تاريخ : جمعه پنجم تیر ۱۳۹۴ | 11:33 | نویسنده : احمد

تو ای با عشق بیگانه
اگر روزی بخوانی رمز بال شاپرک ها را
تو می فهمی ، که مرگ مهربانی ،
آخر دنیاست...
                                        «کیوان شاهبداغی»


 

درود دوستان

- نبودنت هراس انگیز است ای بلاگفا... وقتی صفحه مدیریت باز شد یاد جمله معروف اون مجری رادیو توی دهه 60 در روز فتح یزرگ افتادم!

- با تن صدای همون مجری معروف باید بخونیدش: شنودگان عزیز توجه فرمایید، شنودگان عزیز توجه فرمایید: بلاگفا آزااااد شد!

- بازم تقدیم به بلاگفا: میدونی گم شدن از دستها شروع میشه؟ هر بار که میومدم و نبودی مدام میگفتم ای بی معرفت...

- و باز هم اصلاً دوست نداشتم باور کنم دیگه وجود نداری، برام عین یه سرباز مفقود الاثر بودی که امید داشتم شاید هنوز نمرده باشی و یه روز برگردی پیشمون، هر چند سهم من از تو خیلی ناچیزه اما بازم خوشحالم که هستی... تو صندوقچه چن سال حرفای منی، سخته نداشتنت...

- خصوصی بودنت برای من شبیه نیمکتیست ک در پارک انتخاب کردم و انگار سند زدن فقط مال من باشد ...شبیه صندلی گوشه ی سالن مطالعه ... شبیه یک رنگ خودکار خاص ... شبیه یک مسیر خاص ... شبیه صندلی های کنار پنجره اتوبوس ... شبیه ماه... شبیه دوست داشتن باران ... خصوصی بودنت برای من شبیه خصوصی بودن همه چیزهایی است ک اگر شانس داشته باشم...اگر زود برسم ...اگر کسی قبل از من نبرده باشد... خصوصی می شود...

- خب دیگه بسه خیلی ازت تعریف کردم دیدی یهو لوس شدی کلاً رفتی تو افق محو شدی اونوقت چی؟ برگردیم به خودمون و خیلی از حرفایی که میشه گفت و نوشت و بازم نوشت...

- بدم اومده از این همه تکنولوژی که فرداش یک چیز بهتر می آید...واقعا با خودشون چی فکر کرده اند این آدمها؟؟؟ میخوان مثلا با این کارها زندگی ما رو راحت تر کنند؟ میخوان این حس کرخت دوری بین ما آدمها رو با عوض کردن یه تم وبلاگ یا تم چت برایمان شیرین کنند؟

- رمضان بدون نوای ربنا انگار فرق میکنه با رمضان های قدیم! طاعات و عباداتتون قبول دوستانم

- تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم و من غمین ...... همه‌ی غمم بود از همین، که خدا نکرده خطا کنی

- مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴ | 0:18 | نویسنده : احمد

میدانم که چه روزگاری داری!
حقیقت را از ما
پنهان کرده اند
اما یک چیز را
فقط یک چیز را
نمی توانندکتمان کنند
حدس میزنی که چیست ؟
دروغ ؟
بله ، دروغ را
دوستی هامان را
و عشق هامان را نیز
نمی توانند کش بروند ...
                                          « خسرو گلسرخی »


درودها

- راستش اونقد ننوشتم که نوشتن از یادم رفته!

- میگن: تجربه های سنگین ما، ما را پاداش می دهد که آرام حرکت کنیم...

- شبیه به پیامبری که موعظه اش، سکوت است...

- «وبلاگی با این آدرس پیدا نشد»! 

- روز مادر و روز زن رو با تأخیر به همه دوستام تبریک میگم، امیدوارم شاد باشید .

- هر کس به تماشایی، رفتند به صحرایی ...... ما را که تو منظوری، خاطر نرود جایی 

مراقب خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ | 0:37 | نویسنده : احمد

خداوندا ، در این آخرین روزهای سال:
دل مردمان این سرزمین را چنان در جویبار زلال رحمتت شستشو ده
که هر کجا تردیدی هست ایمان
هر کجا زخمی هست مرهم
هر کجا نومیدی هست امید
و هر کجا نفرتی هست عشق جای آنرا فرا گیرد، آمین...


 درود دوستان

- زاویه 360 و خورده ای درجه داره به روزهای پایانیش میرسه و یکی دو روز دیگه این زاویه کامل میشه و البته تمام...

- یه نگاهی به پشت سر که بندازیم از لحظه شروع ترسیم این زاویه، همه هنرمون به چشم میاد! خیلی ها ترسیم گران ماهری بودن و به زیبایی زاویشون رو دارن به پایان میبرن و بعضی ها هم مهارتی تو رسم و نقاشی نداشتن و ندارن و زاویشون هر سانتش بالا و پایین شده و زور زده تا به انتها نزدیک شده انگاری فقط میخواسته تموم بشه و بره سراغ زاویه بعدی که شاید تجربه نقاشی قبل به کمکش بیاد و بهتر بتونه زاویه جدیدش رو ترسیم کنه...

- در مجموع هر جوری که بودیم دیگه بودیم و نمیشه برگشت و گذشته رو پاک کرد اما میشه از گذشته استفاده کرد و آینده رو زیبا ترسیم کرد...

- خیلی خیلی امیدوارم سال جدید برای همه دوستام چه واقعی و چه مجازی، خونوادهاشون، اطرافیام، خونوادم و همه مردم کشورم سالی زیبا، شاد، موفق و سرشار از سلامتی و به حقیقت پیوستن آرزوهای قشنگشون باشه... عیدتون پیشاپیش مبارک

- سخن در پرده می گویم چو گل از غنچه بیرون آی ..... که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ | 0:20 | نویسنده : احمد

ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﺑﺰﻥ ﮐﻪ
ﺑﺎ ﺟﻐﺮﺍﻓﯿﺎﯼ ﮐﻠﻤﺎﺗﺖ ﺁﺷﻨﺎﺳﺖ!
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺷﺒﯿﻪ ﯾﮏ ﮐﻮﻩ ﯾﺨﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ
ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺁﺑﺖ ﮐﻨﺪ ... ﺁﺭﺍﻡ ... ﺁﺭﺍﻡ ... آرام...
ﺑﻌﺪ ﭼﮑﻪ ﭼﮑﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻟﯿﺰ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﻧﺪ
ﻭ ﻣﯽ ﺁﯾﻨﺪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺑﺎ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺑﺴﺮﺍﻧﺪ ﻻﯼ ﻣﻮﻫﺎﯾﺖ...
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ...
ﯾﻌﻨﯽ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺖ ﺟﺎﯾﯽ ﮔﯿﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ

ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ﺩﺳﺖ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﻨﺪ
ﻭ ﺁﻧﻬﻤﻪ ﮐﻠﻤﻪ ﯼ ﺑﺎﺯﯾﮕﻮﺵ ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ ﺗﻮﯼ ﺩﻫﺎﻧﺖ...
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻔﺘﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻔﻬﻤﺪ...


درود دوستان

- زبان حرف زدن ساخته و پرداخته یه موجود دوپای دیگه ست! به جای این زبان ساختگی بیایم با زبان روح، نگاه و بدنمون حرف بزنیم که ساخته خودمونه...

- همین زبان ساخته یه موجود دیگه باعث میشه توضیح رو توجیح فرض کنیم و الی آخر...

- و همین باعث میشه همیشه یه جای این آدمیت بلنگد...

- و باز هم همین باعث میشه آدمیت توسط خودش و فقط خودش نابود و ویران شود...

- و شایدم در مواردی همین زبان ساخته شده توسط یه بشر دیگه، DNA بعضی از آدمها رو تغییر میده...

- و آخرش میخوام بگم که سعی کنیم زبان خودمون رو داشته باشیم نه زبان دیگران رو که اگر اینجوری باشه شاید کامل نباشیم اما کاملاً خودمون هستیم...

- سنگ بی‌قیمت اگر کاسه‌ی زرین بشکست .......... قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود

مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۳ | 16:10 | نویسنده : احمد
هر از گاهی
خودت را هَرَس كن ...
شاخه های اضافیت را بزن،
پای تمام شاخه بریده هایت بایست،
تمام سختی هایت ...
دردهایت ...
خاطرات بَدت را،
باغبانی کن...
سَبُك كن فكرت را
از هرچه آزارت می دهد!
ریاضیدان باش!
حساب و کتاب کن
خوبی های زندگیت را جمع کن
آدمهای بدِ زندگیت را کَم کن!
همه چیز خوب می شود
قول ...
خوب می شود!


درود دوستان

- من الان دارم با سلول هام زندگی می کنم...

- داستان یک زندگی از یه جایی شروع میشه که یک دل خوش متولد میشه...

- میگم یهویی فراموشی داره کمتر میشه انگار اصلاً وجود نداشته قبلاً و لوازم به اشتباه سر جای خودشون نبودن!

- فرصت نشد از دوستان بابت تبریک تولد تشکر کنم، ممنونم... اما بازم تاریخ تولد مهم نیست، تاریخ تبلور مهم است. امیدوارم متبلور شویم...

- امروز به طور رسمی اولین روز شروع به کارم بعد از استخدام بود، بعد از این همه کار بدون مزد با اعمال شاقه بالاخره تموم شد و رسمی شدیم. اول صبح یاد انتهای فیلم 12 سال بردگی افتادم و لحظه رهایی...

-  بعد از این نور به آفاق دهیم از دل خویش ........ که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد!!



تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۳ | 1:20 | نویسنده : احمد

جهان از چشم مورچه ها، افتادن ندارد

وقتی برایشان یک قطره یا سونامی

یک لگد یا یک آتشفشان

تأثیر یکسانی بر بی کسیشان دارد!

دنیا گاهی به قوانین خودش پایبند نیست

چه برسد به اعتقادات تو که از زمین نای بلند شدن ندارد!

مترسک ها اگر میتوانستند روی پاهایشان بند نشوند

بدنامی کلاغ ها را به جان می خریدند

اما تن به سکون نمی دادند

آرزو هم یک جا ساکن بماند می گندد

مراقب ِ آرزو هایت باش ...

                                                   «هومن شریفی»


درودها دوستان

- من یه خورده جدی جدی آلزایمر گرفتم!

- زیاد مهم نیست اون یارو دکتره گفت مربوط به استرس میشه و بهش فکر نکن خوب میشی!

- خوب همش فقط این نیست یه کوچولو موضوع دیگه هم هست، دیروز بعد مدتها فرصت شد برم آرایشگاه به آخراش که رسید آروم تو گوشم گفت یه چیزی میگم اما نگران نشو من از این موارد بارها دیدم مربوط به استرسه! پیش خودم گفتم این از کجا فهمیده من تازگیا خیلی چیزای کوچیک رو فراموش میکنم گفتم خوب بگو من کلاً ریلکسم چون هرچی بگی چن ساعت دیگه یادم میره! گفت متوجه چیزی تو سرت نشدی؟ اندازه یه سکه کوچیک گوشه سمت چپ وسط سرت موهاش یهویی ریخته! یه کم جابجا شدم گفتم یعنی هیچی نداره؟ گفت مشخص نیست شانس آوردی وسط سرته! گفتم تشخیصت چیه؟ سریع گفت مگه نگفتم مال استرسه! هیچی دیگه کارش تموم شد باز رفتیم سراغ این دکتره گفتیم آقا ربط این با فراموشی چیه زود جواب داد اینم نشونه استرس شدیده اصلاً بهش فکر نکن خودش خوب میشه!! خب من نتیجه گرفتم دیگه برای کارای درمانی و پزشکی سراغ دکتر جماعت نرم و همون کاسبای محل تشخیصشون دقیقه!

- خب الان اینی که داره حرف میزنه یه شخص کور، کچل، آلزایمری هست که تا حد زیادی حس بویایی خوبی هم نداره... خب بریم سراغ حرفای خودمون:

- میگن و منم شنیدم که جهنم مکان جغرافیایی خاص در جایی نیست بلکه جهنم حالتی از روح ناراضی است که اگر به رضایت برسه تغییر مکان میده و تبدیل به بهشت میشه...

- خب این تغییر و تحول منو یاد قانون بقای انرژی میندازه که میگه انرژی از بین نمیرود بلکه از نوعی به نوع دیگر تبدیل می شود، یعنی میتونه از نوع منفی به مثبت و برعکس تبدیل بشه...

- همه ما میدونیم که تلو تلو خوردن توی طوفان قدرت بیشتری نیاز داره تا پشت کردن به اون! آدمی که خودش رو دست باد نمیده یعنی تصمیم به تبدیل انرژی گرفته از نوع مثبتش...

- میگن قدیما مردا میزان تستوسترون(هورمون جنسی مردانه) خونشون بالا بوده خیلی مرد بودن و مردونگی زیاد بوده اما الان این میزان یا در مردها کم شده و یا میزان استروژن(هورمون جنسی زنانه) خونشون بالا رفته و یا تبدیلی صورت گرفته! از همون تبدیلهای انرژی...

- در نهایت میخوام بگم که این انرژی که درونمون هست از بین نمیره و فقط تبدیل میشه، عامل این تبدیل هم خودمون هستیم، میتونیم اون رو خوب یا بد تبدیل کنیم، روحمون جهنم یا بهشت باشه، غرق در طوفان یا پشت به اون باشیم، مرد و نامرد باشیم و ...

- این کچل آلزایمری براتون دعا میکنه همه تبدیل هاتون مثبت و زیبا و روحتون بهشت باشه...

- سخت است پیمبر شده باشی و ببینی .......... فرزند تو دین دگری داشته باشد!

مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : جمعه بیست و یکم آذر ۱۳۹۳ | 10:39 | نویسنده : احمد

دو چیز نمی گذارد ما به رؤیاهایمان برسیم:
یکی اینکه قبول می کنیم که رؤیاهایمان محال هستند
و دوم اینکه می بینیم تحقق رؤیاهایمان با یک چرخش ناگهانی چرخ سرنوشت
در لحظه ای که اصلا انتظارش را نداشتیم امکان پذیر شده!
زیرا در آن لحظه ترس های ما ناگهان آشکار می شود:
ترس از قدم گذاشتن به راهی که کسی نمی داند به کجا می انجامد
ترس از یک زندگی پر از مبارزه های تازه
ترس از اینکه همه ی چیزهای آشنا را تا ابد از دست بدهیم!
مردم می خواهند همه چیز را تغییر دهند
در عین حال می خواهند همه چیز به همان حال که هست باقی بماند...!!
                                                            «شیطان و دوشیزه پریم / پائولو کوئلیو»


درود دوستان

- خب یه کم داره مدت غیبت هام طولانی میشه البته به ناچار، مجبورم میفهمید مجبور... به قول یه بزرگی که هیچ کس نمیدونه اسمش چیه اما همه جا اسمش هست: اینم بگذرد...

- یکی دیگه هم نقل کرده که: بعضی وقتها آدمها اینقد میرن تو خودشون که دیگه درنمیان! نمونش لازم به مثال نیست...

- بازم یکی دیگه گفته: هدف ها همیشه باقی می مانند تنها موضوعشون تغییر میکنه! یعنی وقتی چیزی هست، به هیچ صراطی نیست نخواهد شد...

- من نمیدونم چرا ته ماجرا همیشه موفق میشم! فکر میکنم دنیا، دنیای آدم های میانه است! من هیچ وقت حالم خیلی خوب نبوده، چرا که میپندارم دنیا دنیای احوال خوب نیست! چون فکر میکنم هیچ چیز مطلق نیست و باید در همه چیز شک کرد! با این وجود، هیچ وقتم زیاد نگران چیزی نبودم، چون یه جورایی میدونم ته ماجرا همه چیز خوب میشه و میشه! در ناامید شدن از آدما حتی اونهایی که دنیا هم ازشون ناامید شده اصلاً استعدادی ندارم و در بدترین حالت های برآورده نشدن دعاهام، جرأت قهر کردن با خدا رو نداشتم و نخواهم داشت چون میدونم ته ماجرا بازم بهم یه حال اساسی میده هرچقدرم بخواد قبلش منو گوشمالی بده... یه کم درجه اعتمادمون رو نسبت به خودش بالا ببریم همه چیز حل میشه...

- یکی می گفت انگار سی سال رو تو 3 ثانیه باختی، من گفتم ببین خدا داره لبخند میزنه... آرزوهای بر باد رفته اگر به باد نمی رفتن حتماً از یاد می رفتن!  کاش به جای تمام چیزهای خوبی که دلمان میخواهد داشته باشیم یه دل سالم داشتیم و یه دنیا حس خوب...

- آقا ما یه مدت درگیر بودیم وقت نمیشد به دنیای مجازی سر بزنیم، یعنی دلمان می خواست اما خوب امکاناتش مقدور نبود، یعنی مشغول خدمت به دانش بشریت بودم و منشأ تحول در علم جهان شدم، اما هر جای این کره خاکی که باشم همیشه بخشی از یادم متعلق به اینجاست و دوستانم:)

- و درنهایت فراموش نکنیم که: داستان زندگی هر کدوم از ما از یه جایی شروع میشه که یه دل خوش متولد میشه، دلتون خوش و همیشه آرام...

مراقب خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : جمعه شانزدهم آبان ۱۳۹۳ | 17:3 | نویسنده : احمد
حواسِ هیچکس نیست
ما فردا می‌‌رویم...
من،
و افکارِ عجیب
و خلق تنگی
که نهالِ نازکِ آرزو‌های مادر را کمر شکن کرده
و کلامی عریان
و تلخ
و آشوب وار
که پدر را کشان کشان تا مرزِ ناممکنِ جنون و تحمل می‌‌برد
و روحی پینه بسته
و جسمی‌ بی‌ جفت
و حضوری چنان بی‌ قرار
که حتی به سایه ی خودش هم بهتان می‌‌زند...
یک شبح،
تبر وار به جانِ بودنی افتاده
که در سکوتِ سهمگینش
حتی فرصتی نیست
کسی‌ جایِ نبودنش را خالی‌ کند
آاه ... حواسِ هیچکس نیست
و ما می‌رویم...
                                                       «نیکی‌ فیروزکوهی»

درود دوستان

- این روزها، سری به نیزه بلند است...

- انگار ذهنتو گٍل گرفته باشن! هیچی توش نیست، هیچی...

- لزوماً نیازی نیست بیولوژی خونده باشی که بفهمی چرا اینجوریه؟یه ته نشینی ذهنی موقت شاید...

- فعلاً مشغول این روزای کنسروی هستیم، تا بعد...

- به بال و پر مرو از ره که تیر پرتابی ........ هوا گرفت زمانی ولی به خاک نشست

مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۳ | 1:44 | نویسنده : احمد

پرنده ای که پر می کشد از آشیان
نه آدرسی دارد نه شماره پروازی
نه قرار ملاقاتی،
شاخه هیچ درخت و
نرده هیچ بالکنی را نیز
به نامش ثبت نکرده اند.
بی نام و نشان تر از پرنده که نیستی
این هوای ملس هم
که از فرط زلالی و صافی
پروانه میانش بُکس و باد می کند ،
خوشبختانه ارث پدری هیچ كسي نیست...
در انتظار چه نشسته ای
زمان علف خرس نیست عزیزم
هر ثانیه حرام شده اش را
باید حساب پس بدهی
حواست نباشد
همین ساعت لکنته دیواری
به نیش عقربه های تیزش
تو را و اشتیاق مرا
به اجزای موریانه پسند تجزیه می کند
و چشمهایت را می برد
مانند دو تمبر باطل نشده قدیمی
در آلبومی کپک زده می چسباند...
نگو کسی به فکرت نیست
و نامت را دنیا از یاد برده است
شاید
دنیا
تویی و من
و نام ما
مهم نیست در جریده عالم
با حروف درشت چاپ شود
همین که جانانه بر لبی جاری شود
تا ابدیت خواهد رفت...
«مجموعه کبریت خیس، عباس صفاری»


درود دوستان

- ماه مهر كه ميشه تحرك زياد ميشه آدم حس ميكنه زندگي رفته روي دور تند، آدم وقت نميكنه فكر كنه، وقت نمي كنه بنويسه! يعني كافيه بخواي بهانه جور كني خودكار جور ميشه...

- ميگن هر چاله اي ميتونه باعث ايجاد چاره اي بشه، يه كم عميق تر به چاله هاي اطرافمون دقت كنيم، مثلاً من امروز يه ساعت درگير چاله روي چونم بودم، خب حتماً فردا براش يه چاره اي پيدا ميكنم، كاش يه چالش چاله هم بود به جاي اين چالشهاي بيخود آب يخي...

- يكي مي گفت: آدما مسافرن، بايد از كنارشون عبور كني! آدم ياد گلوبولهاي خون ميوفته كه از سر وظيفه ميان و ميرن! من مخالفم، آدمها مسافر نيستن، آدمها آدمند...

- خب اگر حساب كنيم آدمها همون گلوبولهاي خون هستن كه البته من ميگم گلبول سفيدن، پس بايد زندگي رو هم يه كلاف كروماتين پيچ در پيچ حساب كنيم كه بايد نشست و مرتبش كرد، تك تك توالي هاش رو خوند و فهميد، ژنهاي خلق و خو رو استخراج كرد و راه رو هموار كرد كه آدمها نشن مسافر بيان و برن، كه اينجوري ديگه كسي نميخواد بره چون كلاف پيچ در پيچ مستقيم شده و همه ميدونن هدف كجاست! فقط بايد نشست براي چاله ها چاره پيدا كرد...

- من كم كم كلاس درس اين هفته رو تموم ميكنم اما فكر ميكنم يكي از بزرگترين بحرانهاي اين كلاف پر پيچ و خم ما، فارغ از همه بحرانهاي معروفش از قبيل رشد جمعيت و كمبود غذا و فقر و گروه هاي افراطي و جنگ و... بجران كمبود اتفاقهاي خوب و دو دستي چسبيدن ما به اونهاست! مجري يه اتفاق خوب باشيم...

- در مشق جنون گرچه سرآمد همه ی عمر ....... خطی که توان داد به دستی ننوشتیم

مراقب خودتون و خوبي هاي قشنگتون باشيد...



تاريخ : شنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۳ | 13:59 | نویسنده : احمد

او از غرق شدن می ترسید!
برای همین، هیچ وقت شنا نمی کرد...
سوار قایق نمی شد
حمام نمی کرد
و به آبگیری پا نمی گذاشت!
شب و روز در خانه می نشست،
در را به روی خود قفل می کرد،
به پنجره ها میخ می کوبید،
و از ترس اینکه موجی سر برسد، مثل بید می لرزید و اشک می ریخت!
عاقبت آن قدر گریه کرد،
که اتاق پر شد از اشک!
و اورا در خود غرق کرد...
                                                  « شل سیلور استاین»


درود دوستان

- چگونه اید؟

- میگم نوشتن توی یه دفتر از هر جایی بهتره، خیلی خوبه، مثل کبریت بی خطر می مونه، آدم هر چی دلش میخواد میتونه بنویسه هر چی حتی فراتر از خط قرمز، این دفتر زبون بسته هم نه میتونه حذفش کنه، نه میتونه اعتراض کنه، نه میتونه اظهار نظر کنه، نه محکوم کنه و از همه مهمتره هیچ وقت نمیتونه قضاوتت کنه! اینجوری حتماً خوبه اما آدم بعد نوشتن یه روز و دو روز و ده روز و صد روز بعدش همش منتظره که یکی بیاد بگه آخه تو چرا اینا رو نوشتی؟ همش مزخرفه، من قبولش ندارم، مهم نیست نظر من چیه همین که یکی بیاد بگه من قبولش ندارم یعنی این نوشته قابل خوندن و نقد شدن هست و اینه که مثل خوره به جون آدم میزنه و نمیزاره یه خط حتی یه خط بتونی رو یه برگه بنویسی...

- من نمیتونم بنویسم... یه چیزی شبیه نداشتن دل و دماغ انگار که ناقص الخلقه باشی...

- من فکر میکنم این مواقع باید بگیم به یه کمی تسلط بر اوضاع نیازمندیم...

- یه مبحثی تو ریاضی رو یادمه که هیچ وقت خوب متوجهش نمیشدم، یعنی من کلاً ریاضی رو درک نمیکردم و برام تعریف نشده بود این جور مباحث رو بدتر درک نمیکردم و البته الانم، نقطه ی عطف چیست؟در علم ریاضی، نقطه ی عطف اونجایی هست که شیب عوض می شه و شتاب به سرعت برتری داره، یعنی از اونجا به بعد مسیر جور دیگه ای طی می شه، با سرعت دیگری... خودش برای خودش میره و اصلاً کاری به Vصفر یا همون فارسی خودمون «وی صفر» و هرچه تا اینجا بوده، نداره! یعنی یک جاهایی تو زندگی همه ما نقطه های عطفی هست که رَویه ات رو عوض می کنه بدون اینکه در لحظه بفهمی و بدونی نقطه عطفی بوده برات. مسیرت عوض میشه به طرف دیگه ای میری، می دوی، در می روی به همه طرف، به هیچ طرف گاهی بی هدف و در نهایت با هدف شتاب میگیری طوری که شتاب بر سرعتت می چربه! مدتی که بگذرد، لاجرم، به زور دیگران، به یاد خودت، می گویی، باور میکنی که «سفر شاید!» برمی داری چهار گوشه ی سفره زندگیتو جمع می کنی و گره می زنی میندازی رو دوش تا بشه توشه ی راه!
در علم ریاضی خیلی مهم اند این نقطه های عطف...

- گاهی هم مثل الان زور میزنی و چن خط مینویسی اما میشه شبیه غذایی که از همه چیزش خوشت میاد الا از مزش!

- بازم بوی ماه مهر میاد و من فقط از این ماه بوی کتاب درسی های جدیدی که تازه از زیر چاپ دراومدن رو یادمه که همیشه از بو کشیدنشون لذت میبردم به قول برادر حسین پناهی: من میخوام برگردم به کودکی...

- بزن آن پرده، اگر چند تو را سیم از این ساز گسسته ....... بزن این زخمه، اگر چند در این کاسه تنبور، نماندست صدایی

- ماه مهرتون مبارک و روزگارتون پر از مهر و مهربانی، مراقب خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : سه شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۳ | 10:0 | نویسنده : احمد

بی هوا داریم تا بی هوا
بی هوا که میروی
هوایی که ماهیِ هنوز از عید مانده بر میز، نفس میکشد
از هوایِ جهان من امن تر است!
باید ماسک اکسیژن از سقف پایین بیافتد
که نمی افتد
که نمی افتی از سرم
که بی هوا داریم تا بی هوا
...
بی هوا که ببوسی ام
بی هوا که بگویی: شام کتلت درست می کنی برایم؟
بی هوا که صدایم کنی
که برگردم
که نمی کنی
این بی هوا ها را چه به آن بی هوا ها!؟
ها!؟
...
این بی هوا ماندن
بلاتکلیف و بی چیزی که از سقف پایین بیافتد
با بی هوا که ببوسی ام
که نمی بوسی ام
کجایش یکی ست!؟
...
کلمه کم دارد این زبان
به استاد سخن گلایه کن
بگو کلمه کم دارد این زبان
بگو زنده شود فکری کند
دیوانش را جا گذاشته ام در اتاقت...

                                                    «مهدیه لطیفی»


درود دوستان

- میشه شبیه اون کسی بود که هی میخواد و هی سعی میکنه یکی رو کیمیا کنه اما دستای مِسگرش بین مسیر درد میگیره و نمیتونه و نمیتونه...

- یا میشه شبیه اون کسی باشی که مسیر یک طرفه از خیلی بد به خیلی خوب و بلعکس رو مدام در حرکت هست و انگار هیچ مسیر دیگه ای براش توی این دنیا وجود نداشته باشه و اینقد این مسیر رو بره و بیاد که برف رو موهاش بشینه...

- یا میتونه شبیه اون کسی بود که عین یه سیاه چاله تو کهکشان، همه خوبی ها، بدی ها، درد های و شادی ها رو داخل خودش جمع میکنه و میشه یه قبرستان مملو از چیزای قدیمی... چیزایی که یه زمانی میتونستن نشونه ای از حیات باشن میشن تنها فقط یه خاطره ساده تهی از عشق و آرزو و حتی گرما...

- شبیه همونی که فکر میکنه همه چیز به راحتی تموم میشه، آدم ها، آرزوها و تموم چیزای خوب زندگیت رو از دست میدی و روزها و سالها میگذره و گرد و غبار دوران می پوشونه همه چیز رو اما نه! یه روز متوجه میشی اون چیزی که فکر میکنی از دست رفتن و وجود ندارن در حقیقت در تو جذب شدن و درون تو مردن که اونا هنوزم وجود دارن اما تو نمی بینی و تو نمی فهمی و تو...

- یا خیلی بیشتر شبیه همونی که مدام دور خودش میچرخه و به ریش دنیا میخنده...

- یا شبیه همونی که اینقد انتظار کشید که عمر انتظارش از عمر زندگیش بیشتر شد در انتظار معجزه... شبیه جاودانگی...

- تموم اینا میشه حال و روز یه عکاس که میخواد از همه این شخصیت هاش یه عکس دسته جمعی بگیره و سخت ترین قسمتش همینه... همین که رد آدم های قصه رو در زیر و بالای یک دستگاه بی جان ببینه و بفهمه که عکس ها هم بو دارند، نفس می کشند هنوز، لبخند می زنند هنوز... آدم های عکس ها هنوز لب هایشان پی گفتن حرفی می جنبه، حرفی که نمی شه فهمید، نمی شه به اون دل بست، حرفی اما هست...

- اینکه همه چی آرومه لزوماً به این معنا نیست که من خیلی خوشبختم اما بازم خوبه که همه چی آرومه مثل آرامش بعد از توفان...

- یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان .......... چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

- مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ | 15:21 | نویسنده : احمد
بس قدرتمندم
هیچ ندارم كسی از من بستاند
هیچ ندارم پنهان كنم در سكوت
یا سراپا چشم باشم از بیم ربوده شدن
می توانم بی پروا بایستم
رو در روی همه بادهای جهان
رو در روی تندبادها
تازیانه های خود را بر من فرود آرید
چه دارم به یغما برید ؟
هیچ برای خود نمی برم
كه در هم شكنیدم
هیچ برای خود نمی خواهم
كه به زانویم درآورید
هیچ نیندوخته ام در كاسه تهی دستانم
كه به زنجیرم كشید
آزادم اكنون
با بال ها و رؤیاهایی رها
بس توانا برای درآغوش گرفتن همه چیز
و تو ای دنیا
هر چه بیشتر از من می ستانی
بیشتر در چنگ منی
و چون از خود دست شویم
بیشتر از هر زمان دیگر
متعلق به منی...

درود دوستان

- بزرگ ترین درد آن است که بدانید،نتوانسته اید مطابق معیارهای خود زندگی کنید! به قول حسین پناهی: " آدمی ، حسرتِ سرگردونه"...

- شبیه چی؟ شبیه مرغ مهاجری که دچار اختلال حواس شده! مرغ مهاجر سگ جونی که نمی میره و تنها فقط اشتباهی پرواز میکنه...

- شبیه چی؟ شبیه ابر تیره و سیاهی که به قول اخوان ثالث : فضا را تیره می دارد ولی هرگز نمی بارد...

- شبیه چی؟ شبیه حرف زدن از آینده ای که همیشه جملش با « یه روزی » شروع میشه ...

شبیه چی؟ شبیه تبر به دوشی به دنبال شکستن خود...

- شبیه چی ؟ شبیه خاکی که با هیچ تلنگری تکونده نمیشه! طوفان بایدش ...

- شبیه چی؟ شبیه رودخانه خشکی که معلوم نیست داره میره یا برمیگرده ...

- شبیه چی؟ نه شبیه کسی که کینه ای نیست اما آلزایمر هم نداره... نه ، هرگز ...

- شبیه سوار شدن بر یک اسب یاغی و.....رفتن...رفتن...رفتن ...

- چو تخته پاره بر موج رها رها رها من...

- به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم ..... چو به صومعه رسیدم، همه زاهد ریایی

روزگارتون پر از معجزه و خوشبختی، مراقب خوبی هاتون باشید...



تاريخ : یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ | 12:0 | نویسنده : احمد

رؤیای دیشبم را بر میدارم
و در فریزر میگذارم!
تا روزی روزگاری
که پیرمرد موخاکستری شدم،
رویای قشنگ یخ زده ام را بیرون بیاورم،
آبش کنم، گرمش کنم،
و پاهای سرد سالخورده ام را
در آن گرم کنم...

درود دوستان

- در عشق دو رکعت است که وضویش درست نیاید الا به خون ( ذکر منصور حلاج)

- همیشه صبر کارساز نیست! صبر در مرداب باعث فرو رفتن بیشتر ما می شود!

- آدمها شبیه لیوانند! ظرفیتهایی مشخصی دارند، بعضی به اندازه یک استکان، بعضی فنجان و بعضی هم یک اندازه یه سطل بزرگ!! وقتی بیش از ظرفیت لیوان در اون آب بریزی، سر ریز میشود ! خیس میشوی ...

- گاهی نه نیازی به حصر خانگی هست و نه نیازی به تبعید از شهر و نه نیازی به زندانهای طولانی در اردوگاه های کار اجباری! گاهی همین دیوارهای شهر هم برای تو یک حصر، تبعید و اردوگاه کار اجباری می شود! گاهی اسیر شهر شدن سخت تر از هر زندان و حصر و تبعیدی است...

- انسان زمانی به آرامش میرسد که با خودش به توافق رسیده باشد! برای رسیدن، خستگی رو باید خسته کرد...

- یکی از همسایه ها یه دختری رفته بود خونشون و داد میزد من میخوام با عشقم باشم!! بعداً مشخص شد این خانم با پسر همسایه دوست تشریف دارن و در یک اقدام خودجوش این دیدار عاشقانه اتفاق افتاده! حالا بگذریم از اینکه آقا پسر همسایه رو روزی با یه به اصطلاح عشق جدید می بینیم و به قولی کوچه تبدیل به میعادگاه عشق های نوظهور آقا پسر همسایه شده! کاری به این موضوع نداریم بهرحال روابط شخصی دیگران هیچ ربطی به ما نداره اما قبلاً یه حد و حریمهایی وجود داشت و یه کم چیزی به نام آبرو مهم بود و ارزش داشت! یه زمانی عشق حرمت داشت و اونقدا ساده نبود! سؤال اساسی اینه که آدمها عوض شده اند یا ارزشها عوض؟

- گوهر پاک بباید که شود قابل فیض ........ ورنه هر سنگ و گِلی، لوء لوء و مرجان نشود

مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : سه شنبه یکم بهمن ۱۳۹۲ | 20:55 | نویسنده : احمد

آدم ها
همه شان دوربین هایی دارند
که با فاصله از آن دور ببینند
آنقدر سراب ها ادا درآورده اند
که هیچ دریاچه ای دل خوش نیست
به روزی که پیدا خواهد شد!
آدم ها
آنقدر قاضی بوده اید،
که شهر ، روزی از متهمان
خالی خواهد شد
آنقدر به جای هم فکر کردید،
که خودتان را
در هیچ آینه ای به جا نمی آورید!
هوای آلوده ی شهر
در وضعیت یک هشدار است
جای باران را ، دو اتم از نگاه عجول
و یک مولکول فکر خاکستری گرفته است!
آدم ها
اکسیژن می گیرند و
بد گمانی تحویل درخت های شهر می دهند
آن وقت زردی برگ ها می افتد گردن پاییز
آدم ها...
آدم ها...
گاهی چقدر سخت می شود،
آدم بودن...

درود دوستان
- انسان است و نسیان!
- همین الان و همین لحظه، کلی حس خوب و بد سیال دارن در من میچرخند! این که سعی کنی همه حس های خوب و بدت رو طوری مدیریت کنی که جنبه بیرونی نداشته باشن انگار نه انگار که وجود دارن کار آسونی نیست!
- یادمه دوران ایتدایی یه معاون مدرسه داشتیم خیلی همه ازش میترسیدن و دست بزن داشت اساسی! خوشبختانه اون دست بزن زیاد به من نرسید به جز یه بار اونم نه بخاطر درس و بی انضباطی! توی مسیر مدرسه که میرفتم از کنار نرده یه پارک چن تا گل محمدی که بوی خوبی داشت چیدم، حالا تو نگو آقای معاون داره از پشت سر بهم نگاه میکنه، همین که رسیدم صدام زد گفت برو جلو دفتر ، تا رسید یکی خوابوند توی گوشم که چرا گلا رو چیدی! از تو بعیده نباید این کارو میکردی و باید مثل همیشه با ادب باشی و آروم باشی و...! منم بچه بودم و فکر میکردم یکی از بزرگترین کارای خلاف دنیا رو انجام دادم و هیچی نگفتم، از اون روز به بعد مدام با خودم تکرار میکردم این کار از من بعیده ، اون کار از من بعیده! و این شد که لذت خیلی از کارا و شیطنتهای کودکی و نوجوانی رو از دست دادم چون باید با ادب می بودم و از من همه چیز بعید بود! چن روز پیش فهمیدم بچه معاون مدرسه رو گرفتن به جرم دزدی! کاش همزمانی که آقای معاون عزیز بخاطر چیدن چن تا گل به من سیلی زد به پسرش هم یه سیلی زده بود، حداقلش این بود که شاید اونم همه چیز ازش بعید میشد و سرش میرفت تو کار خودش!
- تاریخ تولدت مهم نیست، تاریخ تبلورت مهم است...
- یه مدت نبودم اما بازم هستم! هرچند تازه رسیدم و خیلی هم خسته ام اما حتماً باید می نوشتم، دلم برای اینجا و نوشتن تنگ شده بود...
- سیری مباد سوخته ی تشنه کام را ...... تا جرعه نوش چشمه ی شیرین گوار توست
مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۲ | 1:5 | نویسنده : احمد
آه هلیا !
چیزی خوفناک تر از تکیه گاه نیست! ذلت، رایگان ترین هدیه ی هر پناهی ست که می توان جست،
هلیا، اگر دیوار نباشد پیچک به کجا خواهد پیچید؟
اسکناس های کهنه را نوارهای چسب حمایت می کنند
سربازان را
سنگرها !
هلیای من! ما را هیچکس نخواهد پائید
و هیچکس مدد نخواهد کرد!
هلیا، من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم
آن لحظه ای که تو را به نام می نامیدم
من از دوست داشتن تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می خواستم ...
هلیا! گریز، اصل زندگی است!
گریز از هرآنچه که اجبار توجیه می کند
بیا بگذریم...
هليا!
خشمِ زمانِ من بر من مرا منهدم نمي کند، من روح جاري اين خاکم!
من روانِ دائمِ يک دوست داشتن هستم...
ما در روزگاري هستيم هليا، که بسياري چيز ها را مي توان ديد و باور نکرد و بسياري چيزها را نديده باور کرد.
افسوس هلیا که نمی دانستی امکان بر همه چیز دست می یابد! امکان فرمانروای نیرومندترین سپاهیانی ست که پیروزی را بالای کلاه خودهای خود چون آسمان احساس می کرده اند، هر مغلوبی تنها به امکان می اندیشد و آن را نفرین می کند، هر فاتحی در درون خویش ستایشگر بی ریای امکان است! امکان می آفریند و خراب می کند. دروازه های هر امکان، انتخاب را محدود کرده است،بسا که "خواستن" از تمام امکانات گدایی کند؛ اما من آن را دوست دارم که به التماس نیالوده باشد...
تنها خواب هلیا !
بخواب هلیا، دیر است، دود دیدگانت را آزار می دهد، دیگر نگاه هیچکس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد! چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟
شب از من خالی ست هلیا...
                                            « بار دیگر شهری که دوست می داشتم/ نادر ابراهیمی »

درود دوستان

- دردهای مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شوند ...

- برای روزی که دلت سخت هوای میوه ممنوعه را دارد ...

- یه کم سخته بخوای فکرهای پرنده رو یه جا دسته بندی کنی و یه کلماتی به نام افعال ربطی نقش یه نخ رو برای اتصال این افکار سمج بازی کنه که نکنه یهو از جا بپرند که بازم این نخ بتونه بهشون منطق بده که این بی منطق های کوچیک معنی دار بشن و بتونن برسونن اون منظوری رو که بخاطرش یه جا جمعشون کردی ! من یه سوزن میخوام برای وصله کردن این افکار بی قاعده ...

- یه بارم که بخوای با افکارت بازی کنی و براشون تاس بندازی فوری سیاه ترینشون 6 میاره! اصلاً تعجب نمی کنم چون اغلب بدترین ها بازی رو می برند به هر نحوی که شده ! نه نخ و نه سوزن ، نه تاس و نه باخت ، آرام و بی فکر بودن !

- بازم یه سرماخوردگی تاریخ گذشته از انسانهای نئاندرتال(1) در سرم جا کرده!

- همین الان ابرای سیاه دارن جلوی ماه رو میگیرن ، انگار هوا میخواد آرام آرام آرام ناآرام بشه ... خدا کنه همه جا پر بشه از اتفاق های خوب و بارانهای مدام ...

- اولین مسیج یلدایی هم رسید دستمون : فرا رسیدن دی ماه،فصل امتحانات را تبریک می گوییم...

ستاد کوفت سازی شب یلدا :)

اینم تقدیم به همه دوستان خوب و عزیزم : یلداتون مبارک

- همه شب های غم آبستن روز طرب است .......... یوسف روز ز چاه شب یلدا آید

مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید ...

....................................................................................

پاورقی(1): انسان نئاندِرتال (Homo neanderthalensis)گونه‌ای از سردهٔ انسان بود که در اروپا و قسمت‌هایی از غرب آسیا، آسیای مرکزی و شمال چین (آلتای) سکونت داشتند. اولین نشانه‌ها از نئاندرتال‌های اولیه به حدود ۳۵۰ هزار سال پیش در اروپا برمی‌گردد. ۱۳۰ هزار سال پیش، مشخصه‌های کامل نئاندرتال‌ها ظاهر شدند و در ۵۰ هزار سال قبل نئاندرتال‌ها دیگر در آسیا دیده نشدند، با این وجود نسل آنها در اروپا تا ۳۳ تا ۲۴ هزار سال پیش منقرض نشده بود و شاید ۱۵ هزار سال پیش یعنی بعد از مهاجرت انسان امروزی به اروپا نسل این انسان‌های اولیه منقرض شده باشد.