X
تبلیغات
به رؤیاهایت فکر کن
تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 17:20 | نویسنده : احمد
یک روز،
بل‌ که پنجاه سالِ دیگر
موهای نوه‌ات را نوازش می‌کنی
در ایوانِ پاییز
و به شعرهای شاعری می‌اندیشی
که در جوانی‌ات
عاشقِ تو بود!
شاعری که اگر زنده بود
هنوز هم می‌توانست
موهای سپیدت را
به نخستین برفِ زمستان تشبیه کند
و در چینِ دور چشمانت
حروفِ مقدسِ نقر شده بر کتیبه‌های کهن را بیابد...
یک روز
بل‌ که پنجاه سالِ دیگر
ترانه‌ی من را از رادیو خواهی شنید
در برنامه‌ی مروری بر ترانه‌های کهن شاید!
و بار دیگر به یادخواهی آورد
سطرهایی را که به صله‌ی یک لب‌خند تو نوشته شدند.
تو مرا به یاد خواهی آورد بدون شک
و این شعر در آن روز
تازه‌ترین شعرم برای تو خواهد بود...

"یغما گلرویی"

درود دوستان

- وقتی به این باور تعلق داشته باشی که نه راهَش بی زحمت هست و نه چاهَش بی حکمت، قطعاً سال جدید سال خوبی است...

- ما آدما فارغ از اینکه شاید از بودن در کنار آدمای اطرافمون چندان لذت نبریم یا شایدم ببریم یه جورایی از اغلب آدمای دیگه که حتی شاید از نظر ما دوست داشتنی هم باشند نقطه ضعف هایی در ذهنمون هست یعنی خودمان عمداً نقطه ضعف هاشون رو پیدا می کنیم یا اگر بر مبنای احتمال محال کسی بود که هیچ نقطه ضعفی نداشت براش یه نقطه ضعف شیک ایجاد میکنیم... شاید دلیلش این باشه که نقطه ضعف خودمون رو می بینیم و احساس ضعف میکنیم و میخوایم به نوعی وجدان خودمون رو آروم کنیم و بگیم پس فقط من نیستم که اینجوریم، این و اون هم اینجورین! یه نوع تلقین آرامش کاذب از ضعفی که خودمون در خودمون ایجاد کردیم، یه نوع کنار اومدن با کمبودها و نه رفع کمبودها...

- من فکر میکنم دنیایی که آدماش با نگاه با هم حرف میزنن قشنگ تر از دنیای آدمای دیالوگی هست، نگاه خیلی خیلی کم دروغ میگه...

- برگردیم به ادامه بحث قبلی: اگر ما آدما به این درک برسیم که همون طوری که نقطه ضعف هایی از دیگران در ذهن ما هست قطعاً از ما هم نقاط ضعفی در ذهن دیگران هست اما مهم اینه که این نقاط هیچ وقت بازگو نمیشن، نه از جانب ما و نه از جانب دیگران! یه جور نقش بازی کردن، البته به این معنی نیست که همه آدما بازیگر هستن اصلاً، خطاب به خودم و اون دسته از آدمای بازیگر میگم که سال عوض شده بد نیست ما هم به جای ماست مالی کردن نقاط ضعفمون سعی در ترمیم این نقاط آسیب پذیر خط دفاعیمون داشته باشیم ...

- مجبورم بازم تکرار کنم: برای پریدن اول باید پرواز را بیاموزی...

- امیدوارم سال جدید برای همه دوستانم سال زیبا و شاد و پر از معجزه ای باشه و ممنونم که سال گذشته منو تحمل کردین و بازم امیدوارم در سال جدید چیزای جدیدی از هم یاد بگیریم.

- از دوستانی که تبریک عید نگفتم و به وبلاگاهشون سر نزدم عذر خواهی میکنم، این روزا درگیر شروع پایان نامم هستم، امیدوارم ببخشید.

- صـورت زیبا نمــی آید به کـار .............. حــــرفی از مـعنی اگــر داری بیـار

روزگارتون پر از معجزه و خوشبختی، مراقب خوبی هاتون باشید...


تاريخ : شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 | 21:29 | نویسنده : احمد
انسان، آهسته آهسته عقب نشینی می کند!
هیچکس یکباره معتاد نمی شود
یکباره سقوط نمیکند
یکباره وا نمی دهد
یکباره خسته نمی شود، رنگ عوض نمی کند، تبدیل نمی شود و از دست نمی رود
زندگی بسیار آهسته از شکل می افتد
و تکرار خستگی بسیار موذیانه و پاورچین رخنه می کند!
قدم اول را، اگر به سوی حذف چیزهای خوب برداریم، شک مکن که قدم های بعدی را شتابان بر خواهیم داشت...
                                        
                                                        - نادر ابراهیمی -

درود دوستان
- از قول شریعتی نقل شده که: اگر سراب دیدید بنشینید و از آن آب بخورید! نگذارید سراب به دروغش افتخار کند...
- و باز هم به قول جان اشتاین بک: نحوه ي فكر كردن هم بعد از مدتي عادت مي شه و ديگه عوض كردنش سخته...
- تمام حرف من و منظورم از این دو جمله اینه که کاش ما آدم‌ها یاد بگیریم که مدام در فکر سرابها و خیال ها نباشیم و اگر هم بودیم طوری عمل کنیم که در نهایت این سراب رو مجبور به سیراب کردنمون کنیم...
- از قدیم گفتن: آدمی شیر خام خورده است...
- یه زمان هایی هم پیش میاد که وقتی تنها میشی مدام با خودت میگی: اگر چن سال پیش این کار رو می کردم الان اینجوری میشد و یا اگر اون راه رو میرفتم و انتخاب میکردم الان حتماً اینطوری میشد! برگردیم به مثال قبلی که آدمی شیر خام خورده است! هیچکسی نمیتونه تضمین کنه که اگر یه راه دیگه ای رو می رفت لزوماً نتیجش بهتر از الانش میشد، همین اشتباهات زندگی هستن که ما رو در ادامه مسیرمون آبدیده میکنن اما نباید تبدیل به عادت بشن این راه های ناراست! اما خیلی ها هم هستن که درصد اشتباهاتشون خیلی کم و ناچیز هست، اونا هم شیر خام خوردن حالا شاید یه مقدارشون هم شیر خشک خورده باشن بازم فرقی توی اصل موضوع ایجاد نمیکنه چون اونا راه ناراست رفتن رو بهش عادت نکردن و از اشتباهات دیگران هم تجربه گرفتن، سال داره به آخرش میرسه ، میشه وقتهایی که تایم خالی و استراحتمون هست بشینیم و یه حساب کتابی با خودمون داشته باشیم که سال گذشته رو چقد سود کردیم و چقد ضرر!
- خانه دلت را هم بتکان ...
- این روزا علاوه بر اینکه روزای آخر سال و به نوعی استقبال از سال جدید هست برای من یه مناسبت دیگه هم داره ، فردا 25 اسفندماه سالروز تولد وبلاگم (بچم) هست، خیلی زود هشت ساله شد، توی همه این سالها باهاش خندیدم باهاش ناراحت شدم باهاش حرف زدم و البته گاهی سکوت کردیم، هر زمانی مثل این چند ماه گذشته که کمتر بهش سر زدم خیلی بیشتر دلتنگش شدم اما بازم همین جا بهش قول میدم تا زمانی که من نفس میکشم تو هم نفس خواهی کشید... تولدت مبارک کوچولوی هشت ساله من :)
- پیشاپیش عیدتون هم مبارک، امیدوارم سال زیبا و بسیار قشنگی داشته باشید...
-  داری هوس که غیر، برای تو جان دهد ........... آه این چه آرزو است؟ مگر مرده‌ایم مـا
روزگارتون پر از معجزه و خوشبختی ...



تاريخ : جمعه بیست و پنجم بهمن 1392 | 15:21 | نویسنده : احمد
بس قدرتمندم
هیچ ندارم كسی از من بستاند
هیچ ندارم پنهان كنم در سكوت
یا سراپا چشم باشم از بیم ربوده شدن
می توانم بی پروا بایستم
رو در روی همه بادهای جهان
رو در روی تندبادها
تازیانه های خود را بر من فرود آرید
چه دارم به یغما برید ؟
هیچ برای خود نمی برم
كه در هم شكنیدم
هیچ برای خود نمی خواهم
كه به زانویم درآورید
هیچ نیندوخته ام در كاسه تهی دستانم
كه به زنجیرم كشید
آزادم اكنون
با بال ها و رؤیاهایی رها
بس توانا برای درآغوش گرفتن همه چیز
و تو ای دنیا
هر چه بیشتر از من می ستانی
بیشتر در چنگ منی
و چون از خود دست شویم
بیشتر از هر زمان دیگر
متعلق به منی...

درود دوستان

- بزرگ ترین درد آن است که بدانید،نتوانسته اید مطابق معیارهای خود زندگی کنید! به قول حسین پناهی: " آدمی ، حسرتِ سرگردونه"...

- شبیه چی؟ شبیه مرغ مهاجری که دچار اختلال حواس شده! مرغ مهاجر سگ جونی که نمی میره و تنها فقط اشتباهی پرواز میکنه...

- شبیه چی؟ شبیه ابر تیره و سیاهی که به قول اخوان ثالث : فضا را تیره می دارد ولی هرگز نمی بارد...

- شبیه چی؟ شبیه حرف زدن از آینده ای که همیشه جملش با « یه روزی » شروع میشه ...

شبیه چی؟ شبیه تبر به دوشی به دنبال شکستن خود...

- شبیه چی ؟ شبیه خاکی که با هیچ تلنگری تکونده نمیشه! طوفان بایدش ...

- شبیه چی؟ شبیه رودخانه خشکی که معلوم نیست داره میره یا برمیگرده ...

- شبیه چی؟ نه شبیه کسی که کینه ای نیست اما آلزایمر هم نداره... نه ، هرگز ...

- شبیه سوار شدن بر یک اسب یاغی و.....رفتن...رفتن...رفتن ...

- چو تخته پاره بر موج رها رها رها من...

- به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم ..... چو به صومعه رسیدم، همه زاهد ریایی

روزگارتون پر از معجزه و خوشبختی، مراقب خوبی هاتون باشید...



تاريخ : یکشنبه سیزدهم بهمن 1392 | 12:0 | نویسنده : احمد

رؤیای دیشبم را بر میدارم
و در فریزر میگذارم!
تا روزی روزگاری
که پیرمرد موخاکستری شدم،
رویای قشنگ یخ زده ام را بیرون بیاورم،
آبش کنم، گرمش کنم،
و پاهای سرد سالخورده ام را
در آن گرم کنم...

درود دوستان

- در عشق دو رکعت است که وضویش درست نیاید الا به خون ( ذکر منصور حلاج)

- همیشه صبر کارساز نیست! صبر در مرداب باعث فرو رفتن بیشتر ما می شود!

- آدمها شبیه لیوانند! ظرفیتهایی مشخصی دارند، بعضی به اندازه یک استکان، بعضی فنجان و بعضی هم یک اندازه یه سطل بزرگ!! وقتی بیش از ظرفیت لیوان در اون آب بریزی، سر ریز میشود ! خیس میشوی ...

- گاهی نه نیازی به حصر خانگی هست و نه نیازی به تبعید از شهر و نه نیازی به زندانهای طولانی در اردوگاه های کار اجباری! گاهی همین دیوارهای شهر هم برای تو یک حصر، تبعید و اردوگاه کار اجباری می شود! گاهی اسیر شهر شدن سخت تر از هر زندان و حصر و تبعیدی است...

- انسان زمانی به آرامش میرسد که با خودش به توافق رسیده باشد! برای رسیدن، خستگی رو باید خسته کرد...

- یکی از همسایه ها یه دختری رفته بود خونشون و داد میزد من میخوام با عشقم باشم!! بعداً مشخص شد این خانم با پسر همسایه دوست تشریف دارن و در یک اقدام خودجوش این دیدار عاشقانه اتفاق افتاده! حالا بگذریم از اینکه آقا پسر همسایه رو روزی با یه به اصطلاح عشق جدید می بینیم و به قولی کوچه تبدیل به میعادگاه عشق های نوظهور آقا پسر همسایه شده! کاری به این موضوع نداریم بهرحال روابط شخصی دیگران هیچ ربطی به ما نداره اما قبلاً یه حد و حریمهایی وجود داشت و یه کم چیزی به نام آبرو مهم بود و ارزش داشت! یه زمانی عشق حرمت داشت و اونقدا ساده نبود! سؤال اساسی اینه که آدمها عوض شده اند یا ارزشها عوض؟

- گوهر پاک بباید که شود قابل فیض ........ ورنه هر سنگ و گِلی، لوء لوء و مرجان نشود

مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : سه شنبه یکم بهمن 1392 | 20:55 | نویسنده : احمد

آدم ها
همه شان دوربین هایی دارند
که با فاصله از آن دور ببینند
آنقدر سراب ها ادا درآورده اند
که هیچ دریاچه ای دل خوش نیست
به روزی که پیدا خواهد شد!
آدم ها
آنقدر قاضی بوده اید،
که شهر ، روزی از متهمان
خالی خواهد شد
آنقدر به جای هم فکر کردید،
که خودتان را
در هیچ آینه ای به جا نمی آورید!
هوای آلوده ی شهر
در وضعیت یک هشدار است
جای باران را ، دو اتم از نگاه عجول
و یک مولکول فکر خاکستری گرفته است!
آدم ها
اکسیژن می گیرند و
بد گمانی تحویل درخت های شهر می دهند
آن وقت زردی برگ ها می افتد گردن پاییز
آدم ها...
آدم ها...
گاهی چقدر سخت می شود،
آدم بودن...

درود دوستان
- انسان است و نسیان!
- همین الان و همین لحظه، کلی حس خوب و بد سیال دارن در من میچرخند! این که سعی کنی همه حس های خوب و بدت رو طوری مدیریت کنی که جنبه بیرونی نداشته باشن انگار نه انگار که وجود دارن کار آسونی نیست!
- یادمه دوران ایتدایی یه معاون مدرسه داشتیم خیلی همه ازش میترسیدن و دست بزن داشت اساسی! خوشبختانه اون دست بزن زیاد به من نرسید به جز یه بار اونم نه بخاطر درس و بی انضباطی! توی مسیر مدرسه که میرفتم از کنار نرده یه پارک چن تا گل محمدی که بوی خوبی داشت چیدم، حالا تو نگو آقای معاون داره از پشت سر بهم نگاه میکنه، همین که رسیدم صدام زد گفت برو جلو دفتر ، تا رسید یکی خوابوند توی گوشم که چرا گلا رو چیدی! از تو بعیده نباید این کارو میکردی و باید مثل همیشه با ادب باشی و آروم باشی و...! منم بچه بودم و فکر میکردم یکی از بزرگترین کارای خلاف دنیا رو انجام دادم و هیچی نگفتم، از اون روز به بعد مدام با خودم تکرار میکردم این کار از من بعیده ، اون کار از من بعیده! و این شد که لذت خیلی از کارا و شیطنتهای کودکی و نوجوانی رو از دست دادم چون باید با ادب می بودم و از من همه چیز بعید بود! چن روز پیش فهمیدم بچه معاون مدرسه رو گرفتن به جرم دزدی! کاش همزمانی که آقای معاون عزیز بخاطر چیدن چن تا گل به من سیلی زد به پسرش هم یه سیلی زده بود، حداقلش این بود که شاید اونم همه چیز ازش بعید میشد و سرش میرفت تو کار خودش!
- تاریخ تولدت مهم نیست، تاریخ تبلورت مهم است...
- یه مدت نبودم اما بازم هستم! هرچند تازه رسیدم و خیلی هم خسته ام اما حتماً باید می نوشتم، دلم برای اینجا و نوشتن تنگ شده بود...
- سیری مباد سوخته ی تشنه کام را ...... تا جرعه نوش چشمه ی شیرین گوار توست
مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید...



تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392 | 1:5 | نویسنده : احمد
آه هلیا !
چیزی خوفناک تر از تکیه گاه نیست! ذلت، رایگان ترین هدیه ی هر پناهی ست که می توان جست،
هلیا، اگر دیوار نباشد پیچک به کجا خواهد پیچید؟
اسکناس های کهنه را نوارهای چسب حمایت می کنند
سربازان را
سنگرها !
هلیای من! ما را هیچکس نخواهد پائید
و هیچکس مدد نخواهد کرد!
هلیا، من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم
آن لحظه ای که تو را به نام می نامیدم
من از دوست داشتن تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می خواستم ...
هلیا! گریز، اصل زندگی است!
گریز از هرآنچه که اجبار توجیه می کند
بیا بگذریم...
هليا!
خشمِ زمانِ من بر من مرا منهدم نمي کند، من روح جاري اين خاکم!
من روانِ دائمِ يک دوست داشتن هستم...
ما در روزگاري هستيم هليا، که بسياري چيز ها را مي توان ديد و باور نکرد و بسياري چيزها را نديده باور کرد.
افسوس هلیا که نمی دانستی امکان بر همه چیز دست می یابد! امکان فرمانروای نیرومندترین سپاهیانی ست که پیروزی را بالای کلاه خودهای خود چون آسمان احساس می کرده اند، هر مغلوبی تنها به امکان می اندیشد و آن را نفرین می کند، هر فاتحی در درون خویش ستایشگر بی ریای امکان است! امکان می آفریند و خراب می کند. دروازه های هر امکان، انتخاب را محدود کرده است،بسا که "خواستن" از تمام امکانات گدایی کند؛ اما من آن را دوست دارم که به التماس نیالوده باشد...
تنها خواب هلیا !
بخواب هلیا، دیر است، دود دیدگانت را آزار می دهد، دیگر نگاه هیچکس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد! چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟
شب از من خالی ست هلیا...
                                            « بار دیگر شهری که دوست می داشتم/ نادر ابراهیمی »

درود دوستان

- دردهای مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شوند ...

- برای روزی که دلت سخت هوای میوه ممنوعه را دارد ...

- یه کم سخته بخوای فکرهای پرنده رو یه جا دسته بندی کنی و یه کلماتی به نام افعال ربطی نقش یه نخ رو برای اتصال این افکار سمج بازی کنه که نکنه یهو از جا بپرند که بازم این نخ بتونه بهشون منطق بده که این بی منطق های کوچیک معنی دار بشن و بتونن برسونن اون منظوری رو که بخاطرش یه جا جمعشون کردی ! من یه سوزن میخوام برای وصله کردن این افکار بی قاعده ...

- یه بارم که بخوای با افکارت بازی کنی و براشون تاس بندازی فوری سیاه ترینشون 6 میاره! اصلاً تعجب نمی کنم چون اغلب بدترین ها بازی رو می برند به هر نحوی که شده ! نه نخ و نه سوزن ، نه تاس و نه باخت ، آرام و بی فکر بودن !

- بازم یه سرماخوردگی تاریخ گذشته از انسانهای نئاندرتال(1) در سرم جا کرده!

- همین الان ابرای سیاه دارن جلوی ماه رو میگیرن ، انگار هوا میخواد آرام آرام آرام ناآرام بشه ... خدا کنه همه جا پر بشه از اتفاق های خوب و بارانهای مدام ...

- اولین مسیج یلدایی هم رسید دستمون : فرا رسیدن دی ماه،فصل امتحانات را تبریک می گوییم...

ستاد کوفت سازی شب یلدا :)

اینم تقدیم به همه دوستان خوب و عزیزم : یلداتون مبارک

- همه شب های غم آبستن روز طرب است .......... یوسف روز ز چاه شب یلدا آید

مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید ...

....................................................................................

پاورقی(1): انسان نئاندِرتال (Homo neanderthalensis)گونه‌ای از سردهٔ انسان بود که در اروپا و قسمت‌هایی از غرب آسیا، آسیای مرکزی و شمال چین (آلتای) سکونت داشتند. اولین نشانه‌ها از نئاندرتال‌های اولیه به حدود ۳۵۰ هزار سال پیش در اروپا برمی‌گردد. ۱۳۰ هزار سال پیش، مشخصه‌های کامل نئاندرتال‌ها ظاهر شدند و در ۵۰ هزار سال قبل نئاندرتال‌ها دیگر در آسیا دیده نشدند، با این وجود نسل آنها در اروپا تا ۳۳ تا ۲۴ هزار سال پیش منقرض نشده بود و شاید ۱۵ هزار سال پیش یعنی بعد از مهاجرت انسان امروزی به اروپا نسل این انسان‌های اولیه منقرض شده باشد.



تاريخ : جمعه هشتم آذر 1392 | 11:28 | نویسنده : احمد
آسان است برای من
که خیابان‌ها را تا کنم
و در چمدانی بگذارم
که صدای باران را به جز تو کسی نشنود !
آسان است
به درخت انار بگویم
انارش را خود به خانه‌ی من آورد !
آسان است
آفتاب را
سه شبانه روز، بی‌آب و دانه رها کنم
و روز ضعیف شده را ببینم
که عصا زنان از آسمان خزر بالا می‌رود !
آسان است
که چهچه‌ی گنجشک را ببافم
و پیراهن خوابت کنم !
آسان است برای من
به شهاب نومید فرمان دهم که به نقطه‌ی اولش برگردد !
برای من آسان است
به نرمی آب‌ها سخن بگویم و دل صخره را بشکافم !
آسان است ناممکن‌ها را ممکن شوم
و زمین در گوشم بگوید ((بس کن رفیق)) !
اما
آسان نیست معنی مرگ را بدانم
وقتی تو به زندگی آری گفته‌ای ...

درود دوستان

- اینجا بدون من ...

- باید خواند و شنید و اگر عرضه داشت، زیرش زد!

- وقتی برای چنگ زدن به زندگی ناخن نداری سعی کن یه راه دیگه پیدا کنی برای رام کردن زندگی ! یه عقب گرد ، تا 3 بشمار و بپر روی زندگی ...

- یهو هوس کردم برای دیدن "چشمه" (The Fountain)‏ ! الان که دارم موسیقی متنشو میشنوم وسوسه میشم برای دیدنش اما شاید وقتی دیگر ... یه هوس شیرین یهویی ...

- خدا رو شکر پاییز هم داره تموم میشه ... بره دیگه برنگرده ! با احترام به دوستان پاییزی و پاییز دوست !

- فکر میکنم عامل قتل من در آخر این ترم همین طرح های پیشرفته آماری باشن ! علم ریاضی ابداع شد برای شکنجه آدمهایی شبیه من ! نکتشو رو خوب دقت کنید آدمهایی شبیه من ! نه من شبیه اون آدمها ... اعتماد به نفس در حد بالاتر از یه معادله 10 مجهولی!

- گر نگهدار من آن است که من می دانم ....... شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد !

مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید ...



تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم آبان 1392 | 15:29 | نویسنده : احمد
چرا هیچ‌كس به ما نگفته است كه زمین
مدام چیزی را از ما پس می‌گیرد
و ما فكر می‌كنیم كه زمان می‌گذرد !
شاید زمین ، آن سیاره‌ای نیست كه ما در آن باید می‌زیستیم !
و از این رو ، چیزی در ما همیشه پنهان می‌ماند
و به این زندگی برنمی‌گردد !
از دست‌هایمان بیرون رفته‌ایم
از چشم‌هایمان
و همه‌چیز این خاك را كاویده‌ایم:
ما به‌ همراه آب و باد و خاک و آتش
تبعید این سیاره شده‌ایم
و این‌جا
زیباترین جا
برای تنهایی ست !
كسی در من همه‌چیز را خواب می‌بیند ...

درود دوستان

- سایه ای می رود ! کاش آدمش من باشم ...

- حسین را ، منتظرانش کشتند ...

- و باز هم : برادری به تعداد نیست، به وفاداریست ! یوسف 11 برادر داشت و حسین ، تنها عباس را ...

- سفر عشق از آن روز شروع شد که خدا ...... مِهر یک بی کفن انداخت میان دل من

مراقب خودتون و خوبی هاتون باشید ...



تاريخ : چهارشنبه هشتم آبان 1392 | 10:46 | نویسنده : احمد
برگیر ، فانوس بی رمق را از دستم
و کفش های کهنه را از پاهایم

و نگاه های بی فروغ را از چشمانم
و کوله بار رنجور را از شانه هایم

و دردهای یاغی را از سینه ام
و بغض های عاصی را از گلویم

چه بگویم
که وقت رفتن است و
هنگامه ی ماندگاری ...

بال هایم را به من بپوشان
خوبِ من
از سنگ سیاه تا ابرهای سپید که فاصله ای نیست
گفته بودم که زبان ابرها را بیشتر می فهمم ...
                                                                         - شیرین فروغان -

درود دوستان

- اینجا ، دیوار حاشا ، از همه دیوار ها ، کوتاه تر است ...

- اینجا ، مملو است از ، قاچاق چی های هوای آزاد ...

- اینجا ، تکیه بر مرز جنون ...

- اینجا ، کسی که گنده تر از دهان روزگار بود ...

- اینجا ، میان آدم برفی های آب شده ...

- اینجا ، به هر کی گفتیم : مخلصیم و چاکریم و نوکرتیم و غلامتیم ! از نسل آدمکان ساده تاریخ از آب دراومد و روز بعدش تو بازار برده فروشا چوب حراج بهمون زد ...

- اینجا ، همه چیز جدی است ! هم برنده و هم بازنده ...

- اینجا ، بادها بی جهت نمی وزند ، گاهی هم جهت بر باد دادن دودمانت هستند ...

- اینجا ، جرم بزرگی است تجاوز به قلعه حقایق ...

- اینجا ، برداشت برای عموم آزاد است ...

- خون جگرم خوردی وز خویش نترسیدی ...... آخر چه کنی جانا ، گر بر جگرت افتد

مراقب خودتون و خوبی هاتون باشید ...



تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1392 | 15:4 | نویسنده : احمد
مثل خاطرات بدکردار ... تو سرم مثل بوق ممتد شو
با خودت جور تازه ای تا کن ... با بدی جور تازه ای بد شو
مثل حرفهای بی مخاطب باش
تو سرم مثل پنکه می چرخی ... دم بکش رو اجاق چشم من
آب خوش تو گلوی من جا خورد ... وقتی چشمهای من تو رو دیدن
مثل فیلم های بی سرانجامی
طی کنم بی خیالیه چی رو ... توی این شبای بیخوابی
بعد از این زپام های دروغ ... قرصهای تشدید بی تابی
واسه من مثل آب رو آتیش ... مثل تب کردن گل یخ باش
جستجو کن اتفاق منو ... توی این جهان بی کنکاش
مثل سایه با منی همه جا
چی می دونی از گذشته ی من ... توی دنیا له و لورده شدم
اگه ارباب هایی هم بودن .... من برای خودم یه برده شدم
لای تقویم حسمو وا کن
مثل اعتراض نطفه ببند ... روی نت های کوک بی اعصاب
دنیا رو آب می بره امروز ... پاشو ، پاشو ، پاشو از خواب
مثل حرفهای بی مخاطب باش ...

درود دوستان

- یه مدت نبودم یه کم مشغله داشتم ، در ابتدا از همه دوستانی که که به اینجا سر زدند و لطف داشتن تشکر و پوزش می خواهم

- و باور دارم که خیانت ، از صف خارج شدن و به سوی نامعلوم رفتن است ...

- شاید یکی پیدا بشه که از کجا معلوم اون صفی که ما توش قرار داریم هم خیانت به از صف خارج شدگان نیست ! راحت تر بگم : از کجا معلوم اونایی که از صف خارج شدن و به نامعلوم پیوستن زودتر از ما نفهمیدن که این صف به ناکجا آباد میره ؟ نمی دونم ...

- اینکه میگم نمیدونم فقط یه کلمه بود برای انتهای جمله قبلی چون من میدونم چی میخوام بگم ، یه وقت هایی هست که اسمش رو همه میدونیم بهش میگن همیشه ، یه فکرایی میاد تمام حجم سرت رو اشغال میکنه و جایی برای اون یه مشت مُخ که البته اگر داشته باشیم نمیذاره و اونقد جولان میده که هی فلانی نظرت راجع به اینایی که یهو میزنن به جاده خاکی چیه ؟

- اونایی که یهو میزنن به جاده خاکی شاید توی ذهن و فکرشون آرزو میکنن کاش الان سر و کله ی آقای کاراگاه پوآرو پیدا میشد و می گفت : دنبال خودتون میگردین مسیو ؟

- یه کم فکر کنی و بعد در جواب آقای پوآرو بگی ببین کاراگاه جان ، قربون اون سبیلای قشنگت ، هر کدوم از ما یه شخصیتی داریم که با اون میشناسن ٬ میگن فلانی آدم تند و خشنیه ٬ فلانی آدم متینیه ٬ این آقا خیلی بد ذاته ٬ اون آقا خیلی گوشتش تلخه به دل نمیشینه واما این شخصیت واقعی ما نیست ٬ این مجموعه رفتاریه که طی سالها ما به اون عادت کردیم ٬ شخصیت اصلی خودمون رو تنها گذاشتیم و این شکل مجازی رو باور کردیم و همه جا اونو با خودمون می بریم و به همه نشونش میدیم ٬ شکل اصلیمون تنها و مهجور یه گوشه مونده و آرزو میکنه یه بار هم اونو با خودمون جایی ببریم ٬ خسته شده از این تنهایی ٬ دلتنگ شده از این همه بی محبتی ٬ یه جورایی عقده ای شده ٬ حساب کن بچه خودتو به کسی نشون ندی ! بذاریش داخل یه اتاق در بسته ٬ نه باهاش بازی کنی ٬ نه حرف بزنی ٬ نه نازش کنی ٬ نه پارک ببریش ٬ هیچ دوستی هم نداشته باشه ... اونوقت یه بچه نا مشروع رو با افتخار نشون همه بدی ...

- دنیا پر شده از این بچه های نا مشروع که معلوم نیست بابا مامانشون کیه و فقط با ناپدری و نا مادریشون این ور و اون ور میرن ...

- یه مدت نبودیم وقتی برگشتیم دیدیم که فضای دنیای مجازی رو هم رخوت پاییز گرفته ! بازم مجبورم تکرار کنم حذف وبلاگ قتل عمد محسوب می شود !

- ملامت گوی عاشق را چه گوید مردم دانا ..... که حال غرقه در دریا نداند خفته بر ساحل

مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید ...



تاريخ : جمعه دوازدهم مهر 1392 | 21:31 | نویسنده : احمد
دنیا پر از آدم‌هایی‌ شده
که در حسرتِ ناممکن ها
از درکِ بویِ خوشِ گندم افتاده اند
از غرور به آینه رسیده اند
از آینه به آفرینشی هزار باره !
آدم‌هایی‌ که احساسِ ما را عریان می‌‌کنند
تا بر تن‌ِ فرسوده ی زندگی‌ بهشتی‌ خیالی بپوشانند
آدم‌هایی‌ که با حیرت نگاهمان میکنند
انگار اولین بار است کسی‌ به جهنم می‌‌رود
انگشت‌هایی‌ که شقیقه هامان را نشانه‌ می‌‌گیرند
ما دیوانه‌هایی‌ بی‌ نیاز از شلیک
شبحی را میمانیم که در چشم آنها دیری ‌ست مرده است
فردا روزی فراموش خواهیم کرد
آدم‌هایی‌ را که بی‌ رحمانه بزرگوارند
آنهایی که زمین را برایِ خاکی بودنش دوست دارند
آسمان را برای آبی بودنش
آنهایی که مرز‌ها را محترم دارند
حتی اگر آن طرفش ایستاده باشند
آدم‌هایی‌ که در نگاهشان رنگ جاریست
در قلبشان عشق
آنهایی که با انگشت، شقیقه ی کسی‌ را نشانه‌ نمی‌‌گیرند
که مثلِ خودشان نیست
کسانی‌ که رهایی را
شب به شب خواب می‌بینند
ما ....
                                                          « نیکی‌ فیروزکوهی »

درود دوستان

- خیلی پایتان رو روی اعتقاداتتان فشار ندین ! فردا رو هیچ کس ندیده ! خیلی هم به دنبال این نباشین که اگر یک اعتقاد براتون زیر رادیکال رفت بازم بعداً برین سراغ اون اعتقاد ، مثل این می مونه که یه جای خالی رو که باید با یه چیز پرفکت پر کنید بیاین معادل سازی کنید و اون رو با یه چیز ناقص پر کنید ...

- در میان تمام  آدمهایی که به سرعت در حال عبور هستن آهسته قدم برداشتن شهامت و جسوری میخواد ، اینکه نترسی زیر دست و پای این همه آدمک و در هجوم نا بهنگامشون له بشی هم جسارت می خواد ! و البته اینکه دست گره کرده در پشت و سر و سینه جلو داده بخوای آروم قدم بزنی در میان این همه آدمک سریع بازم جسارت میخواد ، این آینده و فرداست که معلوم می کنه نوع حرکت کدوممون  رو به موفقیت بوه است و نه سرعت و کندی الان ...

- فرمول : میان سکوت و گفتن یه رابطه مستقیم برقرار است ! اینکه شما چیزی رو که در دل دارین نگید باعث میشه که شما آنچه هستید به نظر نرسید و شناخته نشوید ! حتی وقتی در درون با خودتون حرف نمیزنید هم باعث میشه خودتون رو نشناسید ، بنابراین هر آدمی از لحظه تولد تا مرگ می تونسته هزار آدم دیگر باشد که نیست ! نتیجه میگیریم میان گفتن و سکوت رابطه مستقیمی برقرار است ...

- و گاهی همه چیز شبیه همان بوسه معروف " یهودا ست " بر پیشانی مسیح !

- به آدمها که احترام میگذاری اگر بیش از اندازه باشه میشه وظیفه ات ! میشه یه حق برای آدمکان دیگه ! باید منتظر باشی یه نفر از گوشه ای بلند بشه بیاد راست راست تو چشمات زل بزنه و با قیافه حق به جانب که انگار در تقسیم ارث پولش رو بالا کشیدی دست بذاره رو شانه ات و بگه : هی فلانی ، حق من چی شد ؟ سهم احترام امروز من کجاست ؟ حتی شاید بهت وقت نده که بگی بابا جان ببخشید یادم رفت ! وقتی عادت میکنی به همه احترام بیش از اندازه بذاری دیگه خودت نیستی ، حتی فرصت نمیکنی به دغدغه های خودت فکر کنی ، همش مراقبی که یکی از دستت ناراحت نشه ، که سهم احترام یکی کم نشه که اگر زیاد شد هیچ اشکالی نداره ! شاید هم گاهی نیش و کنایه بشنوی از همان آدمک هایی که احترامت رو وقف شون کنی و نه صرفشون ! گاهی احترام به خودت گم میشود میان احترام به آدمکان ...

- باید بدونیم که هر موج دریا با موج بعدیش فرق داره ! تو نمی تونی تشخیص بدی که موج بعدی که میاد چطوریه ! تو فقط میتونی خودت رو آماده کنی برای برخورد به موج بعدی ، حالا این موج میتونه باعث غرق شدنت بشه یا باعث موج سواریت یا هیچکدوم ، بی تفاوت بگذره مثل دیگر موجهای بی اثر ...

- وقتی در زندگی تمام نگات به نتیجه باشه بعد از کلی سال که بگذره میبینی که هیچ جای زندگیت جالب و خنده دار نبوده چون هیچ وقت بخاطر ترس از دست دادن نتیجه قادر به ریسک کردن نبودی و حاضر بودی صفر - صفر  تموم بشه اما کاری نکنی که شاید بعدش یه گل بخوری که بعدش این توان رو هم نداشته باشی که جبرانش کنی !

- و بازم آدمایی هستن که توی زندگی اینقد از خوشون تعریف می کنن که حد و مرزی نداره و در مقابل آدمایی هم هستن که این تعریف از خود رو مینویسن ! حالا اگر نگیم تعریف از خود میشه گفت یه جور درد و دل کردن ! کاری هم نداریم که این دو دسته چه فرقی با هم دارن اما مهم اینجاست که یه نقطه مشترک دارن و آن اینکه : یه جایی از زندگی هر دو گروه خالی هست که میخوان هی با کلمه پرش کنن ! اما بعد یه مدت میبینن که اون جای خالی هیچ که پر نشده یه کوه هم کلمه تل انبار شده روی دست و دلشون ! تهش اینه که نه خالی شدن دل می مونه براشون و نه پر شدن اون جای خالی ...

- یه مدت بخاطر درس و مشق دانشگاه آپ کردنم با تأخیر خواهد بود ، کماکان پوزش می طلبم ...

- دوستان آیینه ی صورت احوال همند ........ من خراب توأم و چشم تو بیمار من است

مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید ...



تاريخ : جمعه بیست و نهم شهریور 1392 | 14:45 | نویسنده : احمد
زيباترين حرف‌ات را بگو
شکنجه‌یِ پنهانِ سکوت‌ات را آشکاره‌ کن
و هراس‌ مدار از آن که بگويند
ترانه‌يی بيهوده می‌خوانيد ...
چرا که ترانه‌یِ ما
ترانه‌یِ بيهوده‌گی نيست
چرا که عشق
حرفی بيهوده نيست
حتی بگذار آفتاب نيز برنيايد
به خاطرِ فردایِ ما اگر
بر ماش منّتی‌ست !  
چرا که عشق
خود فردا ست     
خود هميشه است ...
 « احمد شــــاملو »

درود دوستان

- همیشه مجبوری اونقد بایستی و مقاومت کنی تا به خواستت برسی یا صورت مسئله رو حذف کنی ! اگر خواستی صورت مسئله رو حذف کنی یاد دوران درس و مشقت بیفت که همیشه موقع امتحان وقتی جواب سؤالی رو نمیدونستی آرزو میکردی کاش این الان حذف شده بود ! یاد یه دیالوگ از یه سریال افتادم که شخصیت منفی داستان به یه بچه میگفت اون سگ سیاهه بچه ترسو میخوره !

- من فکر میکنم زندگی برای هر کسی زبان خودش رو داره و هر کسی باید زبان زندگی خودش رو یاد بگیره ! هر کی زبان زندگیش رو یاد نگیره مثل این می مونه که داره یه فیلم زیر نویس رو نگاه میکنه تا بیاد زیر نویس رو بخونه اصل فیلم یا جاهای حساس اون رو از دست داده و رفته تمام ! فیلم زندگی تکرار ندارد ...

- واقعیت اینه که باید قبول کنیم که شناخت آدمها کار آسونی نیست و تقریباً غیر ممکن هست ! شاید یکی پیدا بشه که بگه من مهارت دارم در شناخت آدما اما اگر خوب دقت کنیم همیشه یه بخش هایی از آدمها در سایه هستن که دیده نمیشن و قابل شناختن نیستن ، آدما یه ویژگیها و تفاوتهایی دارند که با بررسیهای ریاضی وار نمیشه به فرمولی براشون رسید ، باید قبول کنیم آدمها در هیچ باید و نبایدی جای نمیگیرند ! قبول این واقعیت باعث میشه که راحت تر رفتار کنیم و به این واقعیت برسیم که ما آدم هستیم ، اینکه فلانی چرا این کار رو انجام داد و یا چرا این حرف رو زد یا اصلاً چرا هیچ حرفی نزد دوای هیچ کدام از دردهای ما نیست ! اینجا زمین است و ما هم آدم هاش !

- حرفهای درگوشی زیادی دارم برای گفتن ... هیچ وقت از گفتن ها نترسیدم ، نگفتن ها ترس دارند ...

- برگشت به پاراگراف سوم : شاید خیلی ها فکر کنند که اون متن رو از اون جهت نوشتم که رفتار آدمها اصلاً مهم نیست و باید بی خیال رفتار همه آدمها شد و هیچ اهمیتی برای هیچ رفتاری قائل نشد ! نه این منظور من نبود ، این متن برای شخص خودم بود به نام آدم ! قرار نیست همیشه آدم خوب باشد ، همیشه لبخند داشته باشد ، همیشه مرتب باشد ، همیشه مراقب باشد ، همیشه با احساس باشد ، همیشه حوصله داشته باشد ، همیشه ... گاهی پیش میاد آدم نباشد ... صمیمانه میگم : توقع از آدم روزتون رو خراب میکنه پس همیشه به اندازه توان آدمها ازشون انتظار داشته باشید ... آدم وظیفه داره که خوب باشه اما گاهی نیست ...

- داشتم کتاب « جادوگر شهر اُز » رو میخوندم برای چندمین بار ، قبلاً که بچه بودم خونده بودمش بماند کارتونش رو هم نشون میداد گاهی ، داشتم به این مترسک فکر میکردم که با دوروتی همراه شده بود که بره سمت جادوگر شهر اُز از جهت گرفتن عقل برای مترسک ! نهایتش هم این شد که مترسک فهمید از اول هم عقل داشته و بی خود این همه راه رو رفته دنبال چیزی که از اول درون خودش بود و اینو نمی دونست ! این قصه خیلی از ما هاست که خیلی چیزا داریم درون خودمون اما بی توجه هستیم بهشون و شاید یه مسیری رو اندازه شهر اُز باید طی کنیم و بعد از کلی ماجراها تازه بفهمیم که ای بابا اینو که من خودم هم داشتم ! میشه یه کم بهتر و دقیق تر به خودمون نگاه کنیم شاید یه چیزایی توی سایه داشته باشیم که ارزشمند باشند و تا الان بدون استفاده ... یادمون باشه که فریاد زیر آب فقط به حباب تبدیل میشه ...

- و تصدیق می کنم که : در عبور از روزای سخت ، این آدمای سخت هستن که می مانند و نه روزهای سخت ...

- و باز هم بوی ماه مهر ... هر چند من به پاییز آلرژی دارم اما بازم چیزی از ارزشهای ماه مهربونی کم نمیکنه ، مهرتون پایدار ...

- چشم بیدار بر این تلخی ایام ببند ......... خواب هایی شکرین بهر تو دیدست بهار 

مراقب خودتون و مهربونی های قشنگتون باشید ....



تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392 | 11:26 | نویسنده : احمد
زمین خوردیم ، اشک شدیم ، فریاد زدیم
گفتیم دنیا به آخر رسید
اما نرسید !
قد کشیدیم
شکستیم ، دود شدیم ، بر باد رفتیم
گفتیم دنیا به آخر رسید
اما نرسید !
مو سپید کردیم
مات شدیم ، آه شدیم ، به دیوانگی زدیم
گفتیم دنیا به آخر رسید
اما نرسید !
پیر شدیم ، لال شدیم ، مُردیم
گفتیم دیگر به آخر رسید
غافل از این که دنیا تنها به اول خود رسیده بود !
حیف که دیر آموختیم
عمری بر مدار چرخ شهرزادی بوده ایم
که در پایان هر هزار و یک دور
همان یک قصه را تحویل طفل باورهایمان داده است ...
« شیرین فروغان »

درود دوستان

- یک منبع آگاه که نمی خواست نامش فاش شود گفت : اعتراف می کنم پاره ای مشاغل کوچک خانگی بهانه ای شد جایگزین عدم نداشتن موضوع جدیدی برای نوشتن و گریز اینجانب از زیر بار مسئولیت به موقع آپ کردن این وبلاگ ... البته در آینده بسیار روی خواهد داد ...

- به سلامت خواهیم گذشت ! تنها تو پارو بزن « ریرا »

- میگم برای شكستن ، برای فرو ريختن ، برای تغيير حتماً لازم نيست كه یک تصميم كبری گرفت ، اراده بزرگ داشت ، اراده پولادين داشت ! نه اصلاً نیاز واجب نیست و لازم نیست ، گاهي يك تلنگر هم كافیه ،  همچنان که  یه سنگريزه هم ميتونه قصری شيشه ای رو در هم بشكنه ! تا حالا تلنگر خوردین ؟

- گاهی زمان تعریفش عوض می شه ! گاهی یک ماه برات مفهومی میشه از بی نهایت پیش رو و گاهی همان یک ماه لعنتی به پشت سر که می رسد انگار چرت کوتاه بعد از دوغی بوده است در یک ظهر تابستان ! با این تعریف از زمان ، صحبت از سال که می شه قضیه ترسناک می شود ! وای به روزی که داشته ها و نداشته هایت را با متر سال به محکمه می بری ! بچه که بودیم همیشه برای همه چیز زمان بود ، حتی وقتی قسمتی از سریال بی تکرار شبکه اول سالهای جنگ و  پس از جنگ ، به خاطر قطع برق یا هر چیز دیگری از دستمان می پرید ، می شد دلخوش بود به اینکه زمان هست برای دیدن مجدد تمام سریالهای دنیا ! زمان هست برای دیدن مجدد ، می دونستیم که بازم قطعاً تکرارش هست ، یه قطعیت واقعی که مسجل میشد همیشه ! با همین منطق زمانی بود که ذوق می کردیم وقتی فیلم سینمایی بعد از کارتون عصر جمعه تکرار همان فیلمی بود که سه سال پیش نصفه دیده بودیم ! اما این روزها این منطق ساده دیگه کار نمی کنه ! زمانی نیست واسه هیچ چیز ! باید مداد به دست گرفت و تیک زد ، باید دست کشید و باید اولویت داد ، باید بی خیال شد ، باید انتخاب کرد ، باید توجیه کرد ، باید حتی زمان دقیق داد ، این می شود که خودت از خودت طلکبار میشی ! بدهکار که شدی باید صاف کنی تمام آن چیزی را که فکر می کردی زمان برایش داری و می بینی که نداری ... دیگر زمانی برای تکرار نیست ...

- آدم وقتی بخواد پرنده باشه دیگه هیچ کاری از دست هیچ قیچی در هیچ جای جهان ساخته نیست ! این پرنده بودن بال و پر نمیخواد ، یه باور میخواد از جنس بال و پر ...

- بازم میگم که دلم یه دنیای جمع و جور ، یه حس جمع و جور ، آدمای جمع و جور .... کلاً دلم یه چیز جمع و جور میخواد ... این فقط یه خواستنه ! نه هوا جمع و جور هست نه زمین ، نه آدمکا و نه احساس ها ...

- غم ها باکتری ان ! تقسیم میشن به سرعت ! روی هم تلنبار میشن ، به آنتی بیوتیک ها مقاوم میشن ! عین قانون نیوتن از بین نمی روند فقط از شکلی به شکل دیگه تغییر حالت میدن ! خب حالا قبول ، غم ها کم نمیشن ، همیشه جایگزینی براشون هست ، یه آگهی بازرگانی شاد پخش میشه و باز غم بعدی ! اما موضوع مهمی که اینجا کمتر بهش توجه کردیم اینه که آدمها هم قابلیت زیاد شدن دارن ، قابلیت انبساط دارن ، می تونن خودشون رو گسترده کنن ، آدم میتونه طول و عرض جغرافیای دلش رو اونقد افزایش بده که این باکتری های لعنتی هر چقد هم خودشون رو تکثیر کنن بازم نتونن همه مساحت روح رو فتح کنن ، زورشون نرسه ، کله پا میشن آخرش ! دلی که منبسط نشه همون بهتر طعمه یه باکتری بشه ...

- از باکتری گفتم یه کم هم از ویروس بگم دلگیر نشه ، از دیشب ویروسها هجوم آوردن بهم از نوع آنفولانزا ، منابع رسمی بازم اعلام کردن الان تبم در حدود 42 درجه ای هست راست و دروغش به گردن خودشون ! بماند سرگیجه و اونی که بدم ازش میاد به شدت آدم بمیره اما هرگز نداشته باشه این آب ریزش بینی لعنتی رو و عطسه های مداوم ! کلاً به قول فروغ : من راز فصلها را می دانم ! الان زمان تغییر فصل هست مراقب خودتون باشید دچار سرماخوردگیهای بین فصلی نشین ، لطفاً توصیه های ایمنی منو جدی بگیرین چون خودم جدی نگرفتم این شد وضعم ، به قول خاقانی : هان ای دل عبرت بین ، از دیده نظر کن هان ... من را آیینه عبرت دان !

- من رسماً اعلام می کنم : « وبلاگ کُشی ، قتل نفس محسوب می گردد »

- به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن .......... که شبی نخفته باشی ، به درازنای سالی 

مراقب خودتون و خوبی های قشنگتون باشید ...



تاريخ : جمعه هشتم شهریور 1392 | 11:54 | نویسنده : احمد
بگذار سبقت بگیرند از من
آدمک ها و عقربک ها
بگذار جا بمانم از
عالَم و آدم
هورا بکش
دست افشانی کن
آفرین های تو
برازنده ی اویی ست که در این میدان چابک تر از همه قدم برمی دارد !
اما باکی نیست
اگر از زمان باخته ام
من رکورد دارِ ماراتونی هستم که زمانه با آن بیگانه است !
آری ، سرنوشت ، تپانچه را برای من این گونه چکانده است ..
در چشمِ تو ، پاداش ، شیئی ست ارزنده ، در آنسوی خطِ پایان ،
در چشمِ من ، پاداش ، خودِ خطِ پایان است ...
- شیرین فروغان -

درود دوستان

- ری را ... بید همچنان مجنون است ...

- یکی میگفت چقد بدم از این « ری را » میاد که همیشه ازش دم میزنی! فکر کنم به « ری را » حسودیش شده بود ! اما فکر میکنم نمی دونست که « ری را » یک نماد است و یک فریاد ! برای من « ری را » یعنی حرفایی که خودم نمی تونم بزنم ...

- حس کسی رو دارم که بعد از مدت‌ها از غار بیرون اومده و نور داره چشمانش رو می‌زند ...

- هرکسی از یه جایی به بعد یاد می‌گیره که قشنگ‌ترین حالتش ، زمانی هست که خود ِ خودش باشد ، یکی زودتر و یکی دیرتر ! این خود ِخود بودن معرکه است لزوماً برای کسانی که مشابه کمی دارن و به نوعی یه اخلاقی خاص به خودشون دارن ! این رسیدن به خود باعث میشه که مدیریت کنیم علایقمون رو ، روابطمون رو ، وابستگی هامون رو ، دلبستگیهامون رو ، خط قرمز هامون رو حالات درونی و بیرونیمون رو و الی آخر ... حرکت در مسیر رسیدن به خود خیلی سخته و زمان بر هست و گاهی هم شاید این مسیر برای بعضی ها پایانی نداشته باشه اما من فکر میکنم همین که بخوایم قدم در این راه بگذاریم خودش یه موفقیت به حساب میاد از جنس خودشناسی و خیلی بزرگتر دیگران شناسی ... یه وقت ملاقات با خودمون از خودمون بگیریم ...

- و باز هم اینجانب فکر می کنم : آدمها باید یک جایی خونده شوند ، آنطور که می پسندن و دوس دارن ، آنطور که به اون نیاز دارن ! همیشه قرار نیست آدمها ، از نظر ما خونده بشن یه بار هم میشه اون طوری بهش نگاه کنیم که اونا دوس دارن ! هزار بار ما یه بار هم شما ...

- این شعار نیست جدی جدی میگم : یادش بخیر قدیما ، شبها می خوابیدم ! میشه 1 بعد 2 بعد 3 و بعد 4 و ... دیشب داشتم با خودم فکر میکردم که چرا اینا اینقد میخوابن ! خب من مثلاً 4 میخوابم 6 بیدار میشم انگار نه انگار که 2 ساعت خوابیدم و نهایتش بعدظهر هم یه ساعت بخوابم ! خب من حسودیم میشه به اینا که اینقد راحت میخوابن ، مسخره است اما یکی از آرزوهام اینه یه روز تا مثلاً 11 یا 12 ظهر بخوابم و بعد با لگد بیدارم کنن که پاشو لنگه ظهره ! فکر کنم خیلی صفا داشته باشه ... هی

- از همه دوستانی که قبولی در ارشد رو بهم تبریک گفتن سپاسگزارم ، امیدوارم همیشه شاد و موفق باشین ، راستش این ارشد ما هم یه ماجرایی داشت واسه خودش ، من قرار نبود کلاً ادامه تحصیل بدم چون نه وقتش رو داشتم و نه حس و حال درس خوندن دوباره ، یادمه آبان 91 با چن تا از دوستان در مورد ارشد صحبت میکردیم من از دهنم پرید که قبولی تو ارشد کاری نداره و یکیشون گفت اگر راس میگی برو بخون قبول شو به شرط دولتی ! جو طوری پیش رفت که بحث توانستن و نتوانستن پیش اومد و منم گفتم بهتون ثابت میکنم ! میگن خود کرده را تدبیر نیست ! بعد 6 سال از فراغت تحصیل باز باید میرفتم سر کتاب و جزوه ، روزای اول 1 ساعت میخوندم سرم گیج میرفت بی هوش میشدم ، تازه نه جزوه کاملی نه منبعی و نه مدرسان شریفی ، هیچی ! نهایتش این بود که هر روز به خودم یادآوری میکردم که یعنی تو اینقد بی عرضه ای که نمیتونی یه چن ساعت بشینی یه جا یه کتاب رو بخونی ؟ خب شد 2 ساعت ، 3 ساعت ، 4 ساعت ، 6 ساعت و موند رو همون 6 ساعت ! سه ماه 6 ساعت از روزم اونم عصر و شب فقط ... واقعیتش اینه که ارشد رو قبول شدم از اون نظر خوشحال شدم که به قولم عمل کرده بودم همین ... رفتم پرینت قبولیم رو گذاشتم وسط گفتم اینم از شرطم ، یعنی انگار سلطان جهانم به چنین روز غلام است ... اینکه تلاشت نتیجه بده اونم خوب نتیجه بده  لذت بخشه ...

- من یه سؤالی برام پیش اومده : اینایی که توی زندگیشون هیچ عشقی ندارن و اصلاً اهل این حرفا نیستن و یا شایدم هیچ وقت هیچ کسی توی زندگیشون نبوده ، این آهنگای عاشقانه ای که گوش میدن رو به یاد کی گوش میدن ؟ نمونش یکی از دوستام ، هر وقت ازش میپرسم مثلاً اینجای آهنگ فردمنش که میگه : شاپرک سپیدم ، روزنه امیدم ، خورشید دل طلایی ، قصیده رهایی و ... تو به چی فکر میکنی که چهرت غمگین میشه سریع میزنه زیر خنده ! خب یا اون مشکل داره یا من !

- می با جوانان خوردنم ، باری تمنا می کند ..... تا کودکان در پی فتند این پیر دُردآشام را

مراقب خودتون و لبخند های قشنگتون باشید ...



تاريخ : جمعه یکم شهریور 1392 | 15:36 | نویسنده : احمد

معلّم‌ گفت‌:

«ـ تو حرف‌ گوش‌ نمی‌کنی‌ !

هَمه‌ش‌ سرِ جات‌ وول‌ می‌خوری‌ُ با چیزای‌ دورُ وَرِت‌ وَر می‌ری‌ !

برو گوشه‌ی‌ کلاس‌ ،

رو به‌ دیوار وایستا وُ تا نگفتم‌ روت‌ُ بَرنگردون‌! »

این‌جوری‌ شُد که‌ من‌ اومدم‌ این‌جا وایستادم‌ تا شب‌ شُد !

همه‌ رفتن‌ خونه‌!

فکر کنم‌ معلّم‌ یادش‌ رفت‌ من‌ اون‌جا وایستادم‌ !

فردا یک‌ْشنبه‌ بودُ مدرسه‌ها بسته‌ بودن‌ !

از دوشنبه‌ تعطیلی‌ِ تابستون‌ شروع‌ می‌شُدُ

من‌ بازم‌ وایستادم‌ !

تموم‌ِ ماهای‌ گرم‌ِ تابستون‌ُ این‌جا وایستادم‌!

از بدشانسی‌ زَدُ این‌ مدرسه‌ رو تعطیل‌ کردن‌!

تموم‌ِ درُ پنجره‌ها رو تخته‌ کردن‌ُ

اسباب‌کشی‌ کردن‌ یه‌ جای‌ دیگه‌ی‌ شهر !

این‌جوری‌ شُدُ من‌ چهل‌ سال‌ِ تموم‌ِ که‌ تو تاریکی‌ُ بین‌ِ گردُ خاک‌ ،

این‌جا وایستادم‌ُ هنوز منتظرم‌ معلّم‌ بگه‌ :

«ـ روت‌ُ برگردون‌!»

شاید معلّم‌ منظوری‌ نداشته‌ ،

ولی‌ من‌ آدم‌ِ حرف‌ گوش‌کنی‌اَم‌ ...!

« شل سیلور استاین »


درود دوستان

- Nevermind, I’ll find someone like you

- شروع کن به تموم کردن کارهایی که شروع کردی ...

- همیشه توی زندگی ، همه‌ی تلاشمون رو می‌کنیم که رفاه داشته باشیم که زندگی راحتی داشته باشیم ، درس می‌خونیم که یه کاره‌ای بشیم که کار می‌کنیم که پول داشته باشیم و تو زندگی از بقیه عقب نمونیم و چشممون به دست دیگرون نباشه ! از یه طرف اگه تو همین زندگی ، چیزی وجود داشته باشه که بشه اسمش رو گذاشت "اعتقاد" یا " اصول " یا همون " رؤیاهامون " ، یه جایی تو زندگی‌مون واسش باز می‌کنیم و اگرتر ، اعتقاداتمون برامون دغدغه بشن ، می‌دویم ، می‌جنگیم ، می‌خوایم که یه کاری کنیم در راستای تحققِ این اعتقادات دغدغه شدمون ! اما نمی‌شه ! این وسط یه چیزایی از این معادله ها با هم نمی‌خونن ! جور در نمیاد ! انگار واسه اینکه این دستگاه معادلات جواب واحد داشته باشه ، یه معادله کمه ! به نظر من بخش وسیعی از زندگی هر آدمی بسته به اینکه چقدر زندگی اون آدم ، عمق داره ، صرف پیدا کردن این معادله میشه ! درسته که شاید یه راه حل ، این باشه که بگردیم و یه معادله پیدا کنیم ، از اول بنویسیمش ، این بار با دقت بیشتر ، مدادمون رو برداریم و تک تک پارامترهاش رو از نو تعریف کنیم اما بد نیست به اینم فکر کنیم که شاید اصلا چیزی کم نباشه ... شاید اون تصوری که ما از زندگی داشتیم هیچ اشتراکی با اعتقاداتمون نداشته .... این لزوما به این معنا نیست که معادله‌ زندگی‌مون رو غلط نوشتیم یا از اول ایراد داشته ، نه ! فقط شاید شرط لازم داشتن اعتقادات و افکار به اون بزرگی اینه که ظرف بزرگتری برداریم ...

- گاهی بعضی از این کلمات ترکیبی هیچ فایده و استفاده خاصی ندارن و ساخته شدن فقط برای اینکه در جاهایی که خالی هست و احساس میشه باید یه چیزی نوشته بشه که پر بشه فارغ از موضوع و محتوا و خیلی مهم تر کاربردش که اصلاً این ترکیب دردی از کسی دوا میکنه ! مثل موفق باشید های آخر برگه های امتحانی سابق !

- شاید دلیل اینکه ما آدمها اگه از کارهای نادرست دیگران گله مندیم ، که پیش خودمون فکر میکنیم که دیگر آدما غیر از خودمون چه اشتباهاتی رو مرتکب میشن ، اگه اهداف بد مخفی پشت کارهای به ظاهر درست و خوب دیگران رو به حساب بد بودن اونها میذاریم و به خودمون احسنت و به به میگیم که اینقده باهوش هستیم که درون آدما رو می خونیم غلط یا درست ! شاید دلیلش اینه که خودمون هم آغشته به اون کارهای نادرستیم ! دلیلش این نیست که ما آدم خوبه هستیم ، برعکس ...

- یه کلام با خدا :

سلام خدا     

خسته نباشی ، میدونم حالت گرفته است از ما و کارهایی که می کنیم و این همه کشت و کشتاری که روی زمین به پا کردیم بماند باقی قضایا ! باور کن حال خودمون هم گرفته است با این تفاوت که گرفتگی شما از روی زمینه و گرفتگی من از آسمون ! هر چند جمعه بود و اینجا برای ما روز تعطیل اما میدونم که شما تعطیلی ندارین و از اول بامداد صبر کردم که ساعت کاری شما تموم بشه بعد مزاحمتون بشم ! تمام امروز رو منتظر موندم و ساکت ، حتی یه نق کوچیک هم نزدم و قیل و قال هم به پا نکردم ، حمل بر جسارت نشه آخه ما کی باشیم در محضر شما صدامون رو بالا بیاریم ، می بینید چقدر بزرگ شدم این روزها که کمتر بهانه گیری میکنم و منتظرتون میمونم تا ساعت کاریتون تموم بشه ! هر چند باز یادم اومد که شما تایم کاریتون مداوم هست و چیزی به نام تعطیلات و استراحت و مسافرت ندارین ، بازم میگم خسته نباشید از ما آدمها ! البته این سالها یه کم زیادی صبوری یادگرفتم وگرنه منم گاهی خیلی غر میزنم به نحوه فرمانروایی شما ، شرمنده ! آقای خدا ( جهت احترام گفتم آقای خدا وگرنه من فرقی بین خانم و آقا نمیذارم اما شما آقای همه ما هستی ) حالا که بزرگ شدم و میگن عقل آدمای کره خاکی به این سن که میرسه تقریباً کامل شده می خواستم مزاحم وقت شریفتون بشم ، در حد یه جمله حرفموتموم می کنم چون میدونم حداقل 7 میلیارد نفری تو نوبت حرف زدن با شما هستن ، میدونی چیه خدا جان ؟ اگر منم همون لاک پشتی بودم که پشتش سنگین بود و آرزوی پرواز داشت ، اگر همون بودم و بهت شکایت می کردم که چرا این همه پشت منو سنگین کردی و یه لاک به این بزرگی چسبوندی بهم که هر چی میرم نمیرسم اگر همون بودم که منو بلند میکردی و دنیات رو نشونم میدادی و میگفتی ببین ! هر بار که میری یعنی رسیدی و وقتی نمیری و ساکن هستی رسیدنی در کار نیست ! اگر همون بودم که بعدش منو زمین میذاشتی و میگفتی حالا بازم برو هر چند سنگین میری اما میرسی ، بهم ایمان داشته باش ! مطمئن باش اینقد از این پشت سنگینم خستم که بازم بهت میگفتم بلندم کن ... از اون بالایی که شما وایستادی دنیا قشنگه اما همین که میای پایین و میری داخلش می فهمی معنی سراب رو ! حمل بر دخالت نباشه در اموراتتون ، آقای رئیس هستی می خواستم بگم : من اعتراض دارم ... راستی آقای رئیس خواستم به عرضتون برسونم که دیر شده ، خیلی هم دیر شده ... همین ...

- برای روزهایی که پلکهای زندگیم سنگین میشه ...

- برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را ...... بر باده قلاشی دهیم ، این شرک تقوا نام را  

مراقب خودتون و لبخند های قشنگتون باشید ...