به رؤیاهایت فکر کن

آشفته زمانیست ، یارب کمکم کن

به رؤیاهایت فکر کن

احمد درگاهی
به رؤیاهایت فکر کن آشفته زمانیست ، یارب کمکم کن

مخمور و مست...

دنیا کوچکتر از آن است
که گم شده‌ای را در آن یافته باشی!
هیچ‌کس اینجا گم نمی‌شود،
آدم‌ها به همان خونسردی که آمده‌اند
چمدانشان را می‌بندند
و ناپدید می‌شوند!
یکی درمه
یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد
و بی‌رحم‌ترینشان در برف!
آنچه به جا می‌ماند
ردپائی است
و خاطره‌ای که هرازگاه پس می‌زند
مثل نسیم سحر
پرده‌های اتاقت را...

                                       «عباس صفاری»


 درود دوستان

- انگار جای دیگر  و طور دیگری زیسته باشم سالهای پیش از این... یه همچین حسی تقریباً ...

- انگار که در زندگی قبلیم کبوتری بودم که تهش تا بالای سقف خونمون بیشتر نمی رفتم و فوری برمیگشتم جلد جلد! الان که توی این زندگیم آدمم همون خصلت کبوتر سابق رو دارم، نمیشه، ازم جدا نمیشه این خوی و این خصلت! یه جاهایی دوسش دارم یه جاهای اصلاً ! نمیخوامش... اونجاهایی که میخوام اوج بگیرم میاد منو برمیگردونه سر خونه اول! انگار که وزنه بسته باشن به پاهات! ماکس آرزوهام رو بگیرم میرم تا بالای پشت بام چن تا خونه اون طرف تر فوری ندا میاد برگردددد! اینجاست که از ته دل میخوام که « دستی از پرده برون آید و کاری بکند»...

- انگار آدمم! اما گاهی دلم میخواد جدی جدی بشینم روبروی خدا و چشم تو چشمش فقط بهم نگاه کنیم! دلم پیشگوی همون معبد دلفی رو میخواد! بیاد با اون گوی شیشه ای « لحظه های خوب نما»! برام از دل خوشی هایی بگه که تو مسیر جا موندن و قراره زود برسن! آدم کرگدن که نیست! آدم آدمه...

- انگار شبیه درختی که برای ریشه های فرداش داره میجنگه! و یا شبیه شراب هفت ساله! شراب هفت ساله زحمت داره،  خمره می خواد، هیزم می خواد، انگور یاقوتی دانه درشت می خواد، هر انگوری تاب شراب هفت ساله شدن نداره! شراب هفت ساله صبر می خواد، آره صبر صبر!  جوشیدن می خواد و آرام آرام سرد شدن میخواد، شراب هفت ساله از نور محرومه! قبل اینکه شراب بشه سرکه است و نمیشه مزه اش کرد! وقتی رسید... وقتی هفت سالش تمام شد، مزه اش ناب میشه، شیرین میشه، غلیظ میشه... عمیق میشه... مستت میکنه! مخمور میشی و در نهایت ناب میشی...

- و انگار برای همه اینها، آدم دلیل لازم دارد...

- منم و حیرت و مقصد گم و ره ظلمانی ...... خود مگر کوکب چشم تو شود هادی من

- روزگارتون پر از معجزه و خوشبختی، مراقب خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۴ | 19:17 | نویسنده : احمد درگاهی |

قرن خوب، قرن بد، قرن زشت...

آنکه دائم نفسش حس تو را داشت منم

این چنین عشق تو در سینه نگهداشت منم

آنکه در ناز فرو رفته و شاداب توئی

آنکه دل کاشت ولی دلهره برداشت منم

آنکه هرگز نگشود دفتر احساس توئی

آنکه رویای تو را خاطره پنداشت منم

آنکه کافر به دل مومن من بود توئی

آنکه هر شعر تو را معجزه انگاشت منم

آنکه بر سینه ی من خنجر غم کوفت توئی

او که قامت به قد تیر برافراشت من

او که در باغ غزل گشت و خرامید توئی

او که یک بوته در این باغچه نگذاشت منم

او که عاقل شد و راه خردش جست توئی

آن که در مزرعه اش بذر جنون کاشت منم...

                                                     « سرخوش پارسا »


درود دوستان

- به نظرم آدمها نیازمند یک عدد دکمه ریست می باشند برای روز مبادا!

- به نظرم قرن حاضر میتونست یه قرن نیکوکار باشه اگر این انسان به معنای واقعی انسان می بود! این همه دویدیم و تلاش کردیم و دنیا رو ساختیم و آخرش هم داریم با دست خودمون میزنیم یه شبه نابودش میکنیم بماند نابودی آدمهای درونش...

- به نظرم باید به حد توانمون کمی با اخلاق باشیم تا قرنمون یه قرن نیکوکار باشه...

- و باز به نظرم جایی که آدم ها دغدغه اینو دارن که به نظر بقیه خوب بیان تا تنها نمونن و جایی که آدم ها به غرورهاشون تکیه می کنن تا تحسین بشن باید یه بیخیال بلند بالا بگی تا بی اهمیتی همه ی این میله های محدود کننده رو قشنگ حس کنی...

- و در نهایت به نظرم باید پرواز کرد عینهو بادکنک رها شده از بندش...

- مستور و مست هر دو چو از یک قبیله اند ..... ما دل به عشوه‌ی که دهیم اختیار چیست؟

مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : جمعه شانزدهم مرداد ۱۳۹۴ | 20:11 | نویسنده : احمد درگاهی |

در آن کوش که خوشدل باشی...

کاش کسی برایت گفته بود
که پراندن گنجشک روزه را باطل می کند
و ترساندن گربه ای
و له کردن گل های روییده لای علف های سبز
و چیدن یک یاس به بهانه بوی خوش
و نامیدن سگی به نجس!
کاش کسی برایت گفته بود
وقتی روزه ای باید حواست به گنجشک ها باشد
که نپرانی شان
و به گربه ها
که با هیبت گام هایت نترسانی شان
و به گل های کوچک روییده در تنگناها
که له نکنی شان
و به یاس ها
که گلوی حیاتشان را نچینی
و به سگ های بی پناه
که اصالتشان را با واژه ای لکه دار نکنی!
...
کاش کسی برایت از مبطلات روزه گفته بود
رساندن غبار غم به قلب دیگری
چشاندن شوری اشک به لب های دیگری
قی کردن اشتباه سال های خود به روی دیگری
و فرو کردن وجدان تن پرور در آب بی تفاوتی
کاش کسی برایت گفته بود
نخوردن و نیاشامیدن ؛ روزه نیست...

                                                          - منبع: ناشناس-


درود دوستان

- یه متنی یه جایی خوندم جالب بود بازم خوندنش خالی از لطف نیست:

در قبیلۀ بدوی آفریقایی؛
اگر کسی کار اشتباهی انجام دهد، او را وسط میدان اصلی روستا میبرند و باقی افراد قبیله دورش جمع می شوند و برای دو روز هر کار خوبی که کرده بیادش می آورند!!
افراد این قبیله معتقدند: هــمه خوبن! و هر کسی میتواند مرتکب اشتباه شود که نیاز به کمک شدید دارد.
اونها متحد می شوند که فرد خطاکار را به طبیعت خوبش برگردانند...!

- خوبی آدمها رو اگر همیشه به زبان بیاوریم این خوبی هاشون میرسه به توان N و روزگارمون زیباتر میشه...

- و البته اگر مدام بدی های آدمها رو پر رنگ (BOLD) کنیم او می شود کسی که دارد فرار میکند بدون اینکه کسی تعقیبش کنه و ما میشیم همون نقادی که با نقدهای بیش از اندازش گند میزنه به یک اثر هنری!

- و باز هم ما نسل آرمانهای کوچیک بودیم... نسلی که با خیلی چیزای ساده کلی ذوق مرگ میشدیم... یه کوچولویی میشناسم تا 4 صبح با یه تبلت فقط کلش اُف کلنز بازی میکنه و اصلاً هم خسته نمیشه و وقتی بهش میگی بخواب ما همسن تو بودیم با 2 تا کانال سیاه و سفید تی وی تفریحمون شده بود شبها زود میخوابیدیم به شوق اینکه که صبح روز بعدش بریم تو جوی آب درب پپسی جمع کنیم و اینا رو بزاریم با سنگ اینقد بزنیم تا صاف صاف بشن شبیه سکه و به هم پز بدیم  که من پول بیشتری نسبت به تو دارم و ... یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهت میندازه این جوجه کوچولو...

- ملت شدن شبیه همون کسی که داره  از روز قبلش خونه تکونی خارج فصل انجام میده و هی میشوره و هی میشوره و هی تمیز میکنه و هی به ساعتش نگاه میکنه و هی منتظره و هر کی ازش می پرسه چه خبره کسی قراره بیا؟ میگه آره، فردا قراره شادی بیاد...

- حال مردم خوبه و این خیلی خوبه...

- عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت، صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت ... پیشاپیش عیدتون مبارک...

- کشته ی خون زمینست فلک وین مه نو ..... کهنه داسی ست که بس کشته درود ای ساقی!

مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۴ | 10:59 | نویسنده : احمد درگاهی |

رستگاری...

ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽ‌ﮔﻮﯾﻢ
ﮐﻪ ﺳﺮﺩﺕ ﻧﺸﻮﺩ
ﮐﻪ ﺩﻟﺖ ﻧﻠﺮﺯﺩ
ﮐﻪ ﺗﺮﺱ ﺑﺮﺕ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﮐﻪ ﺩﺳﺘﺖ ﺧﺎﻟﯽ ﻧﻤﺎﻧﺪ!
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺳﺎﻟﻦ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ، ﺑﻠﯿﻂ ﺳﯿﻨﻤﺎ ﺭﺍ ﺻﺪﺑﺎﺭ ﻧﺨﻮﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺳﺮﺕ ﺭﺍ ﮔﺮﻡ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﯽ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ، ﺭﺍﺣﺖ ﺑﺨﻮﺍﺑﯽ ﻭ ﻧﺘﺮﺳﯽ ﺍﯾﺴﺘﮕﺎﻩ ﺭﺍ ﺟﺎ ﺑﻤﺎﻧﯽ
ﮐﻪ ﺑﺘﻮﺍﻧﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﺷﻌﺮ ﺳﯿﺪﻋﻠﯽ ﺻﺎﻟﺤﯽ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﺩﻓﺘﺮﺕ ﺑﻨﻮﯾﺴﯽ
ﮐﻪ ﺗﺮﺳﺖ ﺑﺮﯾﺰﺩ ﻭ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺷﻌﺮ ﺑﻨﻮﯾﺴﯽ!
ﮐﻪ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﺑﯽ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻧﻤﺎﻧﺪ، 
ﻭ ﺷﻌﺮﻫﺎﯼ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﯼ ﺑﯿﺎﯾﺪ ...
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽ‌ﮔﻮﯾﻢ
ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ!

ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺳﻄﻮﺭ ﺳﻄﺤﯽ ﮔﺬﺭ ﮐﻨﯿﻢ
ﻭ ﺑﻪ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﺑﺮﺳﯿﻢ...
ﻭﮔﺮﻧﻪ ﻣﻦ ﮐﻪ ﺳﺮﻡ ﺷﻠﻮﻍ ﺍﺳﺖ ﻭ
ﮐﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻫﺎ ﻧﺪﺍﺭﻡ !
                                         "ﭘﻮﺭﯾﺎ ﻋﺎﻟﻤﯽ"


درود دوستان

- خسته نباشید این روزها و طاعات و عباداتتون قبول...

- میگن گم شدن همیشه از دستها شروع میشه!

- گاهی وقتها چقد خوبه که حتی حواس زندگی رو هم پرت کنیم و بریم یه گوشه دنج بی خیال همه کلمات قلمبه و بزرگش آروم بگیریم...درسته که تنهایی خوبه، دوست داشتنیه، آدم رو قوی میکنه اما، واقعیت اینه که تنهایی کارهای خطرناکی مثل دور زدن حواس زندگی نمی چسبه!

- و بازم میگن جعبه ی رؤیاهای ما توی مغزمان است! اون روزی نیاد که مغزمون خالی بشه ازش!

- به قول سید علی صالحی : چمدان‌هاي ما سنگين است اما ما فقط رؤياهايمان را با خود آورده‌ايم ...

- گاهی به واسطه بودن کنار آدمهای زندگیت عیار میگیری! این آدمها میتونن عیارت رو برسونن به حد اون روزهایی که نرخ طلا سر به فلک کشید یا بازم برسوننت به همین روزای شاید سراشیبی سقوط... مراقب نوسان عیارمون باشیم!

- و اما : فُزت و رَب الکعبه...

- منم آن شکسته سازی، که توأم نمی نوازی .... که فغان کنم ز دستی، که گسسته تار ما را

مراقب خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : چهارشنبه هفدهم تیر ۱۳۹۴ | 17:14 | نویسنده : احمد درگاهی |

ما را که تو منظوری، خاطر نرود جایی...

تو ای با عشق بیگانه
اگر روزی بخوانی رمز بال شاپرک ها را
تو می فهمی ، که مرگ مهربانی ،
آخر دنیاست...
                                        «کیوان شاهبداغی»


 

درود دوستان

- نبودنت هراس انگیز است ای بلاگفا... وقتی صفحه مدیریت باز شد یاد جمله معروف اون مجری رادیو توی دهه 60 در روز فتح یزرگ افتادم!

- با تن صدای همون مجری معروف باید بخونیدش: شنودگان عزیز توجه فرمایید، شنودگان عزیز توجه فرمایید: بلاگفا آزااااد شد!

- بازم تقدیم به بلاگفا: میدونی گم شدن از دستها شروع میشه؟ هر بار که میومدم و نبودی مدام میگفتم ای بی معرفت...

- و باز هم اصلاً دوست نداشتم باور کنم دیگه وجود نداری، برام عین یه سرباز مفقود الاثر بودی که امید داشتم شاید هنوز نمرده باشی و یه روز برگردی پیشمون، هر چند سهم من از تو خیلی ناچیزه اما بازم خوشحالم که هستی... تو صندوقچه چن سال حرفای منی، سخته نداشتنت...

- خصوصی بودنت برای من شبیه نیمکتیست ک در پارک انتخاب کردم و انگار سند زدن فقط مال من باشد ...شبیه صندلی گوشه ی سالن مطالعه ... شبیه یک رنگ خودکار خاص ... شبیه یک مسیر خاص ... شبیه صندلی های کنار پنجره اتوبوس ... شبیه ماه... شبیه دوست داشتن باران ... خصوصی بودنت برای من شبیه خصوصی بودن همه چیزهایی است ک اگر شانس داشته باشم...اگر زود برسم ...اگر کسی قبل از من نبرده باشد... خصوصی می شود...

- خب دیگه بسه خیلی ازت تعریف کردم دیدی یهو لوس شدی کلاً رفتی تو افق محو شدی اونوقت چی؟ برگردیم به خودمون و خیلی از حرفایی که میشه گفت و نوشت و بازم نوشت...

- بدم اومده از این همه تکنولوژی که فرداش یک چیز بهتر می آید...واقعا با خودشون چی فکر کرده اند این آدمها؟؟؟ میخوان مثلا با این کارها زندگی ما رو راحت تر کنند؟ میخوان این حس کرخت دوری بین ما آدمها رو با عوض کردن یه تم وبلاگ یا تم چت برایمان شیرین کنند؟

- رمضان بدون نوای ربنا انگار فرق میکنه با رمضان های قدیم! طاعات و عباداتتون قبول دوستانم

- تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم و من غمین ...... همه‌ی غمم بود از همین، که خدا نکرده خطا کنی

- مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : جمعه پنجم تیر ۱۳۹۴ | 11:33 | نویسنده : احمد درگاهی |

موعظه و سکوت

میدانم که چه روزگاری داری!
حقیقت را از ما
پنهان کرده اند
اما یک چیز را
فقط یک چیز را
نمی توانندکتمان کنند
حدس میزنی که چیست ؟
دروغ ؟
بله ، دروغ را
دوستی هامان را
و عشق هامان را نیز
نمی توانند کش بروند ...
                                          « خسرو گلسرخی »


درودها

- راستش اونقد ننوشتم که نوشتن از یادم رفته!

- میگن: تجربه های سنگین ما، ما را پاداش می دهد که آرام حرکت کنیم...

- شبیه به پیامبری که موعظه اش، سکوت است...

- «وبلاگی با این آدرس پیدا نشد»! 

- روز مادر و روز زن رو با تأخیر به همه دوستام تبریک میگم، امیدوارم شاد باشید .

- هر کس به تماشایی، رفتند به صحرایی ...... ما را که تو منظوری، خاطر نرود جایی 

مراقب خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴ | 0:18 | نویسنده : احمد درگاهی |

ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی...

خداوندا ، در این آخرین روزهای سال:
دل مردمان این سرزمین را چنان در جویبار زلال رحمتت شستشو ده
که هر کجا تردیدی هست ایمان
هر کجا زخمی هست مرهم
هر کجا نومیدی هست امید
و هر کجا نفرتی هست عشق جای آنرا فرا گیرد، آمین...


 درود دوستان

- زاویه 360 و خورده ای درجه داره به روزهای پایانیش میرسه و یکی دو روز دیگه این زاویه کامل میشه و البته تمام...

- یه نگاهی به پشت سر که بندازیم از لحظه شروع ترسیم این زاویه، همه هنرمون به چشم میاد! خیلی ها ترسیم گران ماهری بودن و به زیبایی زاویشون رو دارن به پایان میبرن و بعضی ها هم مهارتی تو رسم و نقاشی نداشتن و ندارن و زاویشون هر سانتش بالا و پایین شده و زور زده تا به انتها نزدیک شده انگاری فقط میخواسته تموم بشه و بره سراغ زاویه بعدی که شاید تجربه نقاشی قبل به کمکش بیاد و بهتر بتونه زاویه جدیدش رو ترسیم کنه...

- در مجموع هر جوری که بودیم دیگه بودیم و نمیشه برگشت و گذشته رو پاک کرد اما میشه از گذشته استفاده کرد و آینده رو زیبا ترسیم کرد...

- خیلی خیلی امیدوارم سال جدید برای همه دوستام چه واقعی و چه مجازی، خونوادهاشون، اطرافیام، خونوادم و همه مردم کشورم سالی زیبا، شاد، موفق و سرشار از سلامتی و به حقیقت پیوستن آرزوهای قشنگشون باشه... عیدتون پیشاپیش مبارک

- سخن در پرده می گویم چو گل از غنچه بیرون آی ..... که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ | 0:37 | نویسنده : احمد درگاهی |

آرام... آرام... آرام...

ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﺑﺰﻥ ﮐﻪ
ﺑﺎ ﺟﻐﺮﺍﻓﯿﺎﯼ ﮐﻠﻤﺎﺗﺖ ﺁﺷﻨﺎﺳﺖ!
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺷﺒﯿﻪ ﯾﮏ ﮐﻮﻩ ﯾﺨﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ
ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺁﺑﺖ ﮐﻨﺪ ... ﺁﺭﺍﻡ ... ﺁﺭﺍﻡ ... آرام...
ﺑﻌﺪ ﭼﮑﻪ ﭼﮑﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻟﯿﺰ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﻧﺪ
ﻭ ﻣﯽ ﺁﯾﻨﺪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺑﺎ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺑﺴﺮﺍﻧﺪ ﻻﯼ ﻣﻮﻫﺎﯾﺖ...
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ...
ﯾﻌﻨﯽ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺖ ﺟﺎﯾﯽ ﮔﯿﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ

ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ﺩﺳﺖ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﻨﺪ
ﻭ ﺁﻧﻬﻤﻪ ﮐﻠﻤﻪ ﯼ ﺑﺎﺯﯾﮕﻮﺵ ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ ﺗﻮﯼ ﺩﻫﺎﻧﺖ...
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻔﺘﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻔﻬﻤﺪ...


درود دوستان

- زبان حرف زدن ساخته و پرداخته یه موجود دوپای دیگه ست! به جای این زبان ساختگی بیایم با زبان روح، نگاه و بدنمون حرف بزنیم که ساخته خودمونه...

- همین زبان ساخته یه موجود دیگه باعث میشه توضیح رو توجیح فرض کنیم و الی آخر...

- و همین باعث میشه همیشه یه جای این آدمیت بلنگد...

- و باز هم همین باعث میشه آدمیت توسط خودش و فقط خودش نابود و ویران شود...

- و شایدم در مواردی همین زبان ساخته شده توسط یه بشر دیگه، DNA بعضی از آدمها رو تغییر میده...

- و آخرش میخوام بگم که سعی کنیم زبان خودمون رو داشته باشیم نه زبان دیگران رو که اگر اینجوری باشه شاید کامل نباشیم اما کاملاً خودمون هستیم...

- سنگ بی‌قیمت اگر کاسه‌ی زرین بشکست .......... قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود

مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ | 0:20 | نویسنده : احمد درگاهی |

پس از بردگی...

هر از گاهی
خودت را هَرَس كن ...
شاخه های اضافیت را بزن،
پای تمام شاخه بریده هایت بایست،
تمام سختی هایت ...
دردهایت ...
خاطرات بَدت را،
باغبانی کن...
سَبُك كن فكرت را
از هرچه آزارت می دهد!
ریاضیدان باش!
حساب و کتاب کن
خوبی های زندگیت را جمع کن
آدمهای بدِ زندگیت را کَم کن!
همه چیز خوب می شود
قول ...
خوب می شود!


درود دوستان

- من الان دارم با سلول هام زندگی می کنم...

- داستان یک زندگی از یه جایی شروع میشه که یک دل خوش متولد میشه...

- میگم یهویی فراموشی داره کمتر میشه انگار اصلاً وجود نداشته قبلاً و لوازم به اشتباه سر جای خودشون نبودن!

- فرصت نشد از دوستان بابت تبریک تولد تشکر کنم، ممنونم... اما بازم تاریخ تولد مهم نیست، تاریخ تبلور مهم است. امیدوارم متبلور شویم...

- امروز به طور رسمی اولین روز شروع به کارم بعد از استخدام بود، بعد از این همه کار بدون مزد با اعمال شاقه بالاخره تموم شد و رسمی شدیم. اول صبح یاد انتهای فیلم 12 سال بردگی افتادم و لحظه رهایی...

-  بعد از این نور به آفاق دهیم از دل خویش ........ که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد!!



تاريخ : شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۳ | 16:10 | نویسنده : احمد درگاهی |

نسیان...

جهان از چشم مورچه ها، افتادن ندارد

وقتی برایشان یک قطره یا سونامی

یک لگد یا یک آتشفشان

تأثیر یکسانی بر بی کسیشان دارد!

دنیا گاهی به قوانین خودش پایبند نیست

چه برسد به اعتقادات تو که از زمین نای بلند شدن ندارد!

مترسک ها اگر میتوانستند روی پاهایشان بند نشوند

بدنامی کلاغ ها را به جان می خریدند

اما تن به سکون نمی دادند

آرزو هم یک جا ساکن بماند می گندد

مراقب ِ آرزو هایت باش ...

                                                   «هومن شریفی»


درودها دوستان

- من یه خورده جدی جدی آلزایمر گرفتم!

- زیاد مهم نیست اون یارو دکتره گفت مربوط به استرس میشه و بهش فکر نکن خوب میشی!

- خوب همش فقط این نیست یه کوچولو موضوع دیگه هم هست، دیروز بعد مدتها فرصت شد برم آرایشگاه به آخراش که رسید آروم تو گوشم گفت یه چیزی میگم اما نگران نشو من از این موارد بارها دیدم مربوط به استرسه! پیش خودم گفتم این از کجا فهمیده من تازگیا خیلی چیزای کوچیک رو فراموش میکنم گفتم خوب بگو من کلاً ریلکسم چون هرچی بگی چن ساعت دیگه یادم میره! گفت متوجه چیزی تو سرت نشدی؟ اندازه یه سکه کوچیک گوشه سمت چپ وسط سرت موهاش یهویی ریخته! یه کم جابجا شدم گفتم یعنی هیچی نداره؟ گفت مشخص نیست شانس آوردی وسط سرته! گفتم تشخیصت چیه؟ سریع گفت مگه نگفتم مال استرسه! هیچی دیگه کارش تموم شد باز رفتیم سراغ این دکتره گفتیم آقا ربط این با فراموشی چیه زود جواب داد اینم نشونه استرس شدیده اصلاً بهش فکر نکن خودش خوب میشه!! خب من نتیجه گرفتم دیگه برای کارای درمانی و پزشکی سراغ دکتر جماعت نرم و همون کاسبای محل تشخیصشون دقیقه!

- خب الان اینی که داره حرف میزنه یه شخص کور، کچل، آلزایمری هست که تا حد زیادی حس بویایی خوبی هم نداره... خب بریم سراغ حرفای خودمون:

- میگن و منم شنیدم که جهنم مکان جغرافیایی خاص در جایی نیست بلکه جهنم حالتی از روح ناراضی است که اگر به رضایت برسه تغییر مکان میده و تبدیل به بهشت میشه...

- خب این تغییر و تحول منو یاد قانون بقای انرژی میندازه که میگه انرژی از بین نمیرود بلکه از نوعی به نوع دیگر تبدیل می شود، یعنی میتونه از نوع منفی به مثبت و برعکس تبدیل بشه...

- همه ما میدونیم که تلو تلو خوردن توی طوفان قدرت بیشتری نیاز داره تا پشت کردن به اون! آدمی که خودش رو دست باد نمیده یعنی تصمیم به تبدیل انرژی گرفته از نوع مثبتش...

- میگن قدیما مردا میزان تستوسترون(هورمون جنسی مردانه) خونشون بالا بوده خیلی مرد بودن و مردونگی زیاد بوده اما الان این میزان یا در مردها کم شده و یا میزان استروژن(هورمون جنسی زنانه) خونشون بالا رفته و یا تبدیلی صورت گرفته! از همون تبدیلهای انرژی...

- در نهایت میخوام بگم که این انرژی که درونمون هست از بین نمیره و فقط تبدیل میشه، عامل این تبدیل هم خودمون هستیم، میتونیم اون رو خوب یا بد تبدیل کنیم، روحمون جهنم یا بهشت باشه، غرق در طوفان یا پشت به اون باشیم، مرد و نامرد باشیم و ...

- این کچل آلزایمری براتون دعا میکنه همه تبدیل هاتون مثبت و زیبا و روحتون بهشت باشه...

- سخت است پیمبر شده باشی و ببینی .......... فرزند تو دین دگری داشته باشد!

مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۳ | 1:20 | نویسنده : احمد درگاهی |

ترس و رؤیا...

دو چیز نمی گذارد ما به رؤیاهایمان برسیم:
یکی اینکه قبول می کنیم که رؤیاهایمان محال هستند
و دوم اینکه می بینیم تحقق رؤیاهایمان با یک چرخش ناگهانی چرخ سرنوشت
در لحظه ای که اصلا انتظارش را نداشتیم امکان پذیر شده!
زیرا در آن لحظه ترس های ما ناگهان آشکار می شود:
ترس از قدم گذاشتن به راهی که کسی نمی داند به کجا می انجامد
ترس از یک زندگی پر از مبارزه های تازه
ترس از اینکه همه ی چیزهای آشنا را تا ابد از دست بدهیم!
مردم می خواهند همه چیز را تغییر دهند
در عین حال می خواهند همه چیز به همان حال که هست باقی بماند...!!
                                                            «شیطان و دوشیزه پریم / پائولو کوئلیو»


درود دوستان

- خب یه کم داره مدت غیبت هام طولانی میشه البته به ناچار، مجبورم میفهمید مجبور... به قول یه بزرگی که هیچ کس نمیدونه اسمش چیه اما همه جا اسمش هست: اینم بگذرد...

- یکی دیگه هم نقل کرده که: بعضی وقتها آدمها اینقد میرن تو خودشون که دیگه درنمیان! نمونش لازم به مثال نیست...

- بازم یکی دیگه گفته: هدف ها همیشه باقی می مانند تنها موضوعشون تغییر میکنه! یعنی وقتی چیزی هست، به هیچ صراطی نیست نخواهد شد...

- من نمیدونم چرا ته ماجرا همیشه موفق میشم! فکر میکنم دنیا، دنیای آدم های میانه است! من هیچ وقت حالم خیلی خوب نبوده، چرا که میپندارم دنیا دنیای احوال خوب نیست! چون فکر میکنم هیچ چیز مطلق نیست و باید در همه چیز شک کرد! با این وجود، هیچ وقتم زیاد نگران چیزی نبودم، چون یه جورایی میدونم ته ماجرا همه چیز خوب میشه و میشه! در ناامید شدن از آدما حتی اونهایی که دنیا هم ازشون ناامید شده اصلاً استعدادی ندارم و در بدترین حالت های برآورده نشدن دعاهام، جرأت قهر کردن با خدا رو نداشتم و نخواهم داشت چون میدونم ته ماجرا بازم بهم یه حال اساسی میده هرچقدرم بخواد قبلش منو گوشمالی بده... یه کم درجه اعتمادمون رو نسبت به خودش بالا ببریم همه چیز حل میشه...

- یکی می گفت انگار سی سال رو تو 3 ثانیه باختی، من گفتم ببین خدا داره لبخند میزنه... آرزوهای بر باد رفته اگر به باد نمی رفتن حتماً از یاد می رفتن!  کاش به جای تمام چیزهای خوبی که دلمان میخواهد داشته باشیم یه دل سالم داشتیم و یه دنیا حس خوب...

- آقا ما یه مدت درگیر بودیم وقت نمیشد به دنیای مجازی سر بزنیم، یعنی دلمان می خواست اما خوب امکاناتش مقدور نبود، یعنی مشغول خدمت به دانش بشریت بودم و منشأ تحول در علم جهان شدم، اما هر جای این کره خاکی که باشم همیشه بخشی از یادم متعلق به اینجاست و دوستانم:)

- و درنهایت فراموش نکنیم که: داستان زندگی هر کدوم از ما از یه جایی شروع میشه که یه دل خوش متولد میشه، دلتون خوش و همیشه آرام...

مراقب خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : جمعه بیست و یکم آذر ۱۳۹۳ | 10:39 | نویسنده : احمد درگاهی |

روزهای کنسروی...

حواسِ هیچکس نیست
ما فردا می‌‌رویم...
من،
و افکارِ عجیب
و خلق تنگی
که نهالِ نازکِ آرزو‌های مادر را کمر شکن کرده
و کلامی عریان
و تلخ
و آشوب وار
که پدر را کشان کشان تا مرزِ ناممکنِ جنون و تحمل می‌‌برد
و روحی پینه بسته
و جسمی‌ بی‌ جفت
و حضوری چنان بی‌ قرار
که حتی به سایه ی خودش هم بهتان می‌‌زند...
یک شبح،
تبر وار به جانِ بودنی افتاده
که در سکوتِ سهمگینش
حتی فرصتی نیست
کسی‌ جایِ نبودنش را خالی‌ کند
آاه ... حواسِ هیچکس نیست
و ما می‌رویم...
                                                       «نیکی‌ فیروزکوهی»

درود دوستان

- این روزها، سری به نیزه بلند است...

- انگار ذهنتو گٍل گرفته باشن! هیچی توش نیست، هیچی...

- لزوماً نیازی نیست بیولوژی خونده باشی که بفهمی چرا اینجوریه؟یه ته نشینی ذهنی موقت شاید...

- فعلاً مشغول این روزای کنسروی هستیم، تا بعد...

- به بال و پر مرو از ره که تیر پرتابی ........ هوا گرفت زمانی ولی به خاک نشست

مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : جمعه شانزدهم آبان ۱۳۹۳ | 17:3 | نویسنده : احمد درگاهی |

گلوبولهاي بي هدف...

پرنده ای که پر می کشد از آشیان
نه آدرسی دارد نه شماره پروازی
نه قرار ملاقاتی،
شاخه هیچ درخت و
نرده هیچ بالکنی را نیز
به نامش ثبت نکرده اند.
بی نام و نشان تر از پرنده که نیستی
این هوای ملس هم
که از فرط زلالی و صافی
پروانه میانش بُکس و باد می کند ،
خوشبختانه ارث پدری هیچ كسي نیست...
در انتظار چه نشسته ای
زمان علف خرس نیست عزیزم
هر ثانیه حرام شده اش را
باید حساب پس بدهی
حواست نباشد
همین ساعت لکنته دیواری
به نیش عقربه های تیزش
تو را و اشتیاق مرا
به اجزای موریانه پسند تجزیه می کند
و چشمهایت را می برد
مانند دو تمبر باطل نشده قدیمی
در آلبومی کپک زده می چسباند...
نگو کسی به فکرت نیست
و نامت را دنیا از یاد برده است
شاید
دنیا
تویی و من
و نام ما
مهم نیست در جریده عالم
با حروف درشت چاپ شود
همین که جانانه بر لبی جاری شود
تا ابدیت خواهد رفت...
«مجموعه کبریت خیس، عباس صفاری»


درود دوستان

- ماه مهر كه ميشه تحرك زياد ميشه آدم حس ميكنه زندگي رفته روي دور تند، آدم وقت نميكنه فكر كنه، وقت نمي كنه بنويسه! يعني كافيه بخواي بهانه جور كني خودكار جور ميشه...

- ميگن هر چاله اي ميتونه باعث ايجاد چاره اي بشه، يه كم عميق تر به چاله هاي اطرافمون دقت كنيم، مثلاً من امروز يه ساعت درگير چاله روي چونم بودم، خب حتماً فردا براش يه چاره اي پيدا ميكنم، كاش يه چالش چاله هم بود به جاي اين چالشهاي بيخود آب يخي...

- يكي مي گفت: آدما مسافرن، بايد از كنارشون عبور كني! آدم ياد گلوبولهاي خون ميوفته كه از سر وظيفه ميان و ميرن! من مخالفم، آدمها مسافر نيستن، آدمها آدمند...

- خب اگر حساب كنيم آدمها همون گلوبولهاي خون هستن كه البته من ميگم گلبول سفيدن، پس بايد زندگي رو هم يه كلاف كروماتين پيچ در پيچ حساب كنيم كه بايد نشست و مرتبش كرد، تك تك توالي هاش رو خوند و فهميد، ژنهاي خلق و خو رو استخراج كرد و راه رو هموار كرد كه آدمها نشن مسافر بيان و برن، كه اينجوري ديگه كسي نميخواد بره چون كلاف پيچ در پيچ مستقيم شده و همه ميدونن هدف كجاست! فقط بايد نشست براي چاله ها چاره پيدا كرد...

- من كم كم كلاس درس اين هفته رو تموم ميكنم اما فكر ميكنم يكي از بزرگترين بحرانهاي اين كلاف پر پيچ و خم ما، فارغ از همه بحرانهاي معروفش از قبيل رشد جمعيت و كمبود غذا و فقر و گروه هاي افراطي و جنگ و... بجران كمبود اتفاقهاي خوب و دو دستي چسبيدن ما به اونهاست! مجري يه اتفاق خوب باشيم...

- در مشق جنون گرچه سرآمد همه ی عمر ....... خطی که توان داد به دستی ننوشتیم

مراقب خودتون و خوبي هاي قشنگتون باشيد...



تاريخ : شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۳ | 1:44 | نویسنده : احمد درگاهی |

نقطه عطف...

او از غرق شدن می ترسید!
برای همین، هیچ وقت شنا نمی کرد...
سوار قایق نمی شد
حمام نمی کرد
و به آبگیری پا نمی گذاشت!
شب و روز در خانه می نشست،
در را به روی خود قفل می کرد،
به پنجره ها میخ می کوبید،
و از ترس اینکه موجی سر برسد، مثل بید می لرزید و اشک می ریخت!
عاقبت آن قدر گریه کرد،
که اتاق پر شد از اشک!
و اورا در خود غرق کرد...
                                                  « شل سیلور استاین»


درود دوستان

- چگونه اید؟

- میگم نوشتن توی یه دفتر از هر جایی بهتره، خیلی خوبه، مثل کبریت بی خطر می مونه، آدم هر چی دلش میخواد میتونه بنویسه هر چی حتی فراتر از خط قرمز، این دفتر زبون بسته هم نه میتونه حذفش کنه، نه میتونه اعتراض کنه، نه میتونه اظهار نظر کنه، نه محکوم کنه و از همه مهمتره هیچ وقت نمیتونه قضاوتت کنه! اینجوری حتماً خوبه اما آدم بعد نوشتن یه روز و دو روز و ده روز و صد روز بعدش همش منتظره که یکی بیاد بگه آخه تو چرا اینا رو نوشتی؟ همش مزخرفه، من قبولش ندارم، مهم نیست نظر من چیه همین که یکی بیاد بگه من قبولش ندارم یعنی این نوشته قابل خوندن و نقد شدن هست و اینه که مثل خوره به جون آدم میزنه و نمیزاره یه خط حتی یه خط بتونی رو یه برگه بنویسی...

- من نمیتونم بنویسم... یه چیزی شبیه نداشتن دل و دماغ انگار که ناقص الخلقه باشی...

- من فکر میکنم این مواقع باید بگیم به یه کمی تسلط بر اوضاع نیازمندیم...

- یه مبحثی تو ریاضی رو یادمه که هیچ وقت خوب متوجهش نمیشدم، یعنی من کلاً ریاضی رو درک نمیکردم و برام تعریف نشده بود این جور مباحث رو بدتر درک نمیکردم و البته الانم، نقطه ی عطف چیست؟در علم ریاضی، نقطه ی عطف اونجایی هست که شیب عوض می شه و شتاب به سرعت برتری داره، یعنی از اونجا به بعد مسیر جور دیگه ای طی می شه، با سرعت دیگری... خودش برای خودش میره و اصلاً کاری به Vصفر یا همون فارسی خودمون «وی صفر» و هرچه تا اینجا بوده، نداره! یعنی یک جاهایی تو زندگی همه ما نقطه های عطفی هست که رَویه ات رو عوض می کنه بدون اینکه در لحظه بفهمی و بدونی نقطه عطفی بوده برات. مسیرت عوض میشه به طرف دیگه ای میری، می دوی، در می روی به همه طرف، به هیچ طرف گاهی بی هدف و در نهایت با هدف شتاب میگیری طوری که شتاب بر سرعتت می چربه! مدتی که بگذرد، لاجرم، به زور دیگران، به یاد خودت، می گویی، باور میکنی که «سفر شاید!» برمی داری چهار گوشه ی سفره زندگیتو جمع می کنی و گره می زنی میندازی رو دوش تا بشه توشه ی راه!
در علم ریاضی خیلی مهم اند این نقطه های عطف...

- گاهی هم مثل الان زور میزنی و چن خط مینویسی اما میشه شبیه غذایی که از همه چیزش خوشت میاد الا از مزش!

- بازم بوی ماه مهر میاد و من فقط از این ماه بوی کتاب درسی های جدیدی که تازه از زیر چاپ دراومدن رو یادمه که همیشه از بو کشیدنشون لذت میبردم به قول برادر حسین پناهی: من میخوام برگردم به کودکی...

- بزن آن پرده، اگر چند تو را سیم از این ساز گسسته ....... بزن این زخمه، اگر چند در این کاسه تنبور، نماندست صدایی

- ماه مهرتون مبارک و روزگارتون پر از مهر و مهربانی، مراقب خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : شنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۳ | 13:59 | نویسنده : احمد درگاهی |

جاودانگی...

بی هوا داریم تا بی هوا
بی هوا که میروی
هوایی که ماهیِ هنوز از عید مانده بر میز، نفس میکشد
از هوایِ جهان من امن تر است!
باید ماسک اکسیژن از سقف پایین بیافتد
که نمی افتد
که نمی افتی از سرم
که بی هوا داریم تا بی هوا
...
بی هوا که ببوسی ام
بی هوا که بگویی: شام کتلت درست می کنی برایم؟
بی هوا که صدایم کنی
که برگردم
که نمی کنی
این بی هوا ها را چه به آن بی هوا ها!؟
ها!؟
...
این بی هوا ماندن
بلاتکلیف و بی چیزی که از سقف پایین بیافتد
با بی هوا که ببوسی ام
که نمی بوسی ام
کجایش یکی ست!؟
...
کلمه کم دارد این زبان
به استاد سخن گلایه کن
بگو کلمه کم دارد این زبان
بگو زنده شود فکری کند
دیوانش را جا گذاشته ام در اتاقت...

                                                    «مهدیه لطیفی»


درود دوستان

- میشه شبیه اون کسی بود که هی میخواد و هی سعی میکنه یکی رو کیمیا کنه اما دستای مِسگرش بین مسیر درد میگیره و نمیتونه و نمیتونه...

- یا میشه شبیه اون کسی باشی که مسیر یک طرفه از خیلی بد به خیلی خوب و بلعکس رو مدام در حرکت هست و انگار هیچ مسیر دیگه ای براش توی این دنیا وجود نداشته باشه و اینقد این مسیر رو بره و بیاد که برف رو موهاش بشینه...

- یا میتونه شبیه اون کسی بود که عین یه سیاه چاله تو کهکشان، همه خوبی ها، بدی ها، درد های و شادی ها رو داخل خودش جمع میکنه و میشه یه قبرستان مملو از چیزای قدیمی... چیزایی که یه زمانی میتونستن نشونه ای از حیات باشن میشن تنها فقط یه خاطره ساده تهی از عشق و آرزو و حتی گرما...

- شبیه همونی که فکر میکنه همه چیز به راحتی تموم میشه، آدم ها، آرزوها و تموم چیزای خوب زندگیت رو از دست میدی و روزها و سالها میگذره و گرد و غبار دوران می پوشونه همه چیز رو اما نه! یه روز متوجه میشی اون چیزی که فکر میکنی از دست رفتن و وجود ندارن در حقیقت در تو جذب شدن و درون تو مردن که اونا هنوزم وجود دارن اما تو نمی بینی و تو نمی فهمی و تو...

- یا خیلی بیشتر شبیه همونی که مدام دور خودش میچرخه و به ریش دنیا میخنده...

- یا شبیه همونی که اینقد انتظار کشید که عمر انتظارش از عمر زندگیش بیشتر شد در انتظار معجزه... شبیه جاودانگی...

- تموم اینا میشه حال و روز یه عکاس که میخواد از همه این شخصیت هاش یه عکس دسته جمعی بگیره و سخت ترین قسمتش همینه... همین که رد آدم های قصه رو در زیر و بالای یک دستگاه بی جان ببینه و بفهمه که عکس ها هم بو دارند، نفس می کشند هنوز، لبخند می زنند هنوز... آدم های عکس ها هنوز لب هایشان پی گفتن حرفی می جنبه، حرفی که نمی شه فهمید، نمی شه به اون دل بست، حرفی اما هست...

- اینکه همه چی آرومه لزوماً به این معنا نیست که من خیلی خوشبختم اما بازم خوبه که همه چی آرومه مثل آرامش بعد از توفان...

- یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان .......... چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

- مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : سه شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۳ | 10:0 | نویسنده : احمد درگاهی |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.