارد

وقتی برایشان یک قطره یا سونامی

یک لگد یا یک آتشفشان

تأثیر یکسانی بر بی کسیشان دارد!

دنیا گاهی به قوانین خودش پایبند نیست

چه برسد به اعتقادات تو که از زمین نای بلند شدن ندارد!

مترسک ها اگر میتوانستند روی پاهایشان بند نشوند

بدنامی کلاغ ها را به جان می خریدند

اما تن به سکون نمی دادند

آرزو هم یک جا ساکن بماند می گندد

مراقب ِ آرزو هایت باش ...

                                                   «هومن شریفی»


درودها دوستان

- من یه خورده جدی جدی آلزایمر گرفتم!

- زیاد مهم نیست اون یارو دکتره گفت مربوط به استرس میشه و بهش فکر نکن خوب میشی!

- خوب همش فقط این نیست یه کوچولو موضوع دیگه هم هست، دیروز بعد مدتها فرصت شد برم آرایشگاه به آخراش که رسید آروم تو گوشم گفت یه چیزی میگم اما نگران نشو من از این موارد بارها دیدم مربوط به استرسه! پیش خودم گفتم این از کجا فهمیده من تازگیا خیلی چیزای کوچیک رو فراموش میکنم گفتم خوب بگو من کلاً ریلکسم چون هرچی بگی چن ساعت دیگه یادم میره! گفت متوجه چیزی تو سرت نشدی؟ اندازه یه سکه کوچیک گوشه سمت چپ وسط سرت موهاش یهویی ریخته! یه کم جابجا شدم گفتم یعنی هیچی نداره؟ گفت مشخص نیست شانس آوردی وسط سرته! گفتم تشخیصت چیه؟ سریع گفت مگه نگفتم مال استرسه! هیچی دیگه کارش تموم شد باز رفتیم سراغ این دکتره گفتیم آقا ربط این با فراموشی چیه زود جواب داد اینم نشونه استرس شدیده اصلاً بهش فکر نکن خودش خوب میشه!! خب من نتیجه گرفتم دیگه برای کارای درمانی و پزشکی سراغ دکتر جماعت نرم و همون کاسبای محل تشخیصشون دقیقه!

- خب الان اینی که داره حرف میزنه یه شخص کور، کچل، آلزایمری هست که تا حد زیادی حس بویایی خوبی هم نداره... خب بریم سراغ حرفای خودمون:

- میگن و منم شنیدم که جهنم مکان جغرافیایی خاص در جایی نیست بلکه جهنم حالتی از روح ناراضی است که اگر به رضایت برسه تغییر مکان میده و تبدیل به بهشت میشه...

- خب این تغییر و تحول منو یاد قانون بقای انرژی میندازه که میگه انرژی از بین نمیرود بلکه از نوعی به نوع دیگر تبدیل می شود، یعنی میتونه از نوع منفی به مثبت و برعکس تبدیل بشه...

- همه ما میدونیم که تلو تلو خوردن توی طوفان قدرت بیشتری نیاز داره تا پشت کردن به اون! آدمی که خودش رو دست باد نمیده یعنی تصمیم به تبدیل انرژی گرفته از نوع مثبتش...

- میگن قدیما مردا میزان تستوسترون(هورمون جنسی مردانه) خونشون بالا بوده خیلی مرد بودن و مردونگی زیاد بوده اما الان این میزان یا در مردها کم شده و یا میزان استروژن(هورمون جنسی زنانه) خونشون بالا رفته و یا تبدیلی صورت گرفته! از همون تبدیلهای انرژی...

- در نهایت میخوام بگم که این انرژی که درونمون هست از بین نمیره و فقط تبدیل میشه، عامل این تبدیل هم خودمون هستیم، میتونیم اون رو خوب یا بد تبدیل کنیم، روحمون جهنم یا بهشت باشه، غرق در طوفان یا پشت به اون باشیم، مرد و نامرد باشیم و ...

- این کچل آلزایمری براتون دعا میکنه همه تبدیل هاتون مثبت و زیبا و روحتون بهشت باشه...

- سخت است پیمبر شده باشی و ببینی .......... فرزند تو دین دگری داشته باشد!

مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : جمعه بیست و یکم آذر ۱۳۹۳ | 10:39 | نویسنده : احمد

دو چیز نمی گذارد ما به رؤیاهایمان برسیم:
یکی اینکه قبول می کنیم که رؤیاهایمان محال هستند
و دوم اینکه می بینیم تحقق رؤیاهایمان با یک چرخش ناگهانی چرخ سرنوشت
در لحظه ای که اصلا انتظارش را نداشتیم امکان پذیر شده!
زیرا در آن لحظه ترس های ما ناگهان آشکار می شود:
ترس از قدم گذاشتن به راهی که کسی نمی داند به کجا می انجامد
ترس از یک زندگی پر از مبارزه های تازه
ترس از اینکه همه ی چیزهای آشنا را تا ابد از دست بدهیم!
مردم می خواهند همه چیز را تغییر دهند
در عین حال می خواهند همه چیز به همان حال که هست باقی بماند...!!
                                                            «شیطان و دوشیزه پریم / پائولو کوئلیو»


درود دوستان

- خب یه کم داره مدت غیبت هام طولانی میشه البته به ناچار، مجبورم میفهمید مجبور... به قول یه بزرگی که هیچ کس نمیدونه اسمش چیه اما همه جا اسمش هست: اینم بگذرد...

- یکی دیگه هم نقل کرده که: بعضی وقتها آدمها اینقد میرن تو خودشون که دیگه درنمیان! نمونش لازم به مثال نیست...

- بازم یکی دیگه گفته: هدف ها همیشه باقی می مانند تنها موضوعشون تغییر میکنه! یعنی وقتی چیزی هست، به هیچ صراطی نیست نخواهد شد...

- من نمیدونم چرا ته ماجرا همیشه موفق میشم! فکر میکنم دنیا، دنیای آدم های میانه است! من هیچ وقت حالم خیلی خوب نبوده، چرا که میپندارم دنیا دنیای احوال خوب نیست! چون فکر میکنم هیچ چیز مطلق نیست و باید در همه چیز شک کرد! با این وجود، هیچ وقتم زیاد نگران چیزی نبودم، چون یه جورایی میدونم ته ماجرا همه چیز خوب میشه و میشه! در ناامید شدن از آدما حتی اونهایی که دنیا هم ازشون ناامید شده اصلاً استعدادی ندارم و در بدترین حالت های برآورده نشدن دعاهام، جرأت قهر کردن با خدا رو نداشتم و نخواهم داشت چون میدونم ته ماجرا بازم بهم یه حال اساسی میده هرچقدرم بخواد قبلش منو گوشمالی بده... یه کم درجه اعتمادمون رو نسبت به خودش بالا ببریم همه چیز حل میشه...

- یکی می گفت انگار سی سال رو تو 3 ثانیه باختی، من گفتم ببین خدا داره لبخند میزنه... آرزوهای بر باد رفته اگر به باد نمی رفتن حتماً از یاد می رفتن!  کاش به جای تمام چیزهای خوبی که دلمان میخواهد داشته باشیم یه دل سالم داشتیم و یه دنیا حس خوب...

- آقا ما یه مدت درگیر بودیم وقت نمیشد به دنیای مجازی سر بزنیم، یعنی دلمان می خواست اما خوب امکاناتش مقدور نبود، یعنی مشغول خدمت به دانش بشریت بودم و منشأ تحول در علم جهان شدم، اما هر جای این کره خاکی که باشم همیشه بخشی از یادم متعلق به اینجاست و دوستانم:)

- و درنهایت فراموش نکنیم که: داستان زندگی هر کدوم از ما از یه جایی شروع میشه که یه دل خوش متولد میشه، دلتون خوش و همیشه آرام...

مراقب خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : جمعه شانزدهم آبان ۱۳۹۳ | 17:3 | نویسنده : احمد
حواسِ هیچکس نیست
ما فردا می‌‌رویم...
من،
و افکارِ عجیب
و خلق تنگی
که نهالِ نازکِ آرزو‌های مادر را کمر شکن کرده
و کلامی عریان
و تلخ
و آشوب وار
که پدر را کشان کشان تا مرزِ ناممکنِ جنون و تحمل می‌‌برد
و روحی پینه بسته
و جسمی‌ بی‌ جفت
و حضوری چنان بی‌ قرار
که حتی به سایه ی خودش هم بهتان می‌‌زند...
یک شبح،
تبر وار به جانِ بودنی افتاده
که در سکوتِ سهمگینش
حتی فرصتی نیست
کسی‌ جایِ نبودنش را خالی‌ کند
آاه ... حواسِ هیچکس نیست
و ما می‌رویم...
                                                       «نیکی‌ فیروزکوهی»

درود دوستان

- این روزها، سری به نیزه بلند است...

- انگار ذهنتو گٍل گرفته باشن! هیچی توش نیست، هیچی...

- لزوماً نیازی نیست بیولوژی خونده باشی که بفهمی چرا اینجوریه؟یه ته نشینی ذهنی موقت شاید...

- فعلاً مشغول این روزای کنسروی هستیم، تا بعد...

- به بال و پر مرو از ره که تیر پرتابی ........ هوا گرفت زمانی ولی به خاک نشست

مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۳ | 1:44 | نویسنده : احمد

پرنده ای که پر می کشد از آشیان
نه آدرسی دارد نه شماره پروازی
نه قرار ملاقاتی،
شاخه هیچ درخت و
نرده هیچ بالکنی را نیز
به نامش ثبت نکرده اند.
بی نام و نشان تر از پرنده که نیستی
این هوای ملس هم
که از فرط زلالی و صافی
پروانه میانش بُکس و باد می کند ،
خوشبختانه ارث پدری هیچ كسي نیست...
در انتظار چه نشسته ای
زمان علف خرس نیست عزیزم
هر ثانیه حرام شده اش را
باید حساب پس بدهی
حواست نباشد
همین ساعت لکنته دیواری
به نیش عقربه های تیزش
تو را و اشتیاق مرا
به اجزای موریانه پسند تجزیه می کند
و چشمهایت را می برد
مانند دو تمبر باطل نشده قدیمی
در آلبومی کپک زده می چسباند...
نگو کسی به فکرت نیست
و نامت را دنیا از یاد برده است
شاید
دنیا
تویی و من
و نام ما
مهم نیست در جریده عالم
با حروف درشت چاپ شود
همین که جانانه بر لبی جاری شود
تا ابدیت خواهد رفت...
«مجموعه کبریت خیس، عباس صفاری»


درود دوستان

- ماه مهر كه ميشه تحرك زياد ميشه آدم حس ميكنه زندگي رفته روي دور تند، آدم وقت نميكنه فكر كنه، وقت نمي كنه بنويسه! يعني كافيه بخواي بهانه جور كني خودكار جور ميشه...

- ميگن هر چاله اي ميتونه باعث ايجاد چاره اي بشه، يه كم عميق تر به چاله هاي اطرافمون دقت كنيم، مثلاً من امروز يه ساعت درگير چاله روي چونم بودم، خب حتماً فردا براش يه چاره اي پيدا ميكنم، كاش يه چالش چاله هم بود به جاي اين چالشهاي بيخود آب يخي...

- يكي مي گفت: آدما مسافرن، بايد از كنارشون عبور كني! آدم ياد گلوبولهاي خون ميوفته كه از سر وظيفه ميان و ميرن! من مخالفم، آدمها مسافر نيستن، آدمها آدمند...

- خب اگر حساب كنيم آدمها همون گلوبولهاي خون هستن كه البته من ميگم گلبول سفيدن، پس بايد زندگي رو هم يه كلاف كروماتين پيچ در پيچ حساب كنيم كه بايد نشست و مرتبش كرد، تك تك توالي هاش رو خوند و فهميد، ژنهاي خلق و خو رو استخراج كرد و راه رو هموار كرد كه آدمها نشن مسافر بيان و برن، كه اينجوري ديگه كسي نميخواد بره چون كلاف پيچ در پيچ مستقيم شده و همه ميدونن هدف كجاست! فقط بايد نشست براي چاله ها چاره پيدا كرد...

- من كم كم كلاس درس اين هفته رو تموم ميكنم اما فكر ميكنم يكي از بزرگترين بحرانهاي اين كلاف پر پيچ و خم ما، فارغ از همه بحرانهاي معروفش از قبيل رشد جمعيت و كمبود غذا و فقر و گروه هاي افراطي و جنگ و... بجران كمبود اتفاقهاي خوب و دو دستي چسبيدن ما به اونهاست! مجري يه اتفاق خوب باشيم...

- در مشق جنون گرچه سرآمد همه ی عمر ....... خطی که توان داد به دستی ننوشتیم

مراقب خودتون و خوبي هاي قشنگتون باشيد...



تاريخ : شنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۳ | 13:59 | نویسنده : احمد

او از غرق شدن می ترسید!
برای همین، هیچ وقت شنا نمی کرد...
سوار قایق نمی شد
حمام نمی کرد
و به آبگیری پا نمی گذاشت!
شب و روز در خانه می نشست،
در را به روی خود قفل می کرد،
به پنجره ها میخ می کوبید،
و از ترس اینکه موجی سر برسد، مثل بید می لرزید و اشک می ریخت!
عاقبت آن قدر گریه کرد،
که اتاق پر شد از اشک!
و اورا در خود غرق کرد...
                                                  « شل سیلور استاین»


درود دوستان

- چگونه اید؟

- میگم نوشتن توی یه دفتر از هر جایی بهتره، خیلی خوبه، مثل کبریت بی خطر می مونه، آدم هر چی دلش میخواد میتونه بنویسه هر چی حتی فراتر از خط قرمز، این دفتر زبون بسته هم نه میتونه حذفش کنه، نه میتونه اعتراض کنه، نه میتونه اظهار نظر کنه، نه محکوم کنه و از همه مهمتره هیچ وقت نمیتونه قضاوتت کنه! اینجوری حتماً خوبه اما آدم بعد نوشتن یه روز و دو روز و ده روز و صد روز بعدش همش منتظره که یکی بیاد بگه آخه تو چرا اینا رو نوشتی؟ همش مزخرفه، من قبولش ندارم، مهم نیست نظر من چیه همین که یکی بیاد بگه من قبولش ندارم یعنی این نوشته قابل خوندن و نقد شدن هست و اینه که مثل خوره به جون آدم میزنه و نمیزاره یه خط حتی یه خط بتونی رو یه برگه بنویسی...

- من نمیتونم بنویسم... یه چیزی شبیه نداشتن دل و دماغ انگار که ناقص الخلقه باشی...

- من فکر میکنم این مواقع باید بگیم به یه کمی تسلط بر اوضاع نیازمندیم...

- یه مبحثی تو ریاضی رو یادمه که هیچ وقت خوب متوجهش نمیشدم، یعنی من کلاً ریاضی رو درک نمیکردم و برام تعریف نشده بود این جور مباحث رو بدتر درک نمیکردم و البته الانم، نقطه ی عطف چیست؟در علم ریاضی، نقطه ی عطف اونجایی هست که شیب عوض می شه و شتاب به سرعت برتری داره، یعنی از اونجا به بعد مسیر جور دیگه ای طی می شه، با سرعت دیگری... خودش برای خودش میره و اصلاً کاری به Vصفر یا همون فارسی خودمون «وی صفر» و هرچه تا اینجا بوده، نداره! یعنی یک جاهایی تو زندگی همه ما نقطه های عطفی هست که رَویه ات رو عوض می کنه بدون اینکه در لحظه بفهمی و بدونی نقطه عطفی بوده برات. مسیرت عوض میشه به طرف دیگه ای میری، می دوی، در می روی به همه طرف، به هیچ طرف گاهی بی هدف و در نهایت با هدف شتاب میگیری طوری که شتاب بر سرعتت می چربه! مدتی که بگذرد، لاجرم، به زور دیگران، به یاد خودت، می گویی، باور میکنی که «سفر شاید!» برمی داری چهار گوشه ی سفره زندگیتو جمع می کنی و گره می زنی میندازی رو دوش تا بشه توشه ی راه!
در علم ریاضی خیلی مهم اند این نقطه های عطف...

- گاهی هم مثل الان زور میزنی و چن خط مینویسی اما میشه شبیه غذایی که از همه چیزش خوشت میاد الا از مزش!

- بازم بوی ماه مهر میاد و من فقط از این ماه بوی کتاب درسی های جدیدی که تازه از زیر چاپ دراومدن رو یادمه که همیشه از بو کشیدنشون لذت میبردم به قول برادر حسین پناهی: من میخوام برگردم به کودکی...

- بزن آن پرده، اگر چند تو را سیم از این ساز گسسته ....... بزن این زخمه، اگر چند در این کاسه تنبور، نماندست صدایی

- ماه مهرتون مبارک و روزگارتون پر از مهر و مهربانی، مراقب خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : سه شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۳ | 10:0 | نویسنده : احمد

بی هوا داریم تا بی هوا
بی هوا که میروی
هوایی که ماهیِ هنوز از عید مانده بر میز، نفس میکشد
از هوایِ جهان من امن تر است!
باید ماسک اکسیژن از سقف پایین بیافتد
که نمی افتد
که نمی افتی از سرم
که بی هوا داریم تا بی هوا
...
بی هوا که ببوسی ام
بی هوا که بگویی: شام کتلت درست می کنی برایم؟
بی هوا که صدایم کنی
که برگردم
که نمی کنی
این بی هوا ها را چه به آن بی هوا ها!؟
ها!؟
...
این بی هوا ماندن
بلاتکلیف و بی چیزی که از سقف پایین بیافتد
با بی هوا که ببوسی ام
که نمی بوسی ام
کجایش یکی ست!؟
...
کلمه کم دارد این زبان
به استاد سخن گلایه کن
بگو کلمه کم دارد این زبان
بگو زنده شود فکری کند
دیوانش را جا گذاشته ام در اتاقت...

                                                    «مهدیه لطیفی»


درود دوستان

- میشه شبیه اون کسی بود که هی میخواد و هی سعی میکنه یکی رو کیمیا کنه اما دستای مِسگرش بین مسیر درد میگیره و نمیتونه و نمیتونه...

- یا میشه شبیه اون کسی باشی که مسیر یک طرفه از خیلی بد به خیلی خوب و بلعکس رو مدام در حرکت هست و انگار هیچ مسیر دیگه ای براش توی این دنیا وجود نداشته باشه و اینقد این مسیر رو بره و بیاد که برف رو موهاش بشینه...

- یا میتونه شبیه اون کسی بود که عین یه سیاه چاله تو کهکشان، همه خوبی ها، بدی ها، درد های و شادی ها رو داخل خودش جمع میکنه و میشه یه قبرستان مملو از چیزای قدیمی... چیزایی که یه زمانی میتونستن نشونه ای از حیات باشن میشن تنها فقط یه خاطره ساده تهی از عشق و آرزو و حتی گرما...

- شبیه همونی که فکر میکنه همه چیز به راحتی تموم میشه، آدم ها، آرزوها و تموم چیزای خوب زندگیت رو از دست میدی و روزها و سالها میگذره و گرد و غبار دوران می پوشونه همه چیز رو اما نه! یه روز متوجه میشی اون چیزی که فکر میکنی از دست رفتن و وجود ندارن در حقیقت در تو جذب شدن و درون تو مردن که اونا هنوزم وجود دارن اما تو نمی بینی و تو نمی فهمی و تو...

- یا خیلی بیشتر شبیه همونی که مدام دور خودش میچرخه و به ریش دنیا میخنده...

- یا شبیه همونی که اینقد انتظار کشید که عمر انتظارش از عمر زندگیش بیشتر شد در انتظار معجزه... شبیه جاودانگی...

- تموم اینا میشه حال و روز یه عکاس که میخواد از همه این شخصیت هاش یه عکس دسته جمعی بگیره و سخت ترین قسمتش همینه... همین که رد آدم های قصه رو در زیر و بالای یک دستگاه بی جان ببینه و بفهمه که عکس ها هم بو دارند، نفس می کشند هنوز، لبخند می زنند هنوز... آدم های عکس ها هنوز لب هایشان پی گفتن حرفی می جنبه، حرفی که نمی شه فهمید، نمی شه به اون دل بست، حرفی اما هست...

- اینکه همه چی آرومه لزوماً به این معنا نیست که من خیلی خوشبختم اما بازم خوبه که همه چی آرومه مثل آرامش بعد از توفان...

- یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان .......... چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

- مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۳ | 10:10 | نویسنده : احمد

ما راه می رفتیم و زندگی
نشستن بود
ما می دویدیم و زندگی
راه رفتن بود
ما می خوابیدیم و زندگی
دویدن بود
انسان ، هیچگاه برای خود
مأمن خوبی نبوده است...
«حسین پناهی»


درود دوستان

- زندگی مثل بازی «angry birds» می مونه! باید همیشه بین امکانات موجود و بهترین مسیر و اولویت های اهداف و ضربه های بین راهی و.... هماهنگی ایجاد بشه...

- گاهی یه سفر ساده تو رو به یه جای جدید نمی بره بلکه تو رو متوجه میکنه که جای قبلی که بودی و هستی چه چیزایی کم داره، چه چیزایی ازش بد ترکیب شدن با هم، چه چیزایی اضافی و زائد بودن و چه چیزایی نداشته و شایدم نخواهد داشت! شایدم تعجب کنی چطور سالها با این اوضاع زندگی کردی و اصلاً احساس نکردی خیلی چیزا بد ترکیب شدن و اصلاً از اول جاشون اشتباه بوده! دلت یه تغییر اساسی میخواد و بازم ای کاش های جدید...

- تازه گم شده ای تو افکارت و داری به همه اون تغییراتی که دوس داری فکر میکنی که یهو همه چیز عوض میشه! شاید یه چیزی میخواد بهت بگه همه چیز حساب و کتاب داره و همین طوری نیست تو امروز فکر کنی به یه چن تا ای کاش جدید و فردا همه چیز برات بشه همون ای کاش های توی ذهنت!چیزی عوض نمیشه هیچ، آرامشت رو، همون حداقل چیزی که داشتی رو هم میاره وسط برات که هاااای بدون بین تموم این ای کاش هات به اون چیزی که داری فکر کن نه اون چیزایی که برای تو ناپرهیزیه... وقتی آدم آرامش نداشته باشه اگر تموم دنیا تو مشتش باشه بازم ته دلش یه چیزی میخواد شبیه یه چن ساعت خواب آروم...

- بی خوابی یه چیزی شبیه اینه که انگار تک و تنها روی کره خاکی باشی و همه مردم زمین رفته باشن به یه جای بی آدرس و دور... چقد خوابیدن خوبه...

-  اینجا وسط تابستان زمین سردش شده است، دارد به شدت می لرزد...

- گاهی آدم تو این شرایط از اصل موضوع ترسی نداره، بالاخره یا این لرزیدنای زمین تموم میشه یا ما از رو میریم و بیخیالش میشیم خب آدم وقتی تو دو روز 218 تا پس لرزه و چن تا لرزش خیلی شاد و ویبره ای رو تجربه کنه پوست کلفت میشه و دیگه براش سختی بار اول رو نداره، حتی نای بیرون دویدن رو هم نداره هر چه بادا باد اما نمیشه از جیغ و داد بچه ها گذشت، از استرس اونا گذشت، اینکه مراقب باشی هیچکدوم از ترس پس نیوفتن، اینکه وقتی دارن بعد هر پس لرزه به شدت میلرزن آرومشون کنی که چیزی نیست عزیزم زمین داره ورزش میکنه چن روز دیگه تمومه...

- آرامش وقتی هوس رفتن کنه میاد کامل میره تا بیشتر جای خالیشو حس کنی، اینکه شب اونقد گرم باشه که با روز هیچ فرقی نکنه و انگار جلوی یه کوره نشسته باشی یعنی نه راه پس داری نه راه پیش! بیرون بخوای بمونی زجرش از لرزیدن زمین کمتر نیست، یعنی شرایط طوری برات رقم میخوره نه میشه بری زیر چادر تو فضای ازاد نه میشه بری بشینی تو خونه مثل همیشه کولرتو بزنی رو درجه آخر و بی خیال دنیا بگیری بخوابی اما مگه میشه بی خیال بقیه شد؟

- همین الانی که دارم مینویسم هر کسی یه گوشه افتاده مثل لشکر شکست خورده بین خواب و بیداری هستن که اگر بازم یکی داد زد بپرن بیرون سریع، همین الان یه هلیکوپتر امدادی با فاصله نزدیک از بالای سر شهر رد شد اونقد صدای بلندی داشت که شیشه ها به لرزه افتادن و داداشم بین خواب و بیداری به طرف بیرون دوید و مدام داد میزد بیدار شین زلزله! هیچی دیگه همه چن دقیقه ای هست داریم بهش میخندیم اونم بی خیال بازم خوابید...

- این هم بگذرد...

- ماییم و لبا لب شدن از یار و دگر هیچ ........ منصور و اناالحق زدن از دار و دگر هیچ

- مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : شنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۳ | 12:21 | نویسنده : احمد

ببین دستهای کوچکِ مرا:
میتوانم فقط با آن چند دانه نانِ سنگک بگیرم
و از میانِ این همه کوچه
خانه تو را پیدا کنم...
آنگاه...
اگر کسی
نفت به لانه ی ما بریزد
همه
ناگزیر
فوج فوج
خواهیم مُرد...
تاریخ از شکست بی اثرِ مورچه ها
چیزی نخواهد نوشت...
و عشقِ ما
در ذهنِ مرده ی ما فراموش میشود!
                                                    - هامون هدایت -


درود دوستان

- معمولا تابستونا آدم یه حس و حالی داره که کمتر دستش به قلم میره و مینویسه... اینجا تابستون و گرمای اون نقش متهم رو دارن خیلی راحت میشه یه عامل ثانی رو برای توجیه معرفی کرد...

- این برای زمانه ای که هیچ کس با هیچ کس سخن نمیگه، زمانه ای که  فقط خاموشی سخن میگه اونم با صدای بی صدا...

- گاهی هم آنقد به رویمان نمی آوریم که نمی آوریم که نمی آوریم و میشه اونی که نباید بشه...

- آدمها با ای کاش هاشون زنده اند... ای کاش 2 پای پرتوان بود برای فرار از این ای کاش ها...

- چیزای زیادی هستن که دارن معنای خودشون رو از دست میدن، مثلاً آدم! یا همون انسان خودمون... گاهی کلمات در مقابل جانی بودن این آدم کم میارن، و بقیه آدمهای به اصلاح غیر جانی هم یه عینک دودی به چشم میزنن که عمق جانی بودن یک آدم رو نبینند، وقتی ماجرای غزه رو میبینم یاد سهراب میوفتم که گفت: جای مردان سیاست بنشانید درخت، که هوا تازه شود...

- و من یقین دارم روزی میرسه که بشر به کوه میزنه، به جنگل میزنه... بشر دوباره به غار میره...

- تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو ........... گرچه در چشم خود انداخته دود ای ساقی

- روزگارتون پر از معجزه و خوشبختی...



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۳ | 15:51 | نویسنده : احمد

هر چیزی در این جهان به دردی می‌خورد!
گیتارهای آندولسی
به کارِ مجنون کردنِ آدم می‌آیند
وقتی پاشنه‌های بلندِ کفشِ زنی زیبا
پا به پاشان
بر کفپوشِ بلوطیِ کافه‌ای پرت
در غرناطه ریتم بگیرد...
سیگارهای زر به دردِ پدر بزرگ‌ها می‌خورند
تا بر نیمکتِ پارک‌ها دودشان کنند
هنگامِ فکر کردن به دختری
در روپوشِ خاکستریِ دبیرستانِ «شاهدخت»
که هرگز پیر نخواهد شد...
«چاپلین» و «هیتلر»
با سبیل‌های هم‌گونشان لازمه‌ی جهانند
تا اولی بر پرده‌ی جادو
جار بزند گرسنگی عشق را از یادِ انسان نمی‌برد
و عکسِ دومی در کتاب‌های تاریخ چاپ شود
تا به کودکان بیاموزد
سرخوردگیِ نمره نیاوردن را
بر سرِ اسباب‌بازی‌های خود خالی نکنند...
چاقوی سلاخی هم
در دستِ «فرمان» که نباشد
می‌تواند هندوانه‌ای را قاچ کند
در کنارِ حوضِ تابستان...
سوسکِ حمام کاری می‌کند زن‌ها
جیغ‌های فراموش شده‌شان را به خاطر بیاورند
و مردِ خانه برای چند دقیقه
نقش امیرزاده‌ای را بازی کند
که با یک دمپایی
شاهزاده‌ی قصه را
از دستِ اژدهایی قهوه‌ای نجات می‌دهد...
حتی «کیهان» با دروغ‌هایش
به دردِ برق انداختنِ شیشه‌ها
در هفته‌های آخرِ سال می‌خورد
و «ملا عمر» هم
به دردِ لای جِرزِ دیوار...

                                                     "یغما گلرویی"


درود دوستان

- رسیدیم به نیمه های رمضان، کی خسته است؟؟

- یه کسی که لزوماً باید آدم معروفی هم باشه، از اونا که مخشون خیلی کار میکنه و اسم هم نداره میگه: آدمی، غرورش رو بیشتر از همه نداشته هاش دوست داره...

- بعضی از آدمهای قصه ما هر کدومشون، زندگیشون دارای یه حفره هایی هست که تا زمین به دور خورشید میچرخه این حفره ها هم هستن و پر شدنی نیستن، شاید بشه اینا رو یه جوری لاپوشونی کرد اما اگر یه روزی گذرت بیفته روی اون حفره، به یقین بدون میری ته ته حفره... چاره یه حفره پوشیدن روی اون نیست چاره کار فقط پر کردن حفره به مرور زمان هست...

- یه چیزایی توی زندگی هر کسی وجود دارن که خوش آیند نیستن، آدم دلش نمیخواد باشن و سعی میکنه اونا رو بندازه دور اما فایده نداره، هستن! چیزی شبیه جویدن ناخن ها! فکر میکنی دیگه راحت شدی از دستشون اما فردا صبح بازم هستن...

- و بازم اینکه بعضی آدمها متوجه چیزهای خاصی توی زندگیشون نیستن، یعنی اون دقتی که باید داشته باشن رو ندارن، خیلی از چیزای مهم رو به همون دلیل میفرستن به حاشیه، نه که دلشون بخواد بفرستن اصلاً، اما خب متوجه نیستن... یه چیزی شبیه روشن کردن چراغ! تازه وقتی که چراغ رو روشن میکنی تازه میفهمی وای اتاق چقد تاریک بوده... البته گاهی هم میدونیم اگر چراغ باشه اتاق روشن تر میشه اما خودمون رو به ندونستن میزنیم! این خیلی بدتره...

- خب بعضی از آدمها هم هستن که مدام در حال نق زدن و بهانه گرفتن از زمین و زمان هستن(مثل خودم)! بارها به خودم گفتم که هیچی به طور مستقیم روی انسان بودن آدم ها تأثیری نداره، نه نژاد، نه دین، نه زبان، نه منطقه جغرافیایی! حتی آب و هوا هم روی انسان بودن آدم ها تأثیری نداره... اون چیز که مهم هست اینه که اصل و وجود همه ما آدمها از یه جا نشأت گرفته و اگر ما بد شدیم و شما خوب این اصلاً ربطی به حاشیه نداره! شاید قبلاً برای کارهایی که میکردیم به دنبال چرایی بودیم اما تازه فهمیدیم که تمام کارهایی که انجام میدیم به صورت زنجیره وار به هم متصل هستن و نهایت همه اینها ما رو پیوند میزنه به چراهای گنگ و نامفهوم و مبهم زندگیمون... این همون قانون نانوشته و اثبات نشده همیشگی زندگی ما آدم هاست، به قول شازده کوچولو: ما آدم بزرگا، راستی راستی عجیبیم...

- همیشه از وقوع خوشی های بی سبب شاد میشدیم اما دو روزه از حضور یه خوشی خیلی با سبب شادیم، یه حس خوش آیندیه که برای اولین بار دایی بشی اونم یه دایی واقعی و راستکی:)

- امیدوارم همیشه کودک باشید اما کوچک هرگز...

- ای خردمند که گفتی نکنم چشم به خوبان ......... به چه کار آیدت آن دل که به خوبان نسپاری؟

روزگارتون پر از معجزه و خوشبختی، مراقب خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : سه شنبه سوم تیر ۱۳۹۳ | 14:36 | نویسنده : احمد

یك لحظه سكوت برای لحظه هایی که هستیم اما خودمان نیستیم!
لحظه هایی هستند
که هستیم
چه تنها ، چه در جمع
اما خودمان نیستیم!
انگار روحمان می رود
همانجا که می خواهد
بی صدا...
بی هیاهو...
همان لحظه هایی که
راننده ی آژانس میگوید رسیدین خانم/آقا؟
فروشنده می گوید باقی پول را نمی خواهی؟
راننده تاکسی میگوید صدای بوق را نمی شنوی؟
و مادر صدا میکند حواست کجاست؟
ساعتهایی که
شنیدیم و نفهمیدیم
خواندیم و نفهمیدیم
دیدیم و نفهمیدیم
و تلویزیون خودش خاموش شد
آهنگ براى بار دهم تکرار شد
هوا روشن شد
تاریک شد
چایی سرد شد
غذا یخ کرد
در یخچال باز ماند
و در خانه را قفل نکردیم
و نفهمیدیم کی رسیدیم خانه
و ...
کی عوض شدیم
کی دیگر نترسیدیم
از ته دل نخندیدیم
و چطور یکباره آنقدر بزرگ شدیم
و موهای سرمان سفید
و از آرزوهایمان کی گذشتیم؟
یك لحظه سكوت...


 

درود دوستان

- یه مدت نبودم الان هستم...

- و باز هم حس دلپذیر وبلاگ نوشتن و باز هم نوشتن و باز هم... این گوی و این میدان...

- من موندم اونایی که نه عقاید مشترک دارن و نه شخصیت مشترک چطور با هم جمع بسته میشن؟ و باز موندم اینا کنار هم چطور سرگیجه نمیگیرن؟ و باز موندم اینایی که هی مدام میگن تفاهم تفاهم آیا سرگیجه نمیگیرن از این همه تفاهم و جمعشون مکسر نمیشه؟

- و اما دنیای گرد پیچ در پیچی که دوستش ندارم! دنیایی که گاهی آسمون اولش رو هم نمیبینیم چه برسه به آسمانهای دیگرش! آسمون کمه اما تا دلت بخواد برات زمین هست تا آخر دنیا... میگم نرخ اجاره اقامت چند سالمون روی زمین چند میشه؟

- و بازم باید بگم نشستی اون بالا، دنیا و آدم‌هاش رو گذاشتی رو فست موشن! تقویمتو رو برداشتی، تند تند ورق می‌زنی! رنگ فصل‌ها رو عوض می‌کنی... هنوز بهار رو زندگی نکردیم، تابستونش می‌کنی! امروز تمام نشده، صبح فردا رو می‌رسونی! ما رو گذاشتی رو دور تند که چی؟ نکنه تو هم خسته شدی ازمون؟ از تکرار این همه تکراری‌؟ می‌خوای قائله رو زودتر ختمش کنی؟ می‌خوای فصل آخر قصه رو بنویسی؟ می‌خوای ما رو به خودمون برگردونی؟ می‌خوای…؟ باور کن دل ما هم تنگ خودمونه.... لطفا ما رو به ما یادآور شو! ما رو به خودمون زودتر برگردون...

- از این همه شبیه بودن ما رو رها کن... شبیه مرغ پر بسته، عین پریای شاملو... شبیه شب کویر سکوت، عین تمنای بارون ... شبیه ترس پرنده از کوچ، عین ندیدن هیچ باره اوج... شبیه کتیبه اخوان، عین شهریارش! همون شهریار شهر سنگستان... ما رو به خودمون زودتر برگردون...

-صبر است مرا چارۀ هجران تو لیکن ....... چون صبر توان کرد که مقدور نمانده است

- مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : چهارشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۳ | 22:59 | نویسنده : احمد

تعداد
 صورت مسأله را تغییر نمی دهد!
حدس بزن
 چند بار گفته ایم و شنیده نشده ایم؟
 چند بار شنیده ایم و
 باورمان نشده است
 چند بار؟
 پدرم می گفت:
پدر بزرگ ات، دوستت دارم را
 یک بار هم به زبان نیاورد
 مادر بزرگ ات اما
 یک قرن با او عاشقی کرد...
                                               - محمدعلی بهمنی -

-------------------------------------------------------------------------------------------------------
درود دوستان

- چیزی شبیه حالت نگاه جستجوگرانه یه کودک به چشمان خالیه یه آدم...


- میگن کسی که خودش رو دوست نداره چطور می تونه دیگران رو دوست داشته باشه؟ چطور؟


- چیزی شبیه حس به جا نیاورده شدن توسط آدمها! اینکه آدمها تو چشمت زل بزنن، بهت لبخند بزنن، باهات غمگین بشن و باهات کلی زندگی کنن اما تو رو به جا نیارن! شبیه یه عابر پیاده ای که یه روزی از یه کوچه ای از کنارت رد شده و توی یه مسیر بلند و دراز محو میشن انگار نه انگار! جالبش اینه که تو هی داد بزنی بابا من شما رو میشناسم، اسم همتون رو میدونم، من با شما سالها زندگی کردم و اونها نگاهی همچون نگاه جستجوگرانه یه کودک به چشمان خالیه یه آدم! شبیه اینکه توی ضمیر ناخودآگاهت یکی مدام عینهو انعکاس صدا آروم نجوا کنه: تو فراموش شدی، تو فراموش شدی، تو فراموش شدی...


- کاش آدمها هم مثل هواپیما جعبه سیاه داشتن! که همه چیزشون اونجا ثبت و ضبط میشد، که آگر آدمها جعبه سیاه داشتن دیگه نمیتونستن و حتی اگر میخواستن بازم نمی تونستن چیزی رو فراموش کنن یا از ذهنشون پاک کنن، که حداقلش این بود که دیگه اون یارو توی مغز من مدام آروم حرف نمیزد...


- میگن یه حرفایی توی دنیا هست که نه تلخه و نه شیرین! چیزی شبیه مزه کشک مثلاً...


- چیزی شبیه اینکه فکر کنی اون بیرون یه دوربین هایی گذاشتن که مدام دارن از تو فیلم میگیرن و هر جا میری دنبالت هستن و تو رو ثبت و ضبط میکنن و شب که میرسه سریال اون روزت رو که بازی کردی برات پخشش میکنن و تو هم عین مخاطبی که سریال هر شبش رو باید حتماً ببینه و بعد بخوابه مدام با خودت حرف بزنی که این یارو بازیگره چرا این کاررو نکرد؟ چرا این حرف رو نزد؟ چرا اینجوری کرد؟ چرا اونجوری کرد و خیلی چراهای دیگه! خب سریالی که ساخته شده و در حال پخش هست رو که نمیشه تغییرش داد! در بهترین حالتش فقط میشه فیلمنامه روز بعدت رو بهتر بنویسی، همین...


- و بازم چیزی شبیه لمس کردن یه دریاچه مصنوعی، که هیچوقت حس یه دریاچه واقعی رو بهت نمیده، شایدم فکر کنی این دریاچه حروم زاده باشه چون معلوم نیست اصل و نصبش کجاست! مثل یه گوسفند یا گوساله شبیه سازی شده، گوسفنده و کسی منکر گوسفند بودنش نیست اما اگر ازت بخوان از گوشتش بخوری حس بدی بهت میده، انگار داری مثلاً یونولیت می خوری! چیزای که مصنوعی هستن مثل همون دریاچه، هر آن امکان داره از روی نقشه جغرافیایی روی دیوار بریزن پایین چون بهر حال مصنوعی هستن و با چسب چسبوندنشون اونجا!


- و در آخر اینکه چیزی شبیه پاره شدن نخ جمله هام! همین الان کلماتش یکی یکی ریخت! شما هر جوری دوست داشتین دوباره وصلش کنین...


- دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم...... با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی؟


روزگارتون پر از معجزه و خوشبختی...



تاريخ : چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۳ | 2:28 | نویسنده : احمد

تقصیر دیوارها نیست
اگر که سهم ما
از آن همه آفتاب
سایه ای کوتاه شد
و از آن همه آب
جرعه ای سراب!
تقصیر ستاره ها نیست
اگر که ما
از دریاهای دور
به نامی بسنده کرده ایم
و بادبان های پژمرده مان
به نسیمی بی جهت، دل خوش کرده اند!
نه ... عزیزِ من
تقصیر صخره ها نیست،
تقصیر خود ماست
که بی جهت
یکباره
به گِل نشسته ایم...!
                                                - شیرین فروغان -


درود دوستان

- ماندلا میگه: من این راز رو کشف کردم که فرد پس از بالا رفتن از یه تپه بلند، تازه متوجه میشه تپه های زیادی برای بالا رفتن وجود داره...

- اما خب زندگی که همش بالا رفتن از تپه ها نیست، همش به اوج رسیدن نیست، همش اول شدن نیست ... و اما زندگی چیزی فراتر از این شدن هاست!

- من فکر میکنم بیشتر مردم بزرگ نمیشن! اینکه از کودکی به نوجوانی و بعد جوانی برسی و ازدواج و بچه دار شدن و ... این می شود پیر شدن و نه زندگی کردن! ما داریم تراکم سالهای زندگی رو به صورت چین های کوچیک و بزرگ روی صورتمون به این ور و اون ور حرکت میدیم اما این خود حقیقی ما نیست! خود حقیقی ما همون کودک خجالتی و معصوم درونمون هست که نه به دنبال فتح کوه های مداوم هست و نه به دنبال اوج گرفتن های آنچنانی...

- بر آتش می توان غلبه نمود... بر آتشفشان، نه...

- میدونین، مرد بودن سخته، خیلی هم سخته، مرد خوب بودن خیلی خیلی سخت تر! نمونش اینکه اگر مردی خسته بود و به هر دلیلی حوصله نداشت سریع همه جبهه میگیرن که بله مردا همشون اینجورین! مردا هر وقت دم از حریم خصوصی و یه ذره تنها بودن بزنن سریع همه جبهه میگیرن که بله...اما این بی انصافیه چون همه مردا اینجوری نیستن، هیولا نیستن! فرشته هم نیستن، مردا فقط آدمن مثل بقه آدمها و با همان ظرفیت و قوه تحمل حالا یه خورده بیشتر... یادمون نره درون هر مرد یه ظاهر خشنی، یه کودک معصوم خجالتی هم هست همون طوری که درون هر زنی یه کودک معصوم و خجالتی هست... کاش میشد از طرف کودک درونمون به هم نگاه کنیم، با هم حرف بزنیم و در کنار هم زندگی کنیم...

- برای گلیمی کوتاه و آرزوهایی پلکانی تا ماه...

- و در نهایت برای روزهایی که پنداره هایم را به سخره می گیرند...

- حکم مستوری و مستی همه بر عاقبت است ........ کس ندانست که آخر به چه حالت برود

مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید( روزگارتون پر از معجزه و خوشبختی)...